X
تبلیغات
تاریخ و سیره

جهر به بسم الله در نماز منسوب به هر كدام از اين بزرگواران باشد فرقي نمي كند چرا كه اين دو بزرگوار به فرمايش پيامبر اكرم (ص) يك نفس واحد بوده اند چنانچه آنحضرت فرمود: علي مني وأنا من علي(سنن الترمذي - ج5 ص636؛ الآحاد والمثاني - ج3 ص183) پس هر آنچه كه اميرالمومنين علي عليه السلام انجام دهد عين انجام رسول خدا صلي الله عليه و آله مي باشد. اما در مورد اينكه واقعا چه زماني جهر به بسم الله گفته مي شده بايد گفت علاوه بر شيعيان برخي از اهل سنت نيز قائلند كه خود پيامبر و بسياري از صحابه بسم الله نماز را به جهر مي خواندند به طور مثال فخر رازي، يكي از علماي سني، در تفسير خود چنين مي‌نويسد:«جهر به بسم الله سنت است.» او آن‌گاه براي اثبات مدّعاي خود هفت دليل مي‌آورد و در يكي از دلايلش مي‌گويد:«نقل است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم در نماز هاي خود بسم الله را با جهر و بلند مي‌خواند. در روايات چنين آمده است كه عمر، ابن عباس و ابن زبير نيز بسم الله را بلند مي‌خواندند. همچنين نقل است كه علي بن ابي طالب نيز پيوسته بسم الله را با جهر تلاوت مي‌كرد. اين مطلب به تواتر ثابت است و هر كس در دين خود به علي بن ابي طالب اقتدا كند، هدايت يافته است؛ دليلش هم اين حديث نبوي كه فرمود:«اللهم ادر الحق مع عليّ حيث دار» خدايا حق را به هر سو كه علي مي‌گردد بگردان. ( جواهر كلام، ج 9، ص 385؛ وسائل الشيعه، ‌ج 4، ص 745 ،تفسير فخر رازي، ‌ج 1، ص 203)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه پنجم اسفند 1392 و ساعت 10:26 قبل از ظهر |
اخیرا در سایتها اهل سنت و وهابیت، ده شبهه مطرح شده که به قول خودشان کمر شکن است لطفا به این شبهات پاسخ دهید:
چرا حضرت علي (ع) در هيچ كجاي تاريخ ( حتي در كتب شيعه ) نفرمودند كه : مردم در غدير خم با من بيعت خلافت كردند . ( به خصوص پس از شهادت حضرت عثمان كه تمام دعواها بر سر خلافت حضرت علي بود ؟ )
چرا هيچ يك ( حتي يك نفر ) از فرمانروايان و حاكمان عرب زبان ( نه قبل از پيامبر اسلام و نه بعد از پيامبر اسلام ) براي تعيين و معرفي جانشين خودش از كلمه مولي استفاده نكرده است ؟ ( اگر اين واژه معناي خليفه و اولي الامر و جانشين مي دهد ! )
چرا جوانان طرفدار حضرت علي در سقيفه بني ساعده به واقعه بيعت با حضرت علي در غدير خم هيچ اشاره اي نكرده و به جاي آن مي گويند : لا نبايع الا عليا ( ما بيعت نمي كنيم مگر با علي ) در حاليكه اگر در غدير خم بيعت كرده بودند بايد مي گفتند : ما بيعت خود با علي را نمي شكنيم !
ما مي دانيم كه بسياري از مردم مدينه و قبائل اطراف در غدر خم حاضر نبوده اند چرا پيامبر اسلام پس از بازگشت به ميدنه از اين تعداد براي حضرت علي بيعت نمي گيرند ؟
چرا در خصوص اين واقعه مهم ( يعني شكستن بيعت 120 هزار نفر ) هيچ مثل و شعري در همان زمان ساخته نشد ؟ و بر سر زبانها نيفتاد
چرا در قرآن كريم ، صراحتا نام حضرت علي به عنوان خليفه و جانشين نيامده ؟ لااقل چرا در قرآن كريم يك آيه وجود ندارد كه اي پيامبر ، امر تعيين خليفه و جانشين به عهده و وظيفه توست ( حالا اگر مي گوييد نبايد نام علي مي آمد ! خود دستور كه مي توانست به صورت كلي صادر شود ! )
چرا در طي 70 روز فاصله غدير خم تا رحلت پيامبر هيچ سوء قصدي به جان حضرت علي صورت نگرفت ؟
چرا در خصوص اين موضوع مهم پيامبر اسلام از كلمه مولي استفاده مي كند كه حدود 27 معني مختلف مي دهد و جالب اينجاست كه حتي يكي از اين 27 مورد معناي خليفه و جانشين و اولي الامر نمي دهد ! در حاليكه در لسان عرب براي اين موضوع مهم كلمات فراواني مانند : مالك ، اولي الامر ، سلطان ، والي ، حاكم ، امام و . . . وجود داشته است .
چرا حتي يك نفر از اين 120 هزار نفري كه به قول شما در غدير خم با حضرت علي بيعت كردند پس از شنيدن به قول شما كودتا در سقيفه به جانب مدينه نمي آيد تا علت امر را جويا شود ؟
و در نهايت آيا مي دانيد چرا علماي شيعه حاضر نيستند تسليم اين حقيقت شوند ؟ آري زيرا دکان آنها براي هميشه بسته مي شود. دکان خمس، دکان تقليد، دکان صيغه و دکان ولايت فقيه و ساير خرافات تاريخي.

پاسخ:
دانشجوی گرامی؛ یکی از اهداف شوم وهابیت ایجاد و القای شبهاتی دروغین در اذهان پاک شیعیان برای تخریب و تشویش در آن است تا بدین وسیله وقت و فکر آنان را هدر داده و آنان را درگیر مسائلی کنند که هیچ ارزش و فایده ای ندارند. لذا بهترین کار عدم توجه به این مسائل و کوشش برای تقویت بنیادهای علمی و ارزشی مذهب ناب تشیع می باشد که با مطالعه و تدبر و تفکر صحیح این مهم حاصل خواهد شد.
با این حال برای اینکه شما از این تشویش ذهنی خارج شوید پاسخ این شبهات را خواهیم داد:
شبهه اول: چرا حضرت علي (ع) در هيچ كجاي تاريخ ( حتي در كتب شيعه ) نفرمودند كه : مردم در غدير خم با من بيعت خلافت كردند...
این شبهه دروغی بیش نیست، چراکه امير مؤمنان عليه السلام در موارد بسياري به حديث غدير احتجاج كرده‌اند، ما به طور نمونه با استفاده از منابع معتبر شيعه و اهل سنت به بعضي از آن موارد اشاره مي کنيم:
1 . احمد بن حنبل در مسندش با سند صحيح نقل مي‌كند :
ابوطفیل می گوید : حضرت على عليه السّلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود : سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى كه غدير خم را به خاطر دارد و سخنى را كه در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است ، از جا برخيزد . سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعيم گفته است كه افراد بسيارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام كردند آن هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دست امير المؤمنين على عليه السّلام را به دست مبارك خود گرفت خطاب به مردم فرمود :
آيا مي‌دانيد كه من شايسته‌تر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را تصديق كردند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود :
هر كس من مولاي او هستم ،‌ اين [علي] مولاي او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .
ابو طفيل گفت : از ميان جمع در حالى بيرون رفتم كه در خودم احساس ناراحتى مى‏كردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به ديدار «زيد بن ارقم» رفتم و به او گفتم : از على چنين و چنان شنيدم و ناراحت شدم ! «زيد» گفت : آنچه را كه شنيدى انكار مكن ! به دليل آن كه، آنچه را كه استماع كرده‏اى من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام ! (مسند احمد ، ج 4 ، ص 370 ، ح 19823).
2 . احمد بن حنبل در جاي ديگر از مسندش مي‌نويسد :
سعيد بن وهب گويد : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است از جا برخيزد . در اين هنگام پنج تن و يا شش تن برخاستند و گواهى دادند كه آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند، خطاب به مردم فرمود: هر كس من مولاي او هستم ، اين علي نيز مولاي اوست. (مسند احمد ، ج 5 ، ص 366 ، ح 23808)
3 . ابوبكر بزار در بحر الذخار مي‌نويسد :
ابو اسحاق از عمرو بن ذى مرّ ، سعيد بن وهب و زيد بن يثيع نقل كرده است كه هر سه به اتفاق هم گفتند كه شنيديم حضرت على عليه السّلام سوگند مى‏داد كه هر كسى از شما از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روز غدير خم آن چه را درباره من فرموده ، شنيده است ، شهادت خود را اعلام نمايد . سيزده تن از حاضران از جاي خود برخاستند و گواهى خود را اعلام داشتند كه از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله شنيديم ، فرمود :
آيا من از جان مؤمنان سزاوارتر از خود آنها نيستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصديق كردند . در اين هنگام دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :
«من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه واحبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله» . (البحر الزخار (مسند البزار) ، أبو بكر البزار (متوفاي292 هـ ) ج 3 ، ص 35 ، ح 786 ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن , مكتبة العلوم والحكم - بيروت , المدينة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محفوظ الرحمن زين الله) .
4. هفت روز پس از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اميرالمؤمنين عليه‏السلام به مسجد آمدند و خطاب به مردم ضمن سخناني فرمودند: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به حجه الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد و در آنجا شبيه منبري براي او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوي مرا گرفت و بلند کرد به حدي که سفيدي زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداي بلند فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ...» خداوند در آن روز اين آيه را نازل کرد: «الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَکُمُ الإِسْلامَ ديناً». (اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملي، ج 2، ص 18، ح 72) .
5. بار اول که اميرالمؤمنين عليه‏السلام را به اجبار براي بيعت آوردند و حضرت امتناع کرد، در آنجا فرمود: «... گمان ندارم پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير خم براي احدي حجتي و براي گوينده‏اي سخني باقي گذاشته باشد. قسم مي‏دهم کساني را که از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير «من کنت مولاه فعلي مولاه...» را شنيدند که برخيزند و شهادت دهند». دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراي غدير شهادت دادند و ساير مردم هم در اين باره مطالبي گفتند، به طوري که عمر از ترس مجلس را تعطيل کرد!! (بحار الانوار،ج 28،ص 186؛ اثبات الهدي، ج2،‌ص 115) .
6. بار دوم که حضرت را طناب برگردن و شمشير بالاي سر به اجبار براي بيعت آوردند، عمر گفت: بيعت کن و گرنه تو را مي‏کشيم. حضرت فرمود: «اي مسلمانان، اي مهاجران و انصار، شما را به خدا قسم مي‏دهم آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديد که در روز غدير خم چه مي‏فرمود...»؟ همه تصديق کردند و گفتند: آري به خدا قسم. (بحار الانوار، ج 28، ص 273).
مرحوم علامه در بحار به موارد متعدد ديگري هم اشاره مي کند که براي آگاهي بيشتر مي توانيد به جلد 28 ، 29 ، 31 ، 38 ، 41 مراجعه بفرماييد.
7. در ميدان جنگ جمل در بصره، اميرالمؤمنين عليه‏السلام به طلحه فرمود: تو را به خدا قسم مي‏دهم، آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدي که مي‏فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه». گفت: آري. فرمود: پس چرا به جنگ من آمده‏اي؟ گفت: «در خاطرم نبود و فراموش کرده بودم»! لازم به يادآوري است طلحه پس از اينکه غدير را به ياد آورد باز هم به جنگ ادامه داد تا کشته شد. (الغدير، علامه اميني، ج 1، ص 186) .
8. در روز جنگ صفين مردي از لشکر معاويه قرآن به دست به ميدان مبارزه آمد در حالي که اين آيه را تلاوت مي‏کرد: «عم يتسائلون عن النبا العظيم...». حضرت شخصا به جنگ او رفتند و ابتدا پرسيدند: آيا نبأ عظيم را که مردم بر سر آن اختلاف دارند مي‏شناسي؟ آن مرد گفت: نه!! فرمود: «به خدا قسم منم نبأ عظيم که بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع داريد... در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست که چه کرديد»؟ (مناقب ابن شهر آشوب، ج 3،ص 80)
9. مردي از اميرالمؤمنين عليه‏السلام خواست که ايمان را در حد کاملي برايش بيان کند که نياز به سؤال از ديگري نباشد. حضرت مطالبي فرمودند و از جمله اين بود که کمترين باعث گمراهي نشناختن حجت خداست. آن مرد از حضرت خواست تا حجج الهي را به او معرفي کند. حضرت فرمود: کسي که پيامبر صلي اللَّه عليه و آله او را در غدير خم منصوب کرد و خبر داد که نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارتر است. (کتاب سليم بن قيس، ح 8؛ براي مطالعه بيشتر ر ک: اسرار غدير، محمد باقر انصاري زنجاني، ص 263 به بعد، انتشارات مولود کعبه).
این موارد تنها نمونه ای بود از دهها مورد استدلال حضرت به واقعه غدیر که در کتب معتبر ذکر شده است.

