اگر امامت و ولایت حضرت علی از ناحیه خدا بود چرا از آن سرباز زد؟
در
پاسخ به اين پرسش به چند نکته اشاره مي شود:
1 - نخست
شايسته است تمام سخن علي (ع) و مخاطبان آن ذکر شوند تا در فضاي کلي اين سخن قرار
بگيريد. طلحه و زبير پس از بيعت با امام (ع) اعتراض کردند که چرا در امور کشور با
آنان مشورت نکرده و از آنان کمک نگرفته است. حضرت علي (ع) در پاسخ به اين اعتراض
چنين فرمودند: به اندک چيزي خشمناک شديد و خوبي هاي فراوان را از ياد برديد. ممکن
است به من خبر دهيد که کدام حقي را از شما باز داشتم؟ يا کدام سهم را براي خود
برداشته ام؟ و بر شما ستم کردم؟ و کدام شکايت حقي پيش من آورده شد که ضعف نشان
دادم؟ و کدام فرمان الهي را آگاه نبوده و راه آن را به اشتباه پيموده ام؟ به خدا
سوگند من به خلافت رغبتي نداشته و به ولايت بر شما علاقه اي نشان نمي دادم و اين
شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و آن را بر من تحميل نموديد، روزي که خلافت به
من رسيد در قرآن نظر دوختم، هر دستوري که داده و هر فرماني که فرموده پيروي کردم،
به راه و رسم پيامبر اقتدا نمودم، پس هيچ نيازي به راي و حکم شما و ديگران
ندارم...(خطبه 205).
چنانکه از
فرازهاي مزبور بر مي آيد: افرادي همچون طلحه و زبير که خود را کانديداي خلافت بر
مسلمين مي دانستند و به اين اميد با علي (ع) بيعت نمودند که بتوانند پست هاي حساس
و کليدي را اشغال کنند و از مزاياي بيشتري برخوردار باشند، پس از خلافت علي (ع)
شروع به کار شکني کردند و به ايشان اعتراض نمودند، گفتند چرا از ما در امر حکومت
استفاده نمي شود؟ و چرا در مورد امور جامعه با ما مشورت نمي شود؟ آنها مي پنداشتند
علي (ع)
براي خلافت کيسه اي دوخته و مي خواهد همه ثروت ها و مزايا را به خودش اختصاص دهد و
ديگران را از آن محروم کند. حضرت در پاسخ به اين تصور نادرست آنها فرمودند: گمان
نکنيد که من نسبت به خلافت و مزايا و بهره هاي آن ( ثروت و قدرت آن ) رغبت و طمعي دارم
حکومت در نظر من هدف و مطلوب غايي نيست بلکه من را از ابزار و وسيله اي براي زنده
کردن حق و ميراندن باطل مي خواهم. چنانکه در نهج البلاغه طليعه خطبه 33 چنين آمده
است: « ابن عباس مي گويد در سرزمين ذي قار خدمت امام(ع) رفتم که داشت کفش را پينه
مي زد تا مرا ديد فرمود: قيمت اين کفش چقدر است؟ گفتم بهايي ندارد. فرمود: به خدا
سوگند، همين کفش بي ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اين که حقي را
با آن بپا دارم يا باطلي را دفع نمايم.»
بنابراين
خلافت دو جنبه دارد: 1- اينکه مسئوليت و وظيفه سنگين الهي است (جنبه الهي) چنانکه
خداوند در مورد حضرت ابراهيم (ع) فرمود: « اني جاعلک للناس اماما » : من تو را
امام مردم قرار دادم. ( بقره آيه 124 )
2- اين که اين
خلافت به لحاظ بعد مادي و دستيابي به منابع ثروت و قدرت يک جنبه مادي دارد. (جنبه
مادي خلافت )
حضرت علي (ع)
بر اساس شواهد و قرائني که در صدر کلامشان وجود دارد، بعد و جنبه دوم خلافت را نفي
و انکار کردند و فرمودند من نسبت به بعد مادي و ثروت خلافت هيچ رغبتي ندارم.
