چرا حضرت عبدالمطلب و ابوطالب و عبدالله بر دین مسیح یا یهود نبودند بلکه بر دین حنیف ابراهیمی بودند؟..
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
مگر اعتقاد ما بر اين نيست كه با عرضه شدت هر دين و شريعت وظيفه مردم ايمان آوردن به آن دين بوده است؟
پیش از پاسخ به این سوال توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه: پس از حضرت ابراهيم علیه السلام، دو شريعت مهم يهوديت و مسيحيت توسط خداوند تبارك و تعالى براى هدايتبشر فرستاده شد . حال چرا با وجود اين دو شريعت از دين حنيف ابراهيمى و اسلام به عنوان دین بسیاری از بزرگان قبل از اسلام مانند حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب و حضرت عبدالله علیهم السلام ياد مىگردد؟
پاسخهاى ذيل مىتواند، به تبيين اين موضوع كمك كند:
از قرآن و همچنين انجيل و تورات استفاده مىشود كه موسى عليهالسلام و همچنين عيسى عليهالسلام به سوى قوم بنىاسرائيل فرستاده شدند; به عبارت ديگر ماموريت آن دو داراى محدوديت زمانى، مكانى و . . . بودهاست; بنابراين نمىتوان گفت: دين اين دو پيامبر جهانى بوده است . در آيات قرآن بر هادى بودن موسى براى قوم بنىاسرائيل (هدى لبنى اسرائيل) تاكيد شده است (اسراء/2، سجده/23، بقره/53، مائده/32، اعراف/105، طه/94، سوره غافر/آيه 53 .)
خداوند يكى از نعمتهاى خود را بر بنىاسرائيل، رسالتحضرت موسى عليه السلام خوانده و حكمت اين رسالت را هدايت بنىاسرائيل مىشمارد (بقره/53) و حتى حكم قصاص را با عبارت «كتبنا على بنىاسرائيل» (مائده/32) ذكر مىكند كه محدوديتخطابهاى تورات را نشان مىدهد .
و در آيه ديگر بنىاسرائيل را وارثان كتاب موسى و شريعت او معرفى مىكند . تورات در سفر خروج باب سوم در بيان سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام از ميان آتش بر شاخه درخت در آيات 9- 13 سخن مىگويد:
و الان اينك استغاثه بنىاسرائيل نزد من رسيده است و ظلمى را نيز كه مصريان بر ايشان مىكنند ديدهام; پس اكنون بيا، تو را نزد فرعون بفرستيم و قوم من بنىاسرائيل را از مصر بيرون آورى . . . و گفت: البته با تو خواهم بود و علامتى كه من تو را فرستادهام، اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آورى، خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد. موسى به خدا گفت: اينك چون من نزد بنىاسرائيل برسم و به ايشان گويم، خداى پدرانشان مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند كه نام او چيست، بديشان چه گويم؟
در اين عبارت، علت رسالت موسى عليه السلام نجات بنىاسرائيل و غايت آن عبادت بنىاسرائيل دانستهشده و خطاب آن به بنىاسرائيل است .
و در سفر خروج باب ششم مىگويد:
بنابراين بنىاسرائيل را بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقت مصريان بيرون خواهم آورد و . . . شما را خواهم گرفت تا براى من قوم شويد و شما را خدا خواهم بود و شما را خواهم رسانيد به زمينى كه درباره آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحق و يعقوب بخشم ...
در اين عبارات سخن از قوم برگزيده است كه يهوه خداى آنان است و آنان را از ظلم نجات داده و به وعدهاش به پدران آنها وفا مىكند .
در باب بيستم و بيستويكم تا بيست و سوم و سىوپنجم از سفر خروج، احكام شريعت كه همگى خطاب به بنىاسرائيل و به مناسبتها و شرايط آنهاست، بيان شدهاست . در سفر لاويان نيز متعدد به بنىاسرائيل خطاب كرده، احكام و دستورهاى مذهبى و اجتماعى بنىاسرائيل را بيان مىكند . در اين سفر هارون و فرزندانش به منصب كهانتبنىاسرائيل نصب شدهاند .