شبهه دوم: چرا هيچ يك ( حتي يك نفر ) از فرمانروايان و حاكمان عرب زبان ( نه قبل از پيامبر اسلام و نه بعد از پيامبر اسلام ) براي تعيين و معرفي جانشين خودش از كلمه مولي استفاده نكرده است ؟ ( اگر اين واژه معناي خليفه و اولي الامر و جانشين مي دهد ! )
اولا با سند صحیح ثابت شده است که پیامبر (ص) در غدیر خم فرموده اند:من کنت ولیه فعلی ولیه أخذ بید علی ، فقال : ” ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم ؟ من کنت ولیه فإن علیا ولیه ”
رواه البزار ، ورجاله ثقات
(مجمع الزوائد و منبع الفوائد – کتاب المناقب – باب مناقب علی… – ح ۱۴۶۲۶)
ثانیا همه تا آن زمان از این کلمه استفاده می کردند حتي پدر ابوبكر هم از این کلمه استفاده کرده است به این روایت دقت کنید:
1832 حدثنا عبد الجبار بن العلاء ومحمد بن أبي عمر قالا ثنا سفيان عن الوليد بن كثير عن إبن صياد عن سعيد بن المسيب قال لما قبض النبي صلى الله عليه وسلم ارتجت مكة بصوت قال فسمع ذلك أبو قحافة رضي الله عنه فقال ما هذا قالوا قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم قال إنا لله وإنا إليه راجعون فمن ولي الأمر بعده قالوا ابنك قال أفرضيت في بذلك بنو عبد شمس وبنو المغيرة قالوا نعم قال فإنه لا مانع لما أعطى ولا معطي لما منع قال فلما قبض أبو بكر رضي الله عنه ارتجت مكة بصوت دون ذلك فقال ما هذا قالوا مات ابنك قال هذا خبر جليل قال عبد الجبار في حديثه والأول أجل منه وأعظم (أخبار مكة في قديم الدهر وحديثهم، حمد بن إسحاق بن العباس الفاكهي أبو عبد الله، شماره 1832، ص 80)
عمر خطاب نیز به امام علی (ع) و عباس عموی پیامبر (ص) میگوید:
فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ …
ثُمَّ تُوُفِّیَ أَبُو بَکْرٍ وَ أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِیُّ أَبِی بَکْرٍ
(صحیح مسلم ، کتاب الجهاد والسیر ، باب حکم الفیء ، ج ۳ ، ص ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ ، ح ۳۳۰۲)

شبهه سوم: چرا جوانان طرفدار حضرت علي در سقيفه بني ساعده به واقعه بيعت با حضرت علي در غدير خم هيچ اشاره اي نكرده و به جاي آن مي گويند : لا نبايع الا عليا...
اولا اگر بنابر توجيه روايات و محمل تراشيها و تفسيرهاى نابجا باشد با هيچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات كرد. آنان به هر زباني و كلامي اگر بيان مي كردند شما قانع نمي شديد همانطور كه پيامبر اكرم(ص) در روز غدير لفظ مولي را به كار برد و شما گفتيد چرا لفظ خليفه را به كار نبرده است و در جاي ديگر لفظ خليفه را به كار برد و شما گفتيد منظور از خليفه يعني در ردّ امانات و اداى ديون و امثال آن.
ثانيا اينكه مدعي هستيد حتي يك نفر از جوانان انصار طرفدار علي كه در سقيفه حضور داشته اند به واقعه غدير اشاره نكرده اند مطلب باطلی است که براي روشن شدن بطلان آن ، لازم است كه در ابتدا در باره سقيفه بحث و بررسي شده و به اين سؤال پاسخ دقيق داده شود ، كه اولا انگيزه انصار از جمع شدن در سقيفه چه بوده است، با اين كه آن‌ها زحمات بسياري براي اسلام كشيده بودند و اگر زحمات آن‌ها نبود ، قطعاً اسلام به اين آساني به سر منزل مقصود نمي‌رسيد ؛ اما چه شد كه آن‌ها نيز فرمايش رسول خدا صلي الله عليه وآله را در باره امير مؤمنان عليه السلام به فراموشي سپردند و هنوز جنازه رسول خدا دفن نشده بود كه در سقيفه جمع شدند ؟!! و ثانيا مهاجرين و انصار حاضر در سقيفه چه كساني بودند و آيا تمام مهاجرين و انصار حضور داشتند و به ابوبكر راي دادند؟! ونيز اينكه چرا با وجود اينكه برخي از حضار در سقيفه نام علي عليه السلام را به عنوان خليفه ذكر كردند از راي خود برگشتند؟
فلسفه تشكيل سقيفه :
به صورت فشرده به چهار عامل مي‌توان اشاره كرد كه اين گروه از انصار كه از دستور رسول خدا (ص) سرپيچي كردند مي‌توانند به خاطر آن در سقيفه جمع شده باشند :
1. آن‌‌ها از اين مسأله خبر دار شده بودند كه عده‌اي از سران مهاجر توطئه‌هاي خطرناكي طراحي و نقشه‌هاي شومي براي غصب خلافت در سر مي‌پرورانند ، و مطمئن شدند كه امامت به اميرمؤمنان عليه السلام نخواهد رسيد ، خواستند كه به اعتقاد خودشان اسلام را از دست اين عده نجات داده و خود اداره كشور اسلامي را به عهده بگيرند .
2. از آن‌جايي كه گروه انصار در جنگ‌هاي رسول خدا با قريشان نقش تعيين كننده‌اي داشتند و بسياري از پهلوانان قريش به دست انصار كشته شده بود‌ ؛ از اين رو آن‌ها از انتقام قريش مي‌ترسيدند و با توجه به سابقه‌اي كه از آن‌ها سراغ داشتند ، مي‌دانستند كه اگر قريش حكومت را به دست بگيرد ، از آن‌ها انتقام سختي خواهد گرفت ؛ چنانچه بعد از روي كار آمدن قريشيان اين مسأله جامه عمل پوشيد و در قضيه حرّه به صورت كامل ، نمود پيدا كرد .
3. از زبان رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بودند كه بعد از آن‌ حضرت ظلم‌هاي زيادي در حق آنان خواهد شد ، به همين دليل در صدد دفع آن برآمده و در حقيقت مي‌خواستند از اين مسأله پيشگيري نمايند .
4. انصار براي اسلام زحمات بسياري كشيده بودند و پيشرفت اسلام مديون آن‌ها بود ؛ در زماني كه عده مسلمانان بسيار اندك بود ، اسلام آوردند و با جان و مال خود رسول خدا را ياري كردند ؛ بنابراين طبيعي است كه آن‌ها براي خود اين حق را قائل بودند كه در حكومت آينده اسلام نقش داشته باشند .
حال به بررسي تفصيلي اين چهار مسأله خواهيم پرداخت :
آگاهي انصار از همپيماني و توطئه قريش عليه امير مؤمنان عليه السلام:
انصار متوجه شده بودند كه برخي از قريشيان همپيمان شده‌اند كه نگذارند بعد از رسول خدا خلافت به امير مؤمنان عليه السلام برسد ؛ لذا تصميم گرفتند كه قبل از عملي شدن نقشه آنان ، دست به كار شوند و خود خلافت را به دست گيرند .
شواهدي بر اين توطئه از كتب اهل سنت :
اين مطلب (توطئه قريش) در كتاب‌هاي شيعي به صورت مفصل آمده و از آن به صحيفه ملعونه ياد شده است . علماي اهل سنت نيز گوشه‌هايي از قضيه را نقل كرده‌اند ؛ چنانچه نسائي در سننش و ابن خزيمه در صحيحش مي‌نويسند : از قيس بن عباد روايت شده است كه روزي در مسجد در صف اول نماز بودم ؛ شخصي آمده و من را كشيد و خود جاي من ايستاد ؛ قسم به خدا (از ناراحتي) چيزي از نماز خود نفهميدم ؛ وقتي كه نمازش به پايان رسيد متوجه شدم كه او ابي بن كعب است . به من گفت : اي جوان ، مبادا از اين كار من اندوهگين شوي ؛ زيرا پيامبر از ما پيمان گرفته بود كه هميشه در صف اول نماز جماعت باشيم . سپس رو به قبله كرده و گفت : قسم به پروردگار كعبه كه اهل پيمان هلاك شدند !!! و سه مرتبه اين سخن را تكرار كرد . سپس گفت : قسم به خدا من براي ايشان اندوهگين نيستم ؛ براي كساني كه توسط ايشان گمراه شدند اندوهگينم.
از ابايعقوب پرسيدم مقصود وي از اهل پيمان چه كساني است ؟ پاسخ داد : مقصود وي حاكمان (خلفا) است. (المجتبى من السنن ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن النسائي (متوفاي303 هـ) ، ج 2 ، ص 88 ، ح808 ، ناشر : مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : عبدالفتاح أبو غدة؛ صحيح ابن خزيمة ، محمد بن إسحاق بن خزيمة أبو بكر السلمي النيسابوري (متوفاي311 هـ) ج 3 ، ص 33 ، ح1573 ، ناشر : المكتب الإسلامي - بيروت - 1390 - 1970 ، تحقيق : د. محمد مصطفى الأعظمي) .
اميرالمؤمنين عليه السلام نيز بارها و بارها از توافق پنهاني قريشيان و به ويژه ابوبكر و عمر پرده برمي‌داشت و تلاش‌هاي عمر را براي به خلافت رساندن ابوبكر ، در راستاي همين توافق مي‌دانست .
احمد بن يحيي بلاذري در انساب الأشراف مي‌نويسد :... ابن عباس مي گويد : در زمان بيعت ابوبكر زماني كه علي (عليه السلام) با او بيعت نكرد ، ابوبكر، عمر بن الخطاب را دنبال ايشان فرستاد و به عمر گفت : علي را به سخت ترين و بدترين وجه ممكن پيش من بياور . در بين راه بين حضرت امير(عليه السلام) و عمر مشاجره اي درگرفت . علي (عليه السلام ) به عمر گفت : شيرخلافت را بدوش ، سهم تو محفوظ است . قسم به خدا حرص و ولع تو براي به حكومت رسيدن ابوبكر به خاطر اينست كه او بعد از خودش تو را به جانشيني برگزيند. (أنساب الأشراف ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذري (متوفاى279هـ) ج 1 ، ص 253 )
آگاهي انصار از امكان منع امير مؤمنان عليه السلام از خلافت :
رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله ، در موارد بسياري از خدعه و نيرنگ امت در حق امير مؤمنان عليه السلام خبر داده بود و انصار با شنيدن اين سخنان از رسول خدا ، مطمئن شده بودند كه مي توان خلافت را از صاحب اصلي اش گرفت ؛ به همين سبب تصميم گرفتند كه در سقيفه جمع شوند و خليفه را از قوم خود انتخاب كنند .
ما به چند روايت از پيش بيني‌هاي رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين باره اشاره مي‌كنيم :
الف : حسادت‌ها و كينه‌هاي نهفته در دل قريشيان‌ :
أبويعلي موصلي در مسندش به نقل از امير المؤمنين عليه السلام مي‌نويسد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گريست و صداى گريه‏اش بلند شد. پرسيدم: علت گريه شما چيست؟ فرمود: علت گريه من، حسادتهايى است كه مردم نسبت تو در دل دارند و آشكار نمى‏كنند و هنگامى آثار حسادتشان را بروز مى‏دهند كه من دعوت حق را اجابت كرده‏ام و در ميان شما نيستم‏ ، علي عليه السلام مي گويد : سؤال كردم : اي فرستاده خدا ! آيا در آن هنگام دين من سالم است ، فرمود : بلي دينت سالم است . (مسند أبي يعلى ، أحمد بن علي بن المثنى أبو يعلى الموصلي التميمي (متوفاي307هـ) ج 1 ، ص426 ، ناشر : دار المأمون للتراث - دمشق - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : حسين سليم أسد) .
ب : حيله‌گري امت ، نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام :
حاكم نيشابوري در المستدرك مي‌نويسد : از علي عليه السلام نقل شده كه فرمود : از چيزهايي كه رسول خدا (ص) به من فرمود اين است كه : پس از من، مردم با حيله‏گرى با تو رفتار مى‏كنند .
و بعد از نقل روايت مي‌گويد : اين حديث سندش صحيح است ؛ ولي بخاري و مسلم نقل نكرده‌اند.(المستدرك على الصحيحين ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري (متوفاي405 هـ) ج 3 ، ص150 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1411هـ - 1990م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ).
بنابراين ، طبيعي بود كه انصار با شنيدن اين سخنان از زبان رسول خدا به فكر آينده حكومت باشند و دوست داشته باشند كه حكومت در ميان آن‌ها بماند ؛ زيرا براي اسلام زحمات زيادي كشيده بودند و نمي‌توانستند ببينند كه ديگران حكومت اسلامي را به دست گرفته‌اند .
ترس انصار از قريش :
بي‌ترديد ، ساكنان مدينه نقش مهمي در پيروزي‌هاي مسلمانان بر قريشان داشتند و اگر كمك‌هاي بي‌دريغ آنان نبود ، شايد به اين زودي‌ رسول خدا موفق به تشكيل حكومت اسلامي نمي‌شد و اصلاً جنگي بين قريش و مسلمانان اتفاق نمي‌افتاد تا مسلمانان پيروز شوند ؛ از اين رو انصار از اين مي‌ترسيدند كه اگر حكومت به دست قريش بيفتد ، انتقام جنگ بدر ، خندق و ... از انصار بگيرد .
آگاهي انصار از تصميم قريش براي ظلم به ايشان :
انصار از زبان گهر بار رسول خدا شنيده بودند كه بعد از آن حضرت قريش ظلم فراواني در حق انصار خواهند كرد . بخاري در صحيحش مي‌نويسد : از انس بن مالك شنيدم كه مي گفت : رسول خدا (ص) به انصار فرمودند : شما بعد از من سختي هايي خواهيد ديد ؛ پس صبر نماييد تا من را ملاقات كنيد و وعده ديدار شما در كنار حوض (كوثر) . (الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256هـ) ج 3 ، ص 1381 ، ح3582 ، ناشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا)
ترس انصار از انتقام قريش در صورت انتخاب خليفه اي قريشي :
حباب بن منذر كه از بزرگان انصار به حساب مي‌آمد ، در سقيفه به همين نكته اشاره كرده است : حباب بن منذر كه از مسلمانان حاضر در جنگ بدر بود ايستاده و گفت : شخصي از ما امير شود و شخصي از شما ؛ قسم به خدا كه ما در اين كار خود را با شما درگير نمي كنيم اما مي ترسيم كه گروهي كه ما پدران و برادرانشان را كشته ايم به خلافت برسند !!! (فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي (متوفاي852 هـ) ج 12 ، ص 153 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب ).
آيا تمام انصار و مهاجرين در سقيفه حضور داشتند؟
تاريخ گواه است كه اكثريت اصحاب پيامبر چه مهاجر و چه انصار در ماجراي سقيفه حضور نداشتند، بلكه به دستور پيامبر در لشكر اسامه بودند،اما برعكس حاضران در سقيفه ، متخلفان از سپاه اسامه بودند.
همانطور كه در كتب تاريخي شيعه و سني به تواتر آمده است رسول خدا (ص) در اواخر عمر شريف خويش به اسامة بن زيد دستور دادند لشكري آماده نمايد و به مسلمانان نيز دستور دادند كه به آن لشكرگاه رفته و تحت امر اسامه آماده حمله به دشمنان اسلام شوند . وي نيروهاي خويش را جمع كرده و در منطقه جرف در سه ميلي مدينه اردوگاه زد .
ابن سعد در اين زمينه مي گويد :
صبح روز پنجشنبه رسول خدا پرچم را به دست اسامه داده و فرمودند با نام خدا در راه خدا جهاد نما و با كفار بجنگ . وي با پرچم خويش بيرون آمده و چند پرچم آماده كرده و آنها را به بريده بن حصيب اسلمي داد و در جرف اردو زد . هيچ يك از بزرگان مهاجر و انصار باقي نماند مگر آنكه به آن لشگر مأمور شد. (الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري الزهري (متوفي: 230هـ) ج 2 ، ص 190 ، ناشر : دار صادر – بيروت).
اما عده اي از دستور رسول خدا (ص) مخالفت كرده و از اين دستور سرپيچي نمودند ؛ رسول خدا از اين كار خشمگين شده و به نقل علماي شيعه و گروهي از علماي اهل سنت ايشان را لعنت فرمودند، رسول خدا (ص) فرمودند : لشكر اسامه را تكميل كنيد ؛ خداوند لعنت كند كساني را كه از حضور در اين لشكر امتناع مي كنند ؛ به همين سبب عده اي گفتند بر ما لازم است كه از دستور رسول خدا (ص) اطاعت كرده و اسامه بيرون از مدينه است (ما نيز به او ملحق شويم) و عده اي گفتند : مريضي رسول خدا (ص) سخت شده است ؛ و ما طاقت نداريم كه در اين حال از ايشان دور باشيم ؛ صبر مي كنيم تا ببينيم كار ايشان به كجا مي كشد !!! (الملل والنحل ، محمد بن عبد الكريم بن أبي بكر أحمد الشهرستاني ج 1 ، ص 23 ، ناشر : دار المعرفة بيروت؛ المواقف ، عضد الدين عبد الرحمن بن أحمد الإيجي، ج 3 ، ص 650؛ شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني ج 6 ، ص 34 )
بنا بر اين طبق اقرار اهل سنت گروهي از صحابه كه با ايمان بوده و از دستورات رسول خدا (ص) اطاعت مي كردند به لشكرگاه اسامه كه در بيرون مدينه بود رفتند و فقط گروهي اندك كه با دستور ايشان كه در واقع دستور خدا بود ، مخالفت كردند در مدينه ماندند .
در نتيجه اولاً : تمامي انصار و مهاجرين و آن‌هايي كه ايمان قلبي به رسول خدا صلي الله عليه وآله داشتند ، اصلاً در سقيفه حضور نداشتند و در جيش اسامه بودند ؛ ثانياً : آن‌ها كه در سقيفه جمع شده بودند ، كساني بودند كه از فرمان رسول خدا سرپيچي كرده و در مدينه مانده بودند ؛ بنابراين از چنين كساني هرگز نبايد انتظار داشت به فرمان رسول خدا در روز غدير و امثال آن عمل كرده و اميرالمؤمنين علي عليه السلام را جانشين پيامبر بدانند. اگر آن‌ها مطيع فرمان رسول خدا بودند ، اصلاً نبايد در مدينه حضور مي داشتند .
مطلب ديگر اين است كه هيچ يك از ياران امير مؤمنان عليه السلام هم در سقيفه حضور نداشتند :
امير مؤمنان عليه السلام و هيچ يك از بني هاشم و نيز كساني كه از ياران خاص آن حضرت به حساب مي‌آمدند ، در سقيفه حضور نداشتند ؛ بلكه يا در جيش اسامه و يا به همراه امير مؤمنان عليه السلام مشغول غسل و كفن رسول خدا صلي الله عليه وآله بودند . وقتي هيچ يك از آن‌ها حضور نداشته‌اند چگونه مي‌توانسته‌اند به نفع اميرالمؤمنين راي بدهند.
جالب است بدانيد افراد حاضر در سقيفه فقط حدود سيزده نفر و گروه بوده اند كه در تاريخ اينگونه از آنها نام برده شده است:
1ـ سَعد بن عَباده(سيره‏ى ابن هشام، ج 4، ص 306 / تاريخ طبرى، ج 2، ص 445).
2ـ اُسَيد بن خُضَيرابن هشام / طبرى.
3ـ بشير بن سعد(طبرى).
4ـ حباب بن منذر(طبرى).
5ـ معاذ بن جبل(السقيفة انقلاب ابيض، ص 169 / نجاح‏الطائى، بيروت، 1417).
6ـ طايفه‏ى بنى‏اسلم كه از مردم مدينه نبودند و از بيرون شهر آمده بودند(طبرى).
7ـ ابوبكر(ابن هشام / طبرى).
8ـ عمر بن خطاب(ابن هشام / طبرى).
9ـ ابوعبيدة بن جرّاح(ابن هشام / طبرى).
10ـ مغيرة بن شعبه(ابن هشام / طبرى).
11ـ عبدالرحمن بن عوف(السقيفة انقلابٌ ابيض).
12ـ خالد بن وليد(السقيفة انقلابٌ ابيض).
13ـ سالم(السقيفة انقلابٌ ابيض).
حال با اين وجود چگونه مي توان انتظار داشت اينان به كسي غير از ابوبكر راي بدهند، در حالي كه تماما از خواص و ياران وي بوده اند.