بنابراين چنين نگاه گزينشي و تقطيع فرازي از سخنان علي (ع) و برداشتي نادرست از آن،
خارج از انصاف و روش عالمانه است.
چنانکه ازخطبه
92 نهج البلاغه استفاده مي شود، زماني که مردم پس از گذشت 25 سال از رحلت پيامبر
سراغ علي(ع) مي آيند تا با او براي امر خلافت بيعت کنند، حضرت علي (ع) به دلايلي
از پذيرفتن خلافت امتناع ورزيدند و آن را در بدو امر نپذيرفتند.
ابتدا سخن
حضرت را مطرح وسپس به تحليل آن مي پردازيم. حضرت علي (ع) در خطبه 92 مي فرمايند: « مرا بگذاريد و
ديگري را به دست آريد، زيرا ما به استقبال حوادث و اموري مي رويم که رنگارنگ و
فتنه آميز است، و چهره هاي گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت ثابت و عقلها بر اين
پيمان استوار نمي ماند، چهره افق حقيقت ( در دوران خلافت سه خليفه ) ابرهاي تيره
فساد گرفته، و راه مستقيم حق ناشناخته ماند.آگاه باشيد اگر دعوت شما را بپذيرم بر
اساس آنچه که مي دانم با شما رفتار مي کنم، و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش
کنندگان گوش فرا نمي دهم، اگر من را رها کنيد چون يکي از شما ها هستم، که شايد
شنواتر از شما نسبت به رئيس حکومت باشم، در حالي که من وزير و مشاورتان باشم بهتر
است امير و رهبر شما گردم. »
امتناع ورزيدن
علي (ع) با اينکه خود ايشان در مواضع متعددي از نهج البلاغه تاکيد و پافشاري بر
احقاق حق پايمال شده خود دارند و خود را مظلوم معرفي مي کنند، در بر دارنده علل و
دلايلي است.
خلافتي را که
مردم به علي (ع) عرضه نمودند خلافتي بود که 25 سال از مسير اصلي خود منحرف شده
بود. خلافتي بود که در آن عدالت و موازين الهي ناديده گرفته شده بود خلفاي گذشته
بين عرب و عجم، مهاجر و انصار و ... تبعيض قائل مي شدند. حال آيا پذيرش چنين
خلافتي که از خط مستقيم الهي خارج شده و برخي سود جويان به چرب و شيرين آن انس
گرفته اند، بدون هيچ اتمام حجتي، صحيح بود؟ بطور يقين نادرست بود.
علي (ع) به
دلايلي همچون:
الف) احتياط
در برابر شتابزدگي انقلابيون
ب) احتياط
برابر اغراض گوناگون طرفداران
ج) عدم آمادگي
مردم نسبت به اصلاحات علوي
د) توجه دادن
مردم به مشکلات آتي حکومت
ه) توجه دادن
مردم به تيرگيهاي گذشته ( دگرگونيهاي زمان خلفاء )
و) توجه دادن
مردم به عدم پايداري
ز) توجه دادن
مردم به اينکه حکومت علي (ع) يک حکومت دين مدارانه است و هرگز بر اساس سيره خلفاي
گذشته نخواهد بود.
علي )ع) مي دانست زمينه و بستري
را که خلفاي گذشته فراهم نموده اند بگونه اي است که مردم تاب و توان عدالت او را
نخواهد داشت، حضرت (ع) مي خواست با اين امتناع ورزيدن چند چيز را به مردم بفهماند:
1- من طمع و
رغبتي به زرق و برق ندارم.
2- حکومتي که
در دست خلفاي گذشته بود، به مقدار زيادي از خط مستقيم کتاب و سنت فاصله گرفته و
منحرف شده است.
3- شما مردم
تاب و توان عدالت دقيق و شديد و اصلاحات من را نداريد.
4- حکومت
آينده من براساس سيره و روش خلفاي گذشته نخواهد بود، لذا بدانيد منافع و مزايايي
که بطور ناشايست به برخي داده شده، متوقف مي شود و حتي آنچه در ملک آنها در آمده
باز پس گرفته شده و به بيت المال برگردانده مي شود.