در سفر تثنيه باب پنجم مىگويد:
و موسى تمامى بنىاسرائيل را خوانده به ايشان گفت: اى اسرائيل، احكامى را من امروز به گوش شما مىگويم، بشنويد; تا آنها را ياد گرفته، متوجه باشيد كه آنها را به جا آوريد .
اين عبارات از قسمتهاى مختلف تورات نشان مىدهند كه خطاب دين يهود مربوط به قوم خاصى است .
اختصاصى بودن شريعت عيسى عليه السلام
در آيه 6 صف، رسالتحضرت عيسى به بنىاسرائيل تصريح شده است و آيات50- 48 آل عمران اختصاص رسالتحضرت عيسىبن مريم را به قوم بنىاسرائيل با صراحت و به زبان خداوند ذكر كرده و در تبيين آن يكى از ماموريتهاى وى را تحليل بعضى از محرمات تورات (كه كتاب اختصاصى بنىاسرائيل بود) دانسته است و آيه 72 مائده خطاب به بنىاسرائيل از جانب حضرت عيسى عليه السلام سخن مىگويد . آيات 59- 57 زحرف او را مثل براى بنىاسرائيل آورده و راهنما و الگو و هادى آنان معرفى كردهاست .
در آيات ياد شده خطاب عيسى عليهالسلام به بنىاسرائيل است و اختصاص اين شريعتبه آنان دانستهشدهاست و به عبارت ديگر محدوديت زمانى، مكانى و قومى براى اين دين بزرگ الهى لحاظ شده است كه البته منافاتى ندارد با اينكه پيامهاى اصلى اين دين مانند توحيد، نبوت، معاد، عدالت، احسان و نيكوكارى، عفت، جوانمردى و . . . جهانى، فرازمانى و فرامكانى باشند .
در انجيل نيز مؤيداتى براى گمانه فوق وجود دارد . در انجيل متى باب دوم آيات يكم تا هفتم مىگويد:
و چون عيسى در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت، ناگاه مجوسى چند از مشرق به اورشليم آمده، گفتند: كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است؟ زيرا كه ستاره او را در مشرق ديدهايم و براى پرستش او آمدهايم; اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اورشليم با وى . پس همه رؤساى كهنه و كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود؟ بدو گفتند: در بيت لحم يهوديه; زيرا كه از نبى چنين مكتوب است و تو اى بيت لحم در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا، هرگز كوچكتر نيستى; زيرا كه از تو پيشوايى به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايتخواهد نمود .
در اينجا عبارت «قوم من اسرائيل» محدوديت پيام مسيح عليه السلام به بنىاسرائيل را مؤكد و مؤيد است .
البته ما در اينجا درباره مسيحيت و يهوديت معتقديم كه اين اديان الهى ابتدا به قوم خاصى تعلق نداشتند; اما به تدريج اين اديان مخصوصا يهوديت قومى گرديدند .
اصل جواب:
حنيف يك كلمه اصيل عربى است كه به معناى پاك دين و متمايل به دين حق است . گروهى در مكه و اطراف آن بدون تشكيلات و سازمان منظم تحت اين عنوان شناخته شدهبودند .
قرآن كريم دين ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله را حنيف و مسلم مىداند و در بعضى از متون دينى كلمه حنيف و اسلام به يك معنا به كار رفتهاند; اما اينكه چرا نبى گرامى اسلام و اجداد آن بزرگوار و كسانى كه به عنوان حنيف در سرزمين حجاز شناخته شده بودند، دين مسيحيت آخرين شريعت الهى قبل از اسلام را دين خود نمىشمردند، علتهاى مختلفى دارد كه ذيلا به بعضى از آنها اشارت مىرود:
1 . اديان الهى داراى گوهر واحد و اصول مشتركى هستند . تاكيد بر دين ابراهيم و دين حنيف تاكيد بر آن اصول مشترك (توحيد، نبوت، معاد، نيكوكارى، عبادت، جوانمردى و عدالت و) . . . است كه به صورت ناب ودستنخورده در تعليمات ابراهيم عليه السلام يافت مىشدند .