شبهه چهارم: ما می دانیم که بسیاری از مردم مدینه و قبائل اطراف در غدیر خم حاضر نبوده اند چرا پیامبر اسلام پس از بازگشت به مدینه از این تعداد برای حضرت علی بیعت نمی گیرند ؟
جواب :
اولا تمام مردم مدينه در اين قضيه حضور داشتند نسائي در سنن خود مينویسد:
عن جابر بن عبد الله قال: أذن في الناس بالحج فلم يبق أحد يقدر على أن يأتي راكبا أو راجلا إلا قدم فتدارك الناس ليخرجوا معه حتى إذا جاء ذا الحليفة وولدت أسماء بنت عميس محمد بن أبي بكر فأرسلت إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال اغتسلي واستثفري بثوب ثم أهلي ففعلت.
جابر مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمان سفر حج صادر نمود، كسي نبود كه قدرت داشته باشد سواره يا پياده در اين حج شركت كند مگر اينكه حاضر بود، و در ميقات (ذو الحليفه) حاضر شدند، اسماء دختر عميس فرزندش محمد بن ابو بكر را به دنيا آورد، كسي را نزد رسول خدا فرستاد تا وظيفه اش را بداند، دستور داد تا غسل كند وخودش را بپوشاند و همراه شود.
(السنن الكبرى - کتاب الحج - المواقیت - إهلال النفساء - ح 3627 با سند صحیح)
ثانياً در بيعت هاي مشابه، بيعت گيري فقط از حاضرين مي شده است مانند بيعت مردم با رسول الله صلي الله عليه و آله در حديبيه يا بيعت خلفا در ابتداي حكومت خود. ثالثاً امامت يك امر الهي است لذا نيازي نيست كه حتما از همه مردم براي ايشان بيعت گرفته شود بخصوص كه اكثر جمعيت مسلمانان در آن واقعه حضور داشتند و رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: «فَلْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة؛ حاضرين به غائبين و پدر به فرزندش برساند تا روز قيامت». بيعت مردم يا عدم آن در مشروعيت آن نقشي ندارد.