حضرت کارشکني
افرادي مثل طلحه و زبير را با بينشي نافذ مي ديدند، و از اين رو در ابتدا از پذيرش
خلافت امتناع ورزيدند و فرمودند اگر من وزير و مشاور شما باشم براي شما بهتر است
از اينکه رهبر شما باشم، (زيرا شما تحمل عدالت و اصلاحات من را نداريد ).
اين سخن بسيار
نادرستي است اگر بگوئيم علي (ع) از پذيرش خلافت و منصبي که خداوندبه وي داده است
سر باز زده است، بلکه علي (ع) از پذيرش خلافتي انحرافي سر باز زد و در ابتدا براي
اتمام حجت بر مردم آنرا نپذيرفت.شاهد بر اينکه علي (ع) از خلافت الهي رويگردان
شدند اين است که خود حضرت در مواضع متعددي از نهج البلاغه سخن از احقاق حق پايمال
شده خود به ميان مي آورند و خود را شايسته ترين انسانها به خلافت مي دانند. به
عنوان نمونه به موارد ذيل مراجعه کنيد:
1- ابتداي
خطبه 3 موسوم به خطبه شقشقيه: « آگاه باشيد، به خدا سوگند ابوبکر جامه خلافت را بر
تن کرد، در حالي که مي دانست جايگاه من در حکومت اسلامي، چون محور سنگ هاي آسياب
است که بدون آن آسياب حرکت نمي کند.
2- امام علي
(ع) در خطبه دوم در مورد شان و جايگاه اهل بيت - که خود اولين آنهاست- مي فرمايد:
ويژگيهاي حق
ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيت پيامبر نسبت به خلافت مسلمين و ميراث رسالت، به
آنها تعلق دارد. هم اکنون ( که خلافت را به من سپرديد ) حق به اهل آن بازگشت، و
دوباره به جايگاهي که از آن دور مانده بود، باز گردانده شد. »
3- و نيز در
خطبه 6 فرمودند: « سوگند به خدا من همواره از حق خويش محروم ماندم، و از هنگام
وفات پيامبرتا امروز حق من را از من باز داشتند و به ديگري اختصاص دادند. »
4- در خطبه
172 چنين آمده است: شخصي در روز شورا به من (علي) گفت: « اي فرزند ابوطالب نسبت به
خلافت حريص مي باشي. در پاسخ به او گفتم: به خدا سوگند شما با اينکه از پيامبر
اسلام دور تريد، حريص تر مي باشيد، اما من شايسته و نزديکتر به پيامبر اسلامم،
مهمانا من تنها حق خود را مطالبه مي کنم که شما بين من و آن حائل شديد، و دست رد
بر سينه ام زديد. »
5- در خطبه
216 چنين مي فرمايند: « پس از ستايش پروردگار خداوند سبحان براي من، بر شما به جهت
سر پرستي حکومت، حقي قرار داده و براي شما همانند حق من،حقي تعيين فرموده است.»
بنابراين اگر علي (ع) نسبت
به خلافت رغبتي نداشتند پس چرا در مواضع مختلفي حق خلافت را مختص به خود مي دانند
و از آن دفاع مي کنند.
خلاصه اينکه:
خلافت دو بعد دارد: الف-
بعد الهي: که همان مشروعيت و نصب الهي است. يعني خلافت حقي است که خداوند ه هر
کدام از بندگان که صلاح ببيند واگذار ميکند.
ب- بعد
مقبوليت و شرايط تحقق حکومت و خلافت
علي(ع) بر اساس موارد متعددي که
خود را نسبت به خلافت ذي حق مي دانستند هرگز از بعد الهي خلافت سر باز نزدند و از
آن رويگردان نشدند. بلکه اعراض و رويگرداني علي(ع) در بعد مقبوليت و شرايط فعليت
يافتن يک حکومت بوده است. علت
عدم رغبت ايشان به خلافت نبود شرايط تحقق آن حکومت بود. مردم آمادگي پذيرش واقعي
حکومت علي (ع) را نداشتند. ( به دلايلي که ذکر شد )