2 . يهوديت و مسيحيت توجه ويژه در خطابات خود به بنىاسرائيل داشتند و اگر نگوييم با توجه به مباحثبالا كه اين اديان اختصاص به اين قوم داشتند، مىتوان گفت: تبليغات اوليه و فراگير آنها خطاب به بنىاسرائيل بود، هر چند پولس دعوت به دين مسيح را به ميان غير بنىاسرائيل نيز برد . البته عيساى روحالله و موساى كليمالله عليهماالسلام سخنشان همان سخنان ابراهيم عليهالسلام و دين حنيف بود و نمىتوان بر اختصاصى بودن پيام آنان تاكيد كرد .
3 . يهوديت و مسيحيت موجود در جزيرة العرب در دوره اسلامى و پيش از آن مطالب ديگرى غير از پيامهاى اصلى و گوهرى اديان بر آن افزودهبودند كه پيروى از آنها براى بسيارى از مردم عادى ميسور نبود; لذا در حنفى بودن عدهاى از مردم در جزيرةالعرب پيش از بعثت اشكالى به نظر نمىرسد .
4 . آنچه تفاوت دارد، شرايع هستند و اما شرايع نيز هميشه ناسخ يكديگر نيستند; بلكه گاهى شريعتبعدى فقط مكمل است; مثلا شريعتحضرت عيسى عليهالسلام چنين به نظر مىآيد كه مكمل شريعت موسى عليهالسلام است و آداب و رسوم و احكام ابراهيمى عليهالسلام در شرايع ديگر نسخ نشده است تا عمل به آن صحيح نباشد .
5. حضرت ابراهیم میان انبیا به «شيخ الانبياء» و پدر پيامبران معروف است و در بعضى از آيات قرآن، آئين اسلام به عنوانآئين ابراهيم معرفى شده است(حج، آيه 78) و این نشاندهنده عمق ارتباط میان این دو دین پاک می باشد.
6. همه شرايع آسمانى بعد از حضرت ابراهيم(ع) را به يك معنا آيين ابراهيمى مىخوانند الان مسلمانان، مسيحيان و يهوديان ، پيرو دين حنيف ابراهيمى نيز شمرده مىشوند. اين مسأله نافى پيروى از پيامبران بعد از حضرت ابراهيم(ع)نيست؛ بلكه مقصود از «آيين ابراهيم» همان آيين توحيد و يكتاپرستى است و شايد اشتهار آن به جهت بروز و جلوه بسيار نيرومند توحيدى آيين حضرت ابراهيم(ع) و نقش برجسته آن در مبارزه با مظاهر شرك باشد؛ هرچند انبياى پيشين و پسين نيز موحد بودهاند. در عين حال گاه شرايط اجتماعى، يكى از جلوههاى اولياى دين و يا تعاليم آن رابارزتر و آشكارتر مىكند. همين مسأله در مورد يكتاپرستى صادق است ؛ يعنى ، تأثير تاريخى حضرت ابراهيم(ع) دراين مسأله ، بسيار گسترده و شفاف است و همين باعث شده كه همه يكتاپرستان پس از آن حضرت را ، ابراهيمى مىخوانند.
7. نكته ديگر اين كه اگر آن بزرگواران به عنوان یهودی و عيسوى مشهور مىشدند ، چه بسا اين مسأله باعث مىشد كه انحرافات پديد آمده و یهودیان ومسیحیان دين موسی(ع) و مسيح(ع) را به پیامبر اکرم(ص) چسبانده و يا چنان تبليغ مىگردند كه پيامبر اسلام(ص) شريعت خود را از متون مسيحى و یهودی پدران خود دريافت كرده و با دستكارىهايى ادعاى نبوت نموده است.