شبهه پنجم: چرا در خصوص اين واقعه مهم ( يعني شكستن بيعت 120 هزار نفر ) هيچ مثل و شعري در همان زمان ساخته نشد ؟ و بر سر زبانها نيفتاد
اولا در آن اوضاع خفقان چه كسي جرأت چنين كاري را داشت ثانياً شما مي خواهيد با اين دليل مضحك، روايت متواتر را زير سوال ببريد؟ روايتي كه ذهبي دانشمند شهير اهل سنت است مي گويد: «جمع طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك.»
محمد بن جرير طبري اسناد روايت غدير خم را در چهار جلد جمع آوري كرده است كه من قسمتي از آن را ديدم و از گستردگي روايات آن شگفت زده شدم و يقين كردم كه اين اتفاق افتاده است.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز، سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 277، تحقيق: شعيب الأرناؤوط و محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة التاسعة، 1413 هـ.
ثالثاً چطور انتظار داريد يك بيعت شكن عليه خود شعر بسازد و خود را در نظر آيندگان رسوا كند؟!.
رابعا با این حال خوب است بدانید در مورد ولایت حضرت امیر و غدیر خم شعری در محضر رسول خدا سروده شده است که منابع آن به شرح ذیل است:
رسائل المرتضى ج 4 ص 131
خصائص الأئمة شريف رضي ص 42
الاقتصاد شيخ طوسي ص 221
الأمالي شيخ صدوق ص 670
المسترشد محمد بن جرير الطبري ص 469
علماي اهل سنت كه اين شعر را به نقل از حسان نقل كرده اند :
1- سيوطي :
سيوطي ، علامه معروف اهل سنت كه تاريخ دان ، اديب ، محدث و اصولي است اين شعر را در كتابي كه در مورد اشعار برگرفته شده از روايات نوشته است به حسان نسبت مي دهد :
وأنشد الشيخ تاج الدين بن مكتوم لحسان بن ثابت الأنصاري رضي الله عنه:
يناديهمُ يومَ الغدير نبيُّهم ... بِخُمٍّ فأسمعْ بالرَّسول مناديا
وقالَ فمن مولاكم ووليُّكم ... فقالوا ولم يُبدوا هناك تعاميا
إلهك مولانا وأنت وليُّنا ... ولم يُلْفَ منا في الولاية عاصيا
فقالَ له قم يا عليُّ فإنني ... رضيتك من بعدي إماماً وهاديا
فمنْ كنتُ مولاه فهذا وليُّه ... فكونوا له أنصارَ صدقٍ مواليا
هناك دعا اللهم والِ وليَّه ... وكن بالذي عادى عليّاً معاديا
(الازدهار في ما عقده الشعراء من الأحاديث و الآثار ص19 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبو بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى : 911هـ) الوفاة: 911)
شيخ تاج الدين بن مكتوم اشعار حسان را خواند كه ...
2- ابو المظفر سبط الحافظ ابن الجوزي الحنفي: المتوفى (654).
فقال حسان بن ثابت:
يناديهم يوم الغدير نبيهم***بخم فأسمع بالرسول مناديا
وقال : فمن مولاكم ووليكم***فقالوا ولم يبدوا هناك التعامياً
إلهك مولانا وأنت وليّنا***ومالك منّا في الولاية عاصياً
فقال له قم يا علي فإنّني***رضيتك من بعدي إماماً وهادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه ***فكونوا له أنصار صدق موالياً
هناك دعا اللهم وال وليّه ***وكن للذي عادى عليّاً معادياً
ويروى أن النبي صلى اللّه عليه وسلم لما سمعه ينشد هذه الأبيات قال له : يا حسان، لا تزال مؤيّداً بروح القدس ما نصرتنا أو نافحت عنّا بلسانك
تذكرة الخواص ص 20 وفي الطبعة الحديثة: 28 ـ 34.)
حسان بن ثابت گفته است ...
و روايت شده است كه وقتي پيامبر شنيدند كه اين اشعار را سرود به او فرمودند : اي حسان ،‌ روح القدس تا زماني كه از ما دفاع مي كني يا از ما بدي ها را با زبانت دور مي داري ، ياور تو باشد
مشخص است كه ابن جوزي صريحا اين اشعار را به حسان نسبت مي دهد .
3- أخطب الخطباء الخوارزمي المكي: المتوفى (568)
(المناقب ص 136، مقتل الامام الحسين (ع) : ص47.)
4- ابن مردويه .
( مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 121)
5- الحافظ ابو نعيم الاصبهاني: المتوفى (430).
(ما نزل من القرآن في علي : ص57 .(
6- صدر الحفاظ الكنجي الشافعي المتوفى (658) .
(كفاية الطالب : ص64 باب1 .(
7- شيخ الاسلام صدر الدين الحموئي: المتوفى (722).
(فرائد السمطين ج 1 ص 73 ، ح39 .)
8- الحافظ جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي المتوفى (بضع و750).
)نظم درر السمطين : ص112 .)
خامسا در آن زمان شعری سروده شد روایت زیر را بخوان که يعقوبي از بزرگان اهل تسنن در تاريخش مي‌نويسد که آدرس آن هم در زیر متن روایت به طور دقیق آمده:
وجاء البراء بن عازب فضرب الباب على بني هاشم وقال يا معشر بني هاشم بويع أبو بكر فقال بعضهم ما كان المسلمون يحدثون حدثا نغيب عنه ونحن أولى بمحمد فقال العباس فعلوها ورب الكعبة .
وكان المهاجرون والأنصار لا يشكون في علي فلما خرجوا من الدار قام الفضل بن العباس وكان لسان قريش فقال يا معشر قريش إنه ما حقت لكم الخلافة بالتمويه ونحن أهلها دونكم وصاحبنا أولى بها منكم .
وقام عتبة بن أبي لهب فقال :
ما كنت أحسب أن الأمر منصرف عن هاشم ثم منها عن أبي الحسن
عن أول الناس إيمانا وسابقة وأعلم الناس بالقرآن والسنن
وآخر الناس عهدا بالنبي ومن جبريل عون له في الغسل والكفن
من فيه ما فيهم لا يمترون به وليس في القوم ما فيه من الحسن
(تاريخ اليعقوبي ، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح اليعقوبي (متوفاي292 هـ) ج 2 ، ص 124 ، ناشر : دار صادر – بيروت .)
براء بن عازب به درب خانه بني هاشم آمد و گفت : اي گروه بني هاشم ؛ با ابوبکر بيعت کرده اند ! عده اي از ايشان گفتند : مسلمانان بدون ما که از بستگان پيامبر هستيم کاري انجام نمي دهند !
عباس (که به ياد سخنان رسول خدا در مورد غصب حق امير مومنان افتاده بود) گفت : قسم به پروردگار کعبه که اين کار انجام شده است !
مهاجر و انصار شک نداشتند که خلافت بايد به علي برسد ؛ وقتي که از خانه هاي خويش بيرون آمدند فضل بن عباس که سخنور قريش بود گفت : اي قريشيان ، سزاوار شما نيست که با نيرنگ خلافت را به دست آوريد ، با اين که ما شايسته خلافت هستيم و صاحب ما (علي) از شما به اين کار سزاوار تر است .
و عتبة بن ابي لهب ايستاده و گفت :
گمان نمي کردم که کار از بني هاشم و از ابو الحسن (امير مومنان) گرفته شود
از کسي که اولين مسلمان است و پيشتاز و دانا ترين مردم به قرآن و سنت ها .
و آخرين کسي که از پيامبر جدا شد و کسي که جبريل در غسل و کفن (پيامبر) او را ياري کرد.
کسي که خصوصيات او (علي) را داشته باشد کسي به (سزاواري او براي خلافت) شک نمي‌کند و در ميان اين قوم نيکي هاي او نيست .

شبهه ششم: چرا در قرآن كريم ، صراحتا نام حضرت علي به عنوان خليفه و جانشين نيامده ؟ لااقل چرا در قرآن كريم يك آيه وجود ندارد كه اي پيامبر ، امر تعيين خليفه و جانشين به عهده و وظيفه توست ( حالا اگر مي گوييد نبايد نام علي مي آمد ! خود دستور كه مي توانست به صورت كلي صادر شود ! )
هرچند جواب در این باره بسیار است اما به طور خلاصه جوابی را از امام صادق علیه السلام نقل می کنیم: ابوبصیر می گوید : به امام صادق علیه السلام عرض کردم : مردم می گویند : چرا نام علی و اهل بیت ایشان در کتاب خدا نیست؟ فرمود: به آنان بگو نماز بر رسول خدا (ص) نازل شد ولی خداوند رکعات آن را که سه یا چهار تاست در کتابش نام نبرد، تا آنکه رسول الله (ص) آن را برای مردم تفسیر کرد و … (کافی ، ج 1 ، ص 286)
قرآن کتابی است که به بیان کلیات می پردازد نه جزئیات ، اصل امامت به صراحت در قرآن ذکر شده است اما جزئیات و مصادیق آن به خاطر مصالحی ، به صراحت نیامده است وتبیین جزییات را به عهده پیامبرصلی الله علیه و آله نهاده شده است
خب پیداست اگر نام حضرت علی در قرآن برده میشد و با توجه به اینکه خیلی از منافقین و مسلمان نماها از حضزت علی کینه بدر ، حنین، خیبر را در دل داشتند دست به تحریف قرآن میزدند که این خیلی خطرناک است و اسلام در خطر نابودی قرار میگرفت.

شبهه هفتم: چرا در طي 70 روز فاصله غدير خم تا رحلت پيامبر هيچ سوء قصدي به جان حضرت علي صورت نگرفت ؟
عدم سوء قصد هم به اين خاطر بوده كه نتوانستد و حضور رسول الله صلي الله و عليه و آله را مانع آن مي ديدند. ثانياً در صورت سوء قصد، رسول الله فرد ديگري را بجاي ايشان مي گذاشت لذا صبر كرده و نقشه بهتري به زعم خودشان كشيدند تا حكومت را پس از رسول الله از مسير آن منحرف كنند. ولي بعد از رسيدن به حكومت، قصد جان حضرت علي عليه السلام را كردند كه در روايات آمده است مانند اين جريان كه در بسياري از كتب معتبر آمده است:
فرجع أبو بكر إلى منزله وبعث إلى عمر فدعاه ثم قال : أما رأيت مجلس علي منا اليوم ، والله لان قعد مقعدا مثله ليفسدن أمرنا فما الرأي ؟ قال عمر الرأي أن تأمر بقتله ، قال فمن يقتله ؟ قال خالد بن الوليد فبعثا إلى خالد فأتاهما فقالا نريد أن نحملك على أمر عظيم ، قال حملاني ما شئتما ولو قتل علي بن أبي طالب ، قالا فهو ذاك ، فقال خالد متى أقتله ؟ قال أبو بكر إذا حضر المسجد فقم بجنبه في الصلاة فإذا أنا سلمت فقم إليه فاضرب عنقه ، قال نعم .
فسمعت أسماء بنت عميس ذلك وكانت تحت أبي بكر فقالت لجاريتها اذهبي إلى منزل علي وفاطمة فاقرئيهما السلام وقولي لعلي :
(إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنْ النَّاصِحِينَ) القصص: 28/20
فجاءت الجارية اليهما فقالت لعلي عليه السلام ان أسماء بنت عميس تقرأ عليكما السلام وتقول: ان الملا يأتمرون بك ليقتلوك فأخرج أنى لك من الناصحين ، فقال علي ( ع ) قولي لها ان الله يحيل بينهم وبين ما يريدون . ثم قام وتهيأ للصلاة وحضر المسجد ووقف خلف أبى بكر وصلى لنفسه وخالد بن الوليد إلى جنبه ومعه السيف فلما جلس أبو بكر في التشهد ندم على ما قال وخاف الفتنة وشدة على وبأسه فلم يزل متفكرا لا يجسر ان يسلم حتى ظن الناس انه قد سها ، ثم التفت إلى خالد فقال يا خالد لا تفعل ما أمرتك به السلام عليكم ورحمة الله وبركاته ، فقال أمير المؤمنين عليه السلام : يا خالد ما الذي أمرك به ؟ قال امرني بضرب عنقك ، قال وكنت تفعل ؟ قال إي والله لولا أنه قال لي لا تفعل لقتلتك بعد التسليم ، قال فأخذه علي ( ع ) فضرب به الأرض واجتمع الناس عليه فقال عمر يقتله ورب الكعبة فقال الناس يا أبا الحسن الله الله بحق صاحب هذا القبر فخلى عنه ، قال فالتفت إلى عمر وأخذ بتلابيبه وقال يا بن الصهاك لولا عهد من رسول الله صلى الله عليه وآله وكتاب من الله سبق لعلمت أينا أضعف ناصرا وأقل عددا ثم دخل منزله.
ابو بكر به منزل خويش بازگشته و کسي را به دنبال عمر فرستاد و او را خوانده و گفت : آيا جلسه امروز علي را در مورد ما نديدي؟ قسم به خدا اگر دوباره چنين بنشيند کار ما را خراب خواهد کرد ؛ نظر تو چيست؟ گفت : من چنين نظر دارم که دستور به کشتن او بدهي ؛ گفت : چه کسي او را بکشد؟ پاسخ داد : خالد بن وليد .
پس به نزد خالد فرستاده ، به نزد ايشان آمد ؛ پس گفتند : مي خواهيم تو را به کاري بزرگ مامور کنيم ؛ پاسخ داد : من را به به هر کاري مي خواهيد مامور کنيد ؛ حتي اگر کشتن علي بن ابي طالب باشد ؛ گفتند : کار همين است ؛ پس خالد گفت : چه زماني او را بکشم ؟
ابو بکر پاسخ داد : وقتي که به مسجد آمد ؛ در هنگام نماز در کنار او بايست ؛ وقتي که من سلام نماز را دادم بايست و گردن او را بزن ؛ گفت : باشد .
أسماء بنت عميس که همسر ابو بکر بود ، اين را شنيده و به کنيزش گفت : به منزل علي و فاطمه برو و به ايشان سلام کرده و به علي بگو :
به درستيکه سران در مورد تو مشورت کرده اند که تو را به قتل برسانند ؛ پس بيرون برو ؛ بدرستيکه من از خير خواهان توام .(آيه 20 سوره قصص)
پس کنيز به نزد حضرت آمده و به علي عليه السلام گفت : أسماء بنت عميس به شما سلام مي رساند و مي گويد : به درستيکه سران در مورد تو مشورت کرده اند که تو را به قتل برسانند ؛ پس بيرون برو ؛ بدرستيکه من از خير خواهان توام
پس حضرت به او گفتند به او بگو : خداوند بين ايشان و آنچه مي خواهند مانع خواهد شد ؛ سپس ايستاده و آماده نماز شدند و در مسجد حاضر شده و در پشت ابو بکر ايستادند اما نماز فرادا خواندند و خالد بن وليد نيز در کنار ايشان بوده و شمشير به همراه داشت ؛ وقتي که ابوبکر براي تشهد نشست از آنچه گفته بود پشيمان شده و از آشوب و نيز از قدرت علي و جنگاوري ايشان ترسيد ؛ پس حيران ماند و راهي براي پايان بردن نماز پيدا نمي کرد ؛ به حدي که مردم گمان کردند به او فراموشي دست داده است ؛ پس رو به خالد کرده و گفت : اي خالد ؛ آنچه را به تو دستور دادم انجام نده ؛ "السلام عليکم ورحمة الله" ( و نماز را به پايان رساند )
پس امير مومنان به خالد فرمودند : اي خالد ؛ تو را به چه چيزي امر کرده بود؟ گفت : به من دستور داده بود که گردن تو را بزنم ؛ حضرت فرمودند : وآيا چنين کاري را مي کردي؟ پاسخ داد : آري قسم به خدا که اگر به من نگفته بود چنين نکن ، تو را بعد از سلام به قتل مي رساندم ؛ پس حضرت او را گرفته و به زمين زدند ؛ مردم نيز دور او جمع شدند ؛ عمر گفت : قسم به پروردگار کعبه که او را مي کشد!!! ؛ مردم گفتند : اي اباالحسن ، تو را به خدا ، تو را به خدا ، به حق صاحب اين قبر ؛ پس حضرت او را رها کردند ؛ پس حضرت رو به عمر کرده و يقه او را گرفته و فرمودند : اي فرزند صهاک ؛ اگر نبود پيماني که رسول خدا صلي الله عليه وآله از من گرفتند ، و نيز اگر نبود دستورات خداوند که از قبل آمده است ، مي دانستي که کداميک از ما ياوران ناتوان تري دارد و نيروي کمتري دارد ؛ و سپس به منزل خود وارد شدند .
(تفسير القمي: 2/ 158، 159، تفسير نور الثقلين: 4/188، الاحتجاج: 1/118 و126 وعنه في بحار الأنوار 29/127 ح 27، مدينة المعاجز: 3/152.الاصول الستّة عشر، أصل أبي سعيد عباد الصفرى، ص 18، باختصار. علل الشرايع: 192، باب 151، العلّة التي من أجلها أمر خالد بن الوليد بقتل أمير المؤمنين. وحضر المسجد وصلى خلف أبي بكر. الاحتجاج: 1/126.)

شبهه هشتم: چرا در خصوص اين موضوع مهم پيامبر اسلام از كلمه مولي استفاده مي كند كه حدود 27 معني مختلف مي دهد و جالب اينجاست كه حتي يكي از اين 27 مورد معناي خليفه و جانشين و اولي الامر نمي دهد ! در حاليكه در لسان عرب براي اين موضوع مهم كلمات فراواني مانند : مالك ، اولي الامر ، سلطان ، والي ، حاكم ، امام و . . . وجود داشته است .
اولا این شبهه پر از تناقض است که دروغگویی شبهه گر و عدم دقت در بیان شبهه دروغش را روشن می کند چراکه وی از یک طرف می گوید یکی از این 27 مورد معنای خلیفه و اولی الامر را نمی دهد آنوقت در چند کلمه بعد می گوید لسان العرب معانی همچون اولی الامر را استفاده کرده است.
ثانیا همان طور که در جواب سئوال ۲ هم گفته شد پیامبراسلام در روز غدیر خم فقط از کلمه مولا استفاده نکردند بلکه از کلماتی مانند ولی هم استفاده کردند:در کتاب خصائص أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 96 ، ح79 با سند صحيح نقل شده است که پیامبر دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :من كنت وليّه فهذا وليّه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه
و اسنادی از حاکم نیشابوری و ابن کثیر دمشقی هم درباره صحیح بودن این حدیث آورده شد .
ثالثا حقيقت آن است كه رسول خدا(ص) با هر زبانى خلافت و امامت على(ع) را بيان كرد. مگر نه آن است كه در روايات بسيارى با عنوان «خليفه من» على(ع) را معرفى كرده است، پاسخ اهل سنت به آن روايات چيست؟
به عنوان نمونه چند مورد از رواياتى كه رسول خدا(ص) در آنها على(ع) را به عنوان خليفه خود نام برده است از مصادر عامه بيان مى كنيم:
1ـ تاريخ الامم والملكوك، حافظ ابن جرير الطبرى، ج1، ص541؛
2ـ الكامل ، ابن اثير، ج2، ص62؛
3ـ كنز العمال، العلامة المتقى الهندى، ج13، ص114؛
4ـ المستدرك على الصحيحين، الحافظ الحاكم النيشابورى، ج3، ص133؛
4ـ التلخيص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشيه مستدرك حاكم)، ج3، ص133 .
اضافه بر اينها علامه امينى در روايت رسول اكرم(ص) لفظ «خليفتى» را از منابع بسيار متعدد روايى، تفسيرى و تاريخى اهل سنت نظير: مسند احمد حنبل، تفسير كشف البيان ثعلبى، جمع الجوامع سيوطى وخصائص نسائى نقل مى كند كه براي آگاهي بيشتر مي توانيد به كتاب ارزشمند الغدير ج2، ص278 مراجعه بفرماييد.

شبهه نهم: چرا حتي يك نفر از اين 120 هزار نفري كه به قول شما در غدير خم با حضرت علي بيعت كردند پس از شنيدن به قول شما كودتا در سقيفه به جانب مدينه نمي آيد تا علت امر را جويا شود ؟
بسیاری از کسانی که در مدینه بودند با ابوبکر بیعت نکردند این نشان میدهد که غدیر خم را فراموش نکرده اند طوری که در كتاب صحيح بخاري ( البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 6، ص 2505، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987. ) این روایت آمده که عمر بن خطاب گفت:
عن عمر : حين توفى اللّه نبيّه صلى اللّه عليه وسلم أنّ الأنصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما .
عمر گويد:0 بعد از وفات پيامبر صلي اله عليه وآله، انصار با ما در امر خلافت ابوبكر مخالفت كردند و همه آنها در سقيفه جمع شدند و علي عليه السلام و زبير و همراهان آن دو نيز با ما مخالفت كردند.
و در جایی دیگری از کتاب صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987. این روایت آمده که
حدثنا يحيى بن بُكَيْرٍ حدثنا اللَّيْثُ عن عُقَيْلٍ عن بن شِهَابٍ عن عُرْوَةَ عن عَائِشَةَ ... وَعَاشَتْ بَعْدَ النبي صلى الله عليه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى عليها وكان لِعَلِيٍّ من الناس وَجْهٌ حَيَاةَ فَاطِمَةَ فلما تُوُفِّيَتْ اسْتَنْكَرَ عَلِيٌّ وُجُوهَ الناس فَالْتَمَسَ مُصَالَحَةَ أبي بَكْرٍ وَمُبَايَعَتَهُ ولم يَكُنْ يُبَايِعُ تِلْكَ الْأَشْهُرَ.
فاطمه زهرا سلام الله عليها بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شش ماه زنده بود ، وقتي از دنيا رفت ، شوهرش او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را خبر نكرد و خود بر او نماز خواند . تا فاطمه عليها السلام زنده بود ، علي عليه السلام در ميان مردم احترام داشت ؛ اما وقتي فاطمه عليها السلام از دنيا رفت، مردم از او روي گرداندند و اين جا بود كه علي عليه السلام با ابوبكر مصالحه و بيعت كند . علي عليه السلام در اين شش ماه كه فاطمه عليها السلام زنده بود ، با ابوبكر بيعت نكرده بود.
ماوردي شافعي و ابويعلي حنبلي در أحكام السلطانية (هر دو عالم كتابي با همين نام دارند) به اين نكته اشاره كرده‌اند كه مشروعيت خلافت ابوبكر بخاطر بيعت عده‌ محدودي بوده است
در اين‌باره گفته‌اند:
قَدْ اخْتَلَفَ الْعُلَمَاءُ فِي عَدَدِ مَنْ تَنْعَقِدُ بِهِ الْإِمَامَةُ مِنْهُمْ عَلَى مَذَاهِبَ شَتَّى ؛ فَقَالَتْ طَائِفَةٌ لَا تَنْعَقِدُ إلَّا بِجُمْهُورِ أَهْلِ الْعَقْدِ وَالْحَلِّ مِنْ كُلِّ بَلَدٍ لِيَكُونَ الرِّضَاءُ بِهِ عَامًّا وَالتَّسْلِيمُ لِإِمَامَتِهِ إجْمَاعًا ، وَهَذَا مَذْهَبٌ مَدْفُوعٌ بِبَيْعَةِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَلَى الْخِلَافَةِ بِاخْتِيَارِ مَنْ حَضَرَهَا وَلَمْ يَنْتَظِرْ بِبَيْعَتِهِ قُدُومَ غَائِبٍ عَنْهَا من تنعقد به الإمامة.
به تحقيق علماء در تعداد بيعت كنندگان كه در انعقاد امامت نقش دارد، اختلاف كرده اند كه بعضي از آنها بر مذاهب گوناگوني هستند طايفه‌اي گفته‌اند كه امامت جز با اجماع اكثريت اهل حل و عقد از هر شهري منعقد نمي‌شود؛ تا اين رضايت عموم مردم از آن استنباط شود و همه مردم تسليم امامت او باشند، اين ديدگاه مردود است به واسطه بيعت با ابوبكر بر خلافت كه تنها حاضران با او بيعت كردند و اصلا منتظر آمدن و بيعت غائبان نشدند.
الأحكام السلطانيّة للماوردي: 33ص والأحكام السلطانيّة لأبي يعلى محمد بن الحسن الفراء:ص 117.
يعني تنها حاضران در سقيفه با ابوبكر بيعت كردند و او را انتخاب كردند و اصلا منتظر ديگر اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله كه همه آن‌ها در جيش اسامه يا در جاهاي ديگر حضور داشتند، نماندند و ابوبكر را انتخاب كردند.
قرطبي نيز، مشروعيت خلافت ابوبكر را با بيعت يك نفر(عمر) دانسته و مي‌نويسد:
فإن عقدها واحد من أهل الحل والعقد فذلك ثابت ويلزم الغير فعله خلافا لبعض الناس حيث قال : لا تنعقد إلا بجماعة من أهل الحل والعقد ودليلنا أن عمر رضى الله عنه عقد البيعة لأبي بكر.
اگر امامت و خلافت توسظ يك نفر از اهل حل و عقد منعقد شد، بر ديگران لازم است كه آن را قبول كنند بر خلاف عده‌اي ازمردم كه مي‌گويند خلافت و امامت منعقد نمي‌شود مگر با جماعت اهل حل وعقد ولي دليل ما اين است كه عمر(كه يك نفر بود ) با ابوبكر بيعت كرد.
الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج 1، ص 269، ناشر: دار الشعب القاهرة.
در اينجا قرطبي بر اين مطلب اشاره مي‌كند كه بيعت با ابوبكر توسط جميع اهل حل و عقد نبود، دليل اين مطلب را فقط بيعت عمر با ابوبكر مي‌داندكه گروهي نبوده است.

شبهه دهم: و در نهایت آیا می دانید چرا علمای شیعه حاضر نیستند تسلیم این حقیقت شوند ؟ آری زیرا دکان آنها برای همیشه بسته می شود . دکان خمس ، دکان تقلید ، دکان صیغه و سایر خرافات تاریخی .
اولا الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقا
خدایی را شکر میکنیم که دشمنان ما را از احمق ها قرار داد
ثانیا به جای فرافکنی، اگر می توانید پاسخ جوابهای ما را بدهید.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه پنجم بهمن 1392 و ساعت 10:32 بعد از ظهر |
امير مؤمنان عليه السلام در موارد بسياري به حديث غدير احتجاج كرده‌اند، ما به طور نمونه با استفاده از منابع معتبر شيعه و اهل سنت به بعضي از آن موارد اشاره مي کنيم:
1 . احمد بن حنبل در مسندش با سند صحيح نقل مي‌كند :
ابوطفیل می گوید : حضرت على عليه السّلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود : سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى كه غدير خم را به خاطر دارد و سخنى را كه در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است ، از جا برخيزد . سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعيم گفته است كه افراد بسيارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام كردند آن هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دست امير المؤمنين على عليه السّلام را به دست مبارك خود گرفت خطاب به مردم فرمود :
آيا مي‌دانيد كه من شايسته‌تر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را تصديق كردند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود :
هر كس من مولاي او هستم ،‌ اين [علي] مولاي او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .
ابو طفيل گفت : از ميان جمع در حالى بيرون رفتم كه در خودم احساس ناراحتى مى‏كردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به ديدار «زيد بن ارقم» رفتم و به او گفتم : از على چنين و چنان شنيدم و ناراحت شدم ! «زيد» گفت : آنچه را كه شنيدى انكار مكن ! به دليل آن كه، آنچه را كه استماع كرده‏اى من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام ! (مسند احمد ، ج 4 ، ص 370 ، ح 19823).
2 . احمد بن حنبل در جاي ديگر از مسندش مي‌نويسد :
سعيد بن وهب گويد : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است از جا برخيزد . در اين هنگام پنج تن و يا شش تن برخاستند و گواهى دادند كه آنان در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند، خطاب به مردم فرمود: هر كس من مولاي او هستم ، اين علي نيز مولاي اوست. (مسند احمد ، ج 5 ، ص 366 ، ح 23808)
3 . ابوبكر بزار در بحر الذخار مي‌نويسد :
ابو اسحاق از عمرو بن ذى مرّ ، سعيد بن وهب و زيد بن يثيع نقل كرده است كه هر سه به اتفاق هم گفتند كه شنيديم حضرت على عليه السّلام سوگند مى‏داد كه هر كسى از شما از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روز غدير خم آن چه را درباره من فرموده ، شنيده است ، شهادت خود را اعلام نمايد . سيزده تن از حاضران از جاي خود برخاستند و گواهى خود را اعلام داشتند كه از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله شنيديم ، فرمود :
آيا من از جان مؤمنان سزاوارتر از خود آنها نيستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصديق كردند . در اين هنگام دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :
«من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه واحبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله» . (البحر الزخار (مسند البزار) ، أبو بكر البزار (متوفاي292 هـ ) ج 3 ، ص 35 ، ح 786 ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن , مكتبة العلوم والحكم - بيروت , المدينة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محفوظ الرحمن زين الله) .
4. هفت روز پس از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اميرالمؤمنين عليه‏السلام به مسجد آمدند و خطاب به مردم ضمن سخناني فرمودند: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به حجه الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد و در آنجا شبيه منبري براي او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوي مرا گرفت و بلند کرد به حدي که سفيدي زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداي بلند فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ...» خداوند در آن روز اين آيه را نازل کرد: «الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَکُمُ الإِسْلامَ ديناً». (اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملي، ج 2، ص 18، ح 72) .
5. بار اول که اميرالمؤمنين عليه‏السلام را به اجبار براي بيعت آوردند و حضرت امتناع کرد، در آنجا فرمود: «... گمان ندارم پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير خم براي احدي حجتي و براي گوينده‏اي سخني باقي گذاشته باشد. قسم مي‏دهم کساني را که از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏وآله در روز غدير «من کنت مولاه فعلي مولاه...» را شنيدند که برخيزند و شهادت دهند». دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراي غدير شهادت دادند و ساير مردم هم در اين باره مطالبي گفتند، به طوري که عمر از ترس مجلس را تعطيل کرد!! (بحار الانوار،ج 28،ص 186؛ اثبات الهدي، ج2،‌ص 115) .
6. بار دوم که حضرت را طناب برگردن و شمشير بالاي سر به اجبار براي بيعت آوردند، عمر گفت: بيعت کن و گرنه تو را مي‏کشيم. حضرت فرمود: «اي مسلمانان، اي مهاجران و انصار، شما را به خدا قسم مي‏دهم آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديد که در روز غدير خم چه مي‏فرمود...»؟ همه تصديق کردند و گفتند: آري به خدا قسم. (بحار الانوار، ج 28، ص 273).
مرحوم علامه در بحار به موارد متعدد ديگري هم اشاره مي کند که براي آگاهي بيشتر مي توانيد به جلد 28 ، 29 ، 31 ، 38 ، 41 مراجعه بفرماييد.
7. در ميدان جنگ جمل در بصره، اميرالمؤمنين عليه‏السلام به طلحه فرمود: تو را به خدا قسم مي‏دهم، آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدي که مي‏فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه». گفت: آري. فرمود: پس چرا به جنگ من آمده‏اي؟ گفت: «در خاطرم نبود و فراموش کرده بودم»! لازم به يادآوري است طلحه پس از اينکه غدير را به ياد آورد باز هم به جنگ ادامه داد تا کشته شد. (الغدير، علامه اميني، ج 1، ص 186) .
8. در روز جنگ صفين مردي از لشکر معاويه قرآن به دست به ميدان مبارزه آمد در حالي که اين آيه را تلاوت مي‏کرد: «عم يتسائلون عن النبا العظيم...». حضرت شخصا به جنگ او رفتند و ابتدا پرسيدند: آيا نبأ عظيم را که مردم بر سر آن اختلاف دارند مي‏شناسي؟ آن مرد گفت: نه!! فرمود: «به خدا قسم منم نبأ عظيم که بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع داريد... در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست که چه کرديد»؟ (مناقب ابن شهر آشوب، ج 3،ص 80) .
9. مردي از اميرالمؤمنين عليه‏السلام خواست که ايمان را در حد کاملي برايش بيان کند که نياز به سؤال از ديگري نباشد. حضرت مطالبي فرمودند و از جمله اين بود که کمترين باعث گمراهي نشناختن حجت خداست. آن مرد از حضرت خواست تا حجج الهي را به او معرفي کند. حضرت فرمود: کسي که پيامبر صلي اللَّه عليه و آله او را در غدير خم منصوب کرد و خبر داد که نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارتر است. (کتاب سليم بن قيس، ح 8؛ براي مطالعه بيشتر ر ک: اسرار غدير، محمد باقر انصاري زنجاني، ص 263 به بعد، انتشارات مولود کعبه).
این موارد تنها نمونه ای بود از دهها مورد استدلال حضرت به واقعه غدیر که در کتب معتبر ذکر شده است.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه یکم آبان 1392 و ساعت 10:26 قبل از ظهر |

در میان معصومین علیهم السلام مدت امامت حضرت امام حسن عسگری علیه السلام از همه کمتر بوده و مدت امامت ایشان 6 سال بوده است.

برای آگاهی بیشتر، مدت امامت دیگر معصومین خدمتتان بیان می شود:

پیامبر اکرم(ص): مدت نبوت 23 سال

امیرالمومنین علی(ع):مدت امامت 30 سال

امام حسن(ع): 10 سال

امام حسین (ع):11 سال

امام سجاد (ع): 35 سال

امام باقر(ع): 19 سال

امام صادق(ع): 34 سال

امام کاظم(ع): 35 سال

امام رضا(ع):20 سال

امام جواد(ع): 17 سال

امام هادی(ع): 33 سال

امام عسگری(ع): 6 سال

امام مهدی(عج): تاکنون بیش از 1139 سال شمسی.(برای آگاهی بیشتر رک: نگرشی مختصر بر زندگانی چهارده معصوم(ع) ، تالیف: سید محمد علوی حسین پور، انتشارات نغمات، قم)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه پنجم مهر 1392 و ساعت 10:58 قبل از ظهر |
چرا حضرت عبدالمطلب و ابوطالب و عبدالله بر دین مسیح یا یهود نبودند بلکه بر دین حنیف ابراهیمی بودند؟

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

مگر اعتقاد ما بر اين نيست كه با عرضه شدت هر دين و شريعت وظيفه مردم ايمان آوردن به آن دين بوده است؟

پیش از پاسخ به این سوال توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه: پس از حضرت ابراهيم علیه السلام، دو شريعت مهم يهوديت و مسيحيت توسط خداوند تبارك و تعالى براى هدايت‏بشر فرستاده شد . حال چرا با وجود اين دو شريعت از دين حنيف ابراهيمى و اسلام به عنوان دین بسیاری از بزرگان قبل از اسلام مانند حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب و حضرت عبدالله علیهم السلام ياد مى‏گردد؟

پاسخ‏هاى ذيل مى‏تواند، به تبيين اين موضوع كمك كند:

از قرآن و همچنين انجيل و تورات استفاده مى‏شود كه موسى عليه‏السلام و همچنين عيسى عليه‏السلام به سوى قوم بنى‏اسرائيل فرستاده شدند; به عبارت ديگر ماموريت آن دو داراى محدوديت زمانى، مكانى و . . . بوده‏است; بنابراين نمى‏توان گفت: دين اين دو پيامبر جهانى بوده است . در آيات قرآن بر هادى بودن موسى براى قوم بنى‏اسرائيل (هدى لبنى اسرائيل) تاكيد شده است (اسراء/2، سجده/23، بقره/53، مائده/32، اعراف/105، طه/94، سوره غافر/آيه 53 .)

خداوند يكى از نعمتهاى خود را بر بنى‏اسرائيل، رسالت‏حضرت موسى عليه السلام خوانده و حكمت اين رسالت را هدايت‏ بنى‏اسرائيل مى‏شمارد (بقره/53) و حتى حكم قصاص را با عبارت «كتبنا على بنى‏اسرائيل‏» (مائده/32) ذكر مى‏كند كه محدوديت‏خطابهاى تورات را نشان مى‏دهد .

و در آيه ديگر بنى‏اسرائيل را وارثان كتاب موسى و شريعت او معرفى مى‏كند . تورات در سفر خروج باب سوم در بيان سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام از ميان آتش بر شاخه درخت در آيات 9- 13 سخن مى‏گويد:

و الان اينك استغاثه بنى‏اسرائيل نزد من رسيده است و ظلمى را نيز كه مصريان بر ايشان مى‏كنند ديده‏ام; پس اكنون بيا، تو را نزد فرعون بفرستيم و قوم من بنى‏اسرائيل را از مصر بيرون آورى  . . . و گفت: البته با تو خواهم بود و علامتى كه من تو را فرستاده‏ام، اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آورى، خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد. موسى به خدا گفت: اينك چون من نزد بنى‏اسرائيل برسم و به ايشان گويم، خداى پدرانشان مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند كه نام او چيست، بديشان چه گويم؟

در اين عبارت، علت رسالت موسى عليه السلام نجات بنى‏اسرائيل و غايت آن عبادت بنى‏اسرائيل دانسته‏شده و خطاب آن به بنى‏اسرائيل است .

و در سفر خروج باب ششم مى‏گويد:

بنابراين بنى‏اسرائيل را بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقت مصريان بيرون خواهم آورد و . . . شما را خواهم گرفت تا براى من قوم شويد و شما را خدا خواهم بود و شما را خواهم رسانيد به زمينى كه درباره آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحق و يعقوب بخشم ...

در اين عبارات سخن از قوم برگزيده است كه يهوه خداى آنان است و آنان را از ظلم نجات داده و به وعده‏اش به پدران آنها وفا مى‏كند .

در باب بيستم و بيست‏ويكم تا بيست و سوم و سى‏وپنجم از سفر خروج، احكام شريعت كه همگى خطاب به بنى‏اسرائيل و به مناسبتها و شرايط آنهاست، بيان شده‏است . در سفر لاويان نيز متعدد به بنى‏اسرائيل خطاب كرده، احكام و دستورهاى مذهبى و اجتماعى بنى‏اسرائيل را بيان مى‏كند . در اين سفر هارون و فرزندانش به منصب كهانت‏بنى‏اسرائيل نصب شده‏اند .

در سفر تثنيه باب پنجم مى‏گويد:

و موسى تمامى بنى‏اسرائيل را خوانده به ايشان گفت: اى اسرائيل، احكامى را من امروز به گوش شما مى‏گويم، بشنويد; تا آنها را ياد گرفته، متوجه باشيد كه آنها را به جا آوريد .

اين عبارات از قسمتهاى مختلف تورات نشان مى‏دهند كه خطاب دين يهود مربوط به قوم خاصى است .

اختصاصى بودن شريعت عيسى عليه السلام

در آيه 6 صف، رسالت‏حضرت عيسى به بنى‏اسرائيل تصريح شده است و آيات‏50- 48 آل عمران اختصاص رسالت‏حضرت عيسى‏بن مريم را به قوم بنى‏اسرائيل با صراحت و به زبان خداوند ذكر كرده و در تبيين آن يكى از ماموريت‏هاى وى را تحليل بعضى از محرمات تورات (كه كتاب اختصاصى بنى‏اسرائيل بود) دانسته است و آيه 72 مائده خطاب به بنى‏اسرائيل از جانب حضرت عيسى عليه السلام سخن مى‏گويد . آيات 59- 57 زحرف او را مثل براى بنى‏اسرائيل آورده و راهنما و الگو و هادى آنان معرفى كرده‏است .

در آيات ياد شده خطاب عيسى عليه‏السلام به بنى‏اسرائيل است و اختصاص اين شريعت‏به آنان دانسته‏شده‏است و به عبارت ديگر محدوديت زمانى، مكانى و قومى براى اين دين بزرگ الهى لحاظ شده است كه البته منافاتى ندارد با اينكه پيامهاى اصلى اين دين مانند توحيد، نبوت، معاد، عدالت، احسان و نيكوكارى، عفت، جوانمردى و . . . جهانى، فرازمانى و فرامكانى باشند .

در انجيل نيز مؤيداتى براى گمانه فوق وجود دارد . در انجيل متى باب دوم آيات يكم تا هفتم مى‏گويد:

و چون عيسى در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت، ناگاه مجوسى چند از مشرق به اورشليم آمده، گفتند: كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است؟ زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده‏ايم و براى پرستش او آمده‏ايم; اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اورشليم با وى . پس همه رؤساى كهنه و كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود؟ بدو گفتند: در بيت لحم يهوديه; زيرا كه از نبى چنين مكتوب است و تو اى بيت لحم در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا، هرگز كوچكتر نيستى; زيرا كه از تو پيشوايى به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت‏خواهد نمود .

در اينجا عبارت «قوم من اسرائيل‏» محدوديت پيام مسيح عليه السلام به بنى‏اسرائيل را مؤكد و مؤيد است .

البته ما در اينجا درباره مسيحيت و يهوديت معتقديم كه اين اديان الهى ابتدا به قوم خاصى تعلق نداشتند; اما به تدريج اين اديان مخصوصا يهوديت قومى گرديدند .

اصل جواب:

حنيف يك كلمه اصيل عربى است كه به معناى پاك دين و متمايل به دين حق است . گروهى در مكه و اطراف آن بدون تشكيلات و سازمان منظم تحت اين عنوان شناخته شده‏بودند .

قرآن كريم دين ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله را حنيف و مسلم مى‏داند و در بعضى از متون دينى كلمه حنيف و اسلام به يك معنا به كار رفته‏اند; اما اينكه چرا نبى گرامى اسلام و اجداد آن بزرگوار و كسانى كه به عنوان حنيف در سرزمين حجاز شناخته شده‏  بودند، دين مسيحيت آخرين شريعت الهى قبل از اسلام را دين خود نمى‏شمردند، علتهاى مختلفى دارد كه ذيلا به بعضى از آنها اشارت مى‏رود:

1 . اديان الهى داراى گوهر واحد و اصول مشتركى هستند . تاكيد بر دين ابراهيم و دين حنيف تاكيد بر آن اصول مشترك (توحيد، نبوت، معاد، نيكوكارى، عبادت، جوانمردى و عدالت و) . . . است كه به صورت ناب ودست‏نخورده در تعليمات ابراهيم عليه السلام يافت مى‏شدند .

2 . يهوديت و مسيحيت توجه ويژه در خطابات خود به بنى‏اسرائيل داشتند و اگر نگوييم با توجه به مباحث‏بالا كه اين اديان اختصاص به اين قوم داشتند، مى‏توان گفت: تبليغات اوليه و فراگير آنها خطاب به بنى‏اسرائيل بود، هر چند پولس دعوت به دين مسيح را به ميان غير بنى‏اسرائيل نيز برد . البته عيساى روح‏الله و موساى كليم‏الله عليهماالسلام سخنشان همان سخنان ابراهيم عليه‏السلام و دين حنيف بود و نمى‏توان بر اختصاصى بودن پيام آنان تاكيد كرد .

3 . يهوديت و مسيحيت موجود در جزيرة العرب در دوره اسلامى و پيش از آن مطالب ديگرى غير از پيامهاى اصلى و گوهرى اديان بر آن افزوده‏بودند كه پيروى از آنها براى بسيارى از مردم عادى ميسور نبود; لذا در حنفى بودن عده‏اى از مردم در جزيرة‏العرب پيش از بعثت اشكالى به نظر نمى‏رسد .

4 . آنچه تفاوت دارد، شرايع هستند و اما شرايع نيز هميشه ناسخ يكديگر نيستند; بلكه گاهى شريعت‏بعدى فقط مكمل است; مثلا شريعت‏حضرت عيسى عليه‏السلام چنين به نظر مى‏آيد كه مكمل شريعت موسى عليه‏السلام است و آداب و رسوم و احكام ابراهيمى عليه‏السلام در شرايع ديگر نسخ نشده است تا عمل به آن صحيح نباشد .

5. حضرت ابراهیم میان انبیا به  «شيخ الانبياء» و پدر پيامبران معروف است و در بعضى از آيات قرآن، آئين اسلام به عنوان‏آئين ابراهيم معرفى شده است(حج، آيه 78) و این نشاندهنده عمق ارتباط میان این دو دین پاک می باشد.

6. همه شرايع آسمانى بعد از حضرت ابراهيم(ع) را به يك معنا آيين ابراهيمى مى‏خوانند الان مسلمانان، مسيحيان و يهوديان ، پيرو دين حنيف ابراهيمى نيز شمرده مى‏شوند. اين مسأله نافى پيروى از پيامبران بعد از حضرت ابراهيم(ع)نيست؛ بلكه مقصود از «آيين ابراهيم» همان آيين توحيد و يكتاپرستى است و شايد اشتهار آن به جهت بروز و جلوه بسيار نيرومند توحيدى آيين حضرت ابراهيم(ع) و نقش برجسته آن در مبارزه با مظاهر شرك ‏باشد؛ هرچند انبياى پيشين و پسين نيز موحد بوده‏اند. در عين حال گاه شرايط اجتماعى، يكى از جلوه‏هاى اولياى دين و يا تعاليم آن رابارزتر و آشكارتر مى‏كند. همين مسأله در مورد يكتاپرستى صادق است ؛ يعنى ، تأثير تاريخى حضرت ابراهيم(ع) دراين مسأله ، بسيار گسترده و شفاف است و همين باعث شده كه همه يكتاپرستان پس از آن حضرت را ، ابراهيمى مى‏خوانند.

7. نكته ديگر اين كه اگر آن بزرگواران به عنوان یهودی و عيسوى مشهور مى‏شدند ، چه بسا اين مسأله باعث مى‏شد كه انحرافات پديد آمده و یهودیان ومسیحیان دين موسی(ع) و مسيح(ع) را به پیامبر اکرم(ص) چسبانده و يا چنان تبليغ مى‏گردند كه پيامبر اسلام(ص) شريعت خود را از متون مسيحى و یهودی پدران خود  دريافت كرده و با دستكارى‏هايى ادعاى نبوت نموده است.

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در پنجشنبه دهم مرداد 1392 و ساعت 2:31 بعد از ظهر |

همچنانکه پيامبر اکرم(ص) درداشتن خلق نيکو و تعامل با ديگران به ويژه در خانواده نمونه بودند «انک لعلي خلق عظيم»(سوره قلم، آیه 4) اي پيامبر! تو بر اخلاقي عظيم استوار هستي؛ امام رضا(ع) نيز که به حق وارث جدشان رسول خدا(ص) بودند، تجسم اخلاق نيکوي آن حضرت هستند. چه زيبا اين واقعيت در سروده آن شاعر تازي گو جلوه گر شده است که گفت:

يمثل النبي في أخلاقه فنه النابت من اعراقه

شهود صدق لسمو ذاته کأنه النبي في صفاته

پيامبر در اخلاق او جلوه گر مي شود چرا که او گلي روييده از ريشه پيامبر است، گواهاني راستين بر بزرگي شخصيت او گواه اند، گويي که او آينه تمام نماي صفات پيامبر است.

با توجه به بعد شخصيت اجتماعي امام رضا(ع)، نکته هايي از ويژگي هاي شخصيتي و الگوهاي رفتاري آن حضرت در خانواده را به تصوير مي کشيم.

ضرورت تشکيل خانواده

از آنجا که مکتب اسلام ديني واقع بين و واقع نگر است، واقعيت ها و عينيت هاي زندگي را از نظر دور نداشته و براي استفاده بهينه از اين واقعيت ها راهکارهايي کارآمد و برنامه هايي متناسب با طبيعت و نياز انسان ارائه کرده است، از جمله اين عينيت ها پيوند زناشويي است که براي هيچ مرد و زني گريزي از آن نيست، مکتب اسلام در توجه دادن به اين موضوع، از يک  سو اين پيوند را آيه اي از آيات خدا معرفي کرده است: «و من آياته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا اليها؛ (سوره روم-آیه 21) از نشانه هاي او اين است که از جنس خودتان برايتان همسراني آفريده باشد که از آنان آرامش يابيد» و از سويي ديگر، آن دسته انسان هايي را که به طبيعت و نياز خود بي توجهند و از همسر گزيني سر باز مي زنند هم سو با شيطان معرفي کرده است، چنانکه پيامبر اکرم(ص) فرمودند: شرارکم عزابکم و العزاب اخوان الشياطين؛ بدترين افراد شما بي همسران شمايند و بي همسران برادران شياطين به شمار مي آيند. (بحار الانوار ، ج ۱۰۳ ، ص ۲۲۰)

در ضرورت تشکيل خانواده اين حديث نوراني امام رضا(ع)را که از امام باقر(ع) نقل کرده اند، ياد آور مي شويم که فرمودند:

زني از امام باقر(ع) پرسيد: خدا کارت را سامان بخشد من خانمي «متبتله» هستم، امام فرمود: منظورتان از تبتل چيست؟ او جواب داد به اين معني است که هرگز ازدواج نخواهم کرد، امام پرسيد: چرا؟ او گفت: مي خواهم با اين کار فضيلت و منزلتي به دست آورم، امام فرمود: از اين تصميم بازگرد، اگر بي همسري فضيلت بود، فاطمه به آن شايسته تر از تو بود.(حدائق الناضره، ج 23، ص 12)

طلاق، امري مباح ولي مبغوض

هرچند در زندگي زناشويي، طلاق به عنوان يک ضرورت پذيرفته شده است که گاه بسته به شرايط گزيري از آن نيست و شريعت اسلام نيز آن را تأييد کرده است اما در عين حال آن را مبغوض ترين و زشت ترين امر مباح خدا معرفي و براي جلوگيري از فروپاشي زندگي مشترک تدابيري تأثيرگذار نيز ارائه کرده است، توصيه به سازگاري، گذشت از لغزش ها، صبر و مقاومت در برابر مشکلات و تلخي هاي زندگي و حتي مدت عده که پس از وقوع طلاق در نظر گرفته مي شود، از جمله اين تدابير است.

امام رضا (ع)در اشاره به اين مطلب که در اسلام هرچند طلاق امري مباح و مشروع است اما براي جلوگيري از طلاق و تحکيم پيوند زناشويي شرايطي مقدر شده است که به راحتي طلاق انجام نشود، مي فرمايند: دليل اينکه طلاق سه تا شد اين است که ميان طلاق ها فاصله شود و در اين فرصت ميلي براي زندگي حاصل شود و يا اگر خشمي در کار بوده است فرو نشيند.

حسن رفتار در خانواده

خانواده کانوني است که هر چه با صفا و گرم تر باشد، زندگي شيرين تر و توفيقات انسان بيشتر خواهد شد. از اين رو امام رضا(ع) در اشاره به اهميت اين کانون، به بيان برخي از عواملي که در صفا و گرما بخشيدن به کانون خانواده موثر است، مي پردازند. آن حضرت در سخني نوراني، هم به حسن رفتار در خانواده توصيه کرده و هم از نوع رفتار خود با همسرشان خبر داده اند و مي فرمايند: أحسن الناس يمانا أحسنهم خلقا و الطفهم بأهله و أنا ألطفکم بأهلي؛ کسي که ايمانش برتر از ديگران است، اخلاقش نيکوتر و به خانواده اش مهربان تر است و من نسبت به خانواده خود، مهربان ترم.(بحار الانوار،ج 68، ص 387)

آن حضرت در جاي ديگر در ضرورت تأمين رفاه خانواده  فرمود: صاحب النعمه يجب أن يوسع علي عياله؛ بر کسي که از مکنت مالي برخوردار است واجب است خانواده خويش را در وسعت قرار دهد.(وسائل الشیعه ، ج 21، ص 540)

امام رضا(ع)در اين باره که نبايد براي خود شيريني و رضايت ديگران، خانواده خود را به زحمت انداخت، به نقل از جد بزرگوارش امام علي(ع)مي فرمايند: مردي آن حضرت را به مهماني دعوت کرد، اما آن حضرت با سه شرط، دعوت او را پذيرفت، از جمله آن که فرمود: در صورتي به مهماني شما مي آيم که خانواده خود را براي پذيرايي از من به زحمت نيندازي.

خودآرايي در خانه

نکته ديگري که بايد به آن توجه داشت، بايستگي آراستگي و خودآرايي مردان در خانواده است، يعني همان طور که مردان، از همسران خود توقع دارند که خود را براي آنان بيارايند، آنها نيز بايد در حد معمول، به ظاهر خود برسند و براي ايجاد محبت در همسران خود، خود را بيارايند. اين دستور ديني و انساني و عملي ساختن آن را از بزرگواري چون امام رضا(ع)بياموزيم که آراستگي در منزل را، نه براي خود که براي خانواده و براي تربيت درست، امري بايسته مي دانستند. آن حضرت(ع) که به ضرورت آراستگي مردان در منزل آگاهي کامل داشتند، خودشان نيز، اين مهم را عملي مي کردند( بحارالانوار، ج‏73، ص 100.). ابن جهم مي گويد: نزد امام رضا(ع) رفتم ديدم آن حضرت، موهايش را خضاب کرده است. با تعجب گفتم: فدايت شوم موهايت را رنگ زدي؟!

آن حضرت(ع) در جواب فرموند:بي گمان آمادگي مردان از جمله مواردي است که عفت زنان را فزوني مي بخشد، زنان که پاک دامني را وا نهاده اند، به اين دليل است که شوهرانشان آمادگي و خودآرايي را ترک کرده اند. سپس فرمود: آيا دوست داري همسرت را چون خود بي آرايش ببيني؟ گفت: نه، امام فرمود: آماده نبودن همين است.

آن حضرت (ع) در حديثي ديگر به نقل از پدران خود، نزديک به همين مضمون فرمودند: زنان بنى اسرائيل از عفت و پاکى دست برداشتند و اين مسئله هيچ سببى نداشت جز آن که شوهرانشان، خود را نمى آراستند. سپس افزود: زن نيز از مرد همان را انتظار دارد که مرد از او دارد.( مکارم الاخلاق ص81)

از اين احاديث و ديگر آموزه هاي اسلامي استفاده مي شود که حقوق زن و مرد در خانواده بايد دو سويه باشد و هرکدام با ديگري بايد رابطه اي درست و انساني داشته باشد، آراستگي و خود آرايي و پرهيز از شلختگي و ژوليدگي چندش آور از جمله اين حقوق است که اگر به درستي صورت پذيرد طرفين را به زندگي زناشويي دلگرم مي کند و آرامش لازم را به ارمغان خواهد آورد. اما امروزه مردان و برخي زنان که به دليل مشکلات اقتصادي در خارج از منزل کار مي کنند، چنان غرق کار مي شوند و در محيط کار با همکاران خود انس مي گيرند که وقتي به منزل باز مي گردند، نه نشاط روحي دارند و نه احساسي باقي مانده است که بخواهند به همسر خود ابراز احساسات کنند، اين جاست که زندگي مشترک رو به خمودگي مي رود و خانه براي زن و شوهر، به زنداني مخوف تبديل مي شود که در صدد فرار از آن زندان برمي آيند، اين فرار، گاه با ترک منزل و گاه با ترک زندگي مشترک حاصل مي شود.

مهرورزي به دختران

هرچند در جامعه به ويژه در ميان فرزندان، تساوي و برابري از دستورات موکد اسلام است و بايد در ميان تمامي افراد هم سطح رعايت شود لکن در ميان فرزندان، گاه ترجيح دختران بر پسران يک اصل شناخته شده است، اين از آن روست که دختران از عاطفه بيشتر و احساساتي ظريف تر و شکننده برخوردارند، امام رضا (ع)در ضرورت رعايت اين اصل، به نقل از رسول خدا(ص) فرمودند: ن ا... تبارک وتعالى على الناث أرق منه على الذکور و ما من رجل يدخل فرحه على امرأه بينه وبينها حرمه لا فرحه ا... يوم القيامه؛ خداوند بزرگ نسبت به زنان مهربان تر از مردان است و مرد، زني از محارم خويش را شاد نمي کند مگر آنکه خداوند او را در قيامت شاد خواهد کرد.(الکافی، ج6، ص 6)

احترام به پدر و مادر

پدر و مادر از احترامي ويژه برخوردارند تا جايي که قرآن کريم نيکي به والدين را در کنار توحيد و اصل يکتا پرستي قرار داده است همان گونه که سپاس نهادن و احترام براي آنان را در کنار سپاس نهادن و احترام براي خداوند آورده است. از اين رو در اسلام تأکيد شده است که فرزندان در رعايت حقوق والدين بکوشند و با کوتاهي در اين باره مورد عاق آنان قرار نگيرند چرا که عاق والدين گناهي بزرگ و نابخشودني است، اين سخن پيامبر اکرم (ص)است که در اين باره فرمودند: يقال للعاق عمل ما شئت فني لاأغفر لک؛ به کسي که مورد عاق والدين قرار گرفته است گفته مي شود: هرطور که مي خواهي عمل کن که من تو را نمي بخشم.(بحار الانوار، ج 71، ص 80)

امام رضا (ع)در تأکيد بر حفظ حرمت پدر و مادر و در اشاره به فلسفه اين دستور، بي توجهي به پدر و مادر را نوعي بي توجهي به خدا و فرمان شکني او مي دانند و مي فرمايند: حرم ا... عقوق الوالدين لما فيه من الخروج من التوفيق لطاعه ا... تعالى؛(علل الشرایع،ج 2،ص 479) خداوند نافرماني پدر و مادر را به اين دليل حرام کرد که نافرماني آنان، بيرون رفتن از اطاعت خدا محسوب مي شود. همان طور که آن حضرت، در ذيل آيه «أن اشکر لي و لوالديک» که سپاس از والدين در کنار شکر و سپاس از خدا آمده است، پذيرش سپاس از خداوند بزرگ را در گرو سپاس گزاري از پدر و مادر مي دانند و مي فرمايند: خداوند در قرآن به سه چيز امر کرده و سپس آن ها را با سه چيز ديگر مقارن کرده است و پذيرش آن سه چيز اول را مبتني به تقارن اين سه چيز دوم دانسته است تا اين که فرمودند: و أمر بالشکر له وللوالدين فمن لم يشکر والديه لم يشکر ا...؛ خدا هم به سپاس نهادن براي خود و هم براي پدر و مادر سفارش کرده است، از اين رو هرکس از پدر و مادرش قدرداني نکند در حقيقت از خدا قدرداني نکرده است.

آن حضرت(ع)، افزون بر آنکه خود، به پدر و مادر احترام مي گذاشتند و حق آنان را ادا مي کردند، در زمينه تکريم والدين توصيه هايي دارند که در اين مجال برخي را يادآور مي شويم.

آن حضرت فرمود: بر الوالدين واجب ون کانا مشرکين؛ نيکي به پدر و مادر واجب است هر چند که آنان مشرک باشند.

ضرورت اطاعت از والدين

آن حضرت(ع) در حديثي جامع، ضرورت اطاعت از پدر و مادر را گوشزد مي کنند و در حفظ احترام آنان مي فرمايند:بر تو باد که پدرت را اطاعت و نيکي کني، در برابر او تواضع و خضوع به خرج دهي، او را بزرگ شماري و اکرام کني، در نزد او صداي خود را آهسته گرداني؛ چرا که پدر اصل و ريشه فرزند است و فرزند فرع بر اوست، اگر او نبود فرزند نيز نبود. به قدرت خدا اموال، مقام و جان خود را فداي پدران خود کنيد و من خبر مي دهم که جان و مالتان از آن پدران شماست، از اين رو بايد جان و مال در خدمت آنان قرار گيرد. در دنيا با بهترين صورت ممکن پدران خود را اطاعت کنيد و پس از مرگ آنان را دعا و برايشان طلب رحمت کنيد، زيرا روايت شده است اگر کسي در حيات پدر، به او نيکي کند ولي پس از مرگش، او را دعا نکند، خداوند او را عاق پدر مي نامد.

آن حضرت(ع) در ادامه اين سخن نوراني، در باره حق مادران تأکيد فراوان مي کنند و آن را لازم ترين حقوق برمي شمرند و مي فرمايند:

بدان که حق مادر لازم ترين و واجب ترين حقوق است؛ زيرا اين مادر است که آنچه ديگران تحملش را ندارند تحمل  کرده است و با چشم، گوش و تمام اعضاي بدن خود، از فرزندش با خرسندي و شادماني نگهداري مي کند، کودک خويش را با تمام مشکلاتي که کسي ياراي پذيرش آن نيست حفظ مي کند، او به اين رضايت داده است که خود گرسنگي را تحمل  کند تا فرزندش سير شود. او تشنگي را تحمل مي کند تا کودک او سيراب شود، او خود برهنه مي ماند تا فرزندش با لباس  پوشانده شود، فرزندش در سايه قرار گيرد و او آفتاب سوزان را به جان مي خرد، از اين رو بايد به اندازه زحمت مادر، از او تقدير شود، به او نيکي کرد و با او مدارا کرد، البته جز با کمک خدا شما توان اداي حق مادر را نداريد.(فقه الرضا، ص 334)

معلم و برادر بزرگ در حکم پدر

امام رضا (ع)معلم و برادر بزرگ را به منزله پدر مي دانند و رعايت حقوق آنان را نظير حقوق پدر لازم مي دانند. آن حضرت(ع) درباره ضرورت تکريم استاد فرمودند: معلم الخير و الدين يقوم مقام الأب و يجب مثل الذي يجب له فأعرفوا حقه؛(الخلاف، ج 4، 86فقه الرضا، ص 334) معلم خير و آموزنده دين به مثابه پدر است و رفتاري همچون رفتار با پدر نسبت به معلم واجب است پس حق معلم را ياد بگير و آن را به موقع، ادا کن. همان طور که آن حضرت(ع) درباره ضرورت تکريم برادر بزرگ  نيز فرمودند: الأخ الأکبر بمنزله الأب؛ برادر بزرگ جايگزين و به منزله پدر خواهد بود.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه چهارم تیر 1392 و ساعت 12:50 بعد از ظهر |

حُجْرِ بن عَدِیّ ‏(الاعلام، ج 2، ص 169) عابدی پارسا، مجاهدی ظلم ستيز، آمر به معروف و ناهی از منکر بود و از پيامبرخدا صلی الله عليه و آله و اميرمومنان عليه السلام حديث روايت می کرد. او شيفته نماز و نيايش، مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته رسول خدا بود. چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود که او را «راهب اصحاب محمد» می گفتند.( حاکم نيشابوری، مستدرک صحيحين، ج 3، ص 468.)

اگر تولد او را آنچنان که گفته اند در عصر جاهليت بدانيم، هنگامی که پس از فتح مکه به اسلام گرويد، حدود 27 سال داشت.

به تعبير مرحوم سيّدمحسن امين:

حجر، از نيکان صحابه بود، فرماندهی شجاع، بلندهمت، عابد و زاهد، مستجاب الدعوه ،عارف به خدا، مطيع محض فرمان پروردگار، حق گوی صريح، ظلم ستيز صبور، بی هراس از شهادت، ايثارگر در راه خدا و از هواداران خالص اميرالمومنين عليه‌السلام بود. اين که از سوی حضرت علی عليه السلام به فرماندهی سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد، نشانه شجاعت اوست. حاضر بود که بميرد، ولی خواری و ذلت نپذيرد. آغوش به روی شهادت گشود؛ اما حاضر نشد از امام علی عليه‌السلام بيزاری بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد که پسرش پيش از خودش شهيد شود، تا مبادا با ديدن تيغ جلاد بالای سر پدرش، سست شود و دست از ولای حضرت علی عليه السلام بردارد...». (امين، اعيان الشيعه، ج 4، ص 571.)

دلباختگی حجر بن عدی نسبت به مولايش علی عليه السلام بسيار شديد بود. شيفتگی در حد عشق و اطاعت و فرمانبرداری در حد اعلا را به هم آميخته بود. وی شاهد ماجراهای تلخ مظلوميت مولايش بود و خون دل می خورد، تا آن که پس از کشته شدن عثمان، فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانی علوی، همه ظرفيت وجودی خويش را به کار گرفت و با همه توان به ميدان آمد.

در دوران خلافت اميرالمومنين عليه السلام، زمانی که پيمان شکنان از حکومت حق علوی سر برتافتند و فتنه جمل پيش آمد، آن حضرت، نماينده ای به کوفه فرستاد تا مردم را برای ياری امام فراخواند. حجر برخاست و گفت: ای مردم! به ندای اميرمومنان پاسخ دهيد و سواره و پياده بکوچيد، حرکت کنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.( ابن اثير، الکامل فی التاريخ، ج 3، ص 231.)

در نبرد صفين و رويارويی اميرمومنان با سپاه معاويه نيز، حجر در طليعه ياران امام و از کوشاترين اصحاب، چه در حضور در صحنه، چه در حمايت از امام، چه بسيج نيرو برای نبرد و چه در ميدان نبرد بود. حماسه های حجر در نبرد صفين، از او چهره‌ای شاخص ترسيم کرد.( همان ص 340.)

در آن ميان، فتنه ديگری سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهی از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود که با عنوان خوارج نهروان شناخته می شوند. در نبرد نهروان، امام علی عليه السلام به سبب رشادت و اخلاص و کاردانی حجر بن عدی، او را به فرماندهی جناح راست خويش گماشت.( همان، ص 345) هيچ صحنه ای از رويارويی حق و باطل نبود، که حجربن عدی در آن حضوری فعال و نقش آفرين در حمايت از جبهه اميرالمومنين نداشته باشد.

امام علی عليه السلام درباره او دعا کرده بود که شهادت، روزی او شود. بيستم رمضان، وقتی امام ضربت خورده و در خانه بستری بود، نگاه مبارکش بر حجر افتاد و فرمود: چگونه خواهی بود آن گاه که تو را به برائت جستن از من وادار کنند؟

حجر گفت : به خدا قسم يا علی! اگر با شمشير قطعه قطعه ام کنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است که از تو بيزاری بجويم!

حضرت فرمود: «وفقت لکل خير يا حجر جزاک الله خيرا عن اهل بيت نبيک؛ ای حجر! خدا بر هر نيکی توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيک دهد.( مجلسی، بحارالانوار، ج 42، ص 290.)

سرانجام امام رفت و حجر ماند و عشقی که به مولا داشت و عهدی که برای پايبندی به اين عشق بسته بود، و روزگاری پراندوه و دشوار.

پس از شهادت اميرمومنان عليه السلام، معاويه که از خطر سوء قصد رهايی يافته بود، گستاخ شد و برای در هم کوفتن حکومت نوپای امام حسن عليه السلام با صدهزار مرد جنگی راه عراق پيش گرفت. وقتی امام از حرکت لشکر شام آگاه شد، برای گردآوری مردان جنگی، به افراد با نفوذ نياز داشت، کسانی که بتوانند با کاردانی و نفوذ کلامشان، مردم اطراف کوفه را به ميدان مسئوليت پذيری بکشند. حضرت اين شايستگی را در چهره حجر بن عدی ديد و به او فرمان داد در بيرون شهر به گردآوری سپاه پردازد. او بسياری از مردم را در «نخيله» گرد آورد.( اربلی، کشف الغمه، ج 1، ص 539؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج 4، ص 32.) و تا امام حسن مجتبی زنده بود، حجر از یاران خاص آنحضرت به شمار می رفت.

پس از شهادت امام مجتبی عليه السلام، و رفت و آمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با امام حسين عليه‌السلام دست ‌نشاندگان معاويه به دستور او سختگيری بيشتری نسبت به شيعيان، به‌ خصوص شيعيان کوفه می‌کردند و بعضی از چهره های سرشناس شيعه را به بهانه های پوچ و بی اساس به قتل می ‌رساندند. يکی از آنان حجر بن عدی بود.

وقتی حجر و يارانش به دستور معاويه در غل و زنجير گرفتار آمدند، مأموران ستمگر بارها از آنان خواستند که از اميرالمومنين علی عليه السلام بيزاری بجويند تا آزاد شوند؛ ولی آنان گفتند: «صبر بر تيزی شمشير، برايمان آسان تر از چيزی است که ما را به آن می خوانيد. رفتن به ديدار خدا و پيامبر و علی، برايمان محبوب تر از ورود به دوزخ است».(مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 12.)

سرانجام لحظه ديدار يار فرارسيد. حجر، در آستانه شهادت، از آنان مهلت خواست تا دو رکعت نماز بخواند و برای آخرين بار، بندگی خويش را در آستان پروردگار، ابراز کند. سپس گفت :

«لَا تُطْلِقُوا عَنِّی حَدِيداً وَ لَاتَغْسِلُوا عَنِّی دَمَاً وَ ادْفِنُونِی فِی ثِيابِی، فَإِنِّی لاقٍ مُعاوِيَهَ بِالْجادَّهِ وَ إِنِّی مُخاصِمٌ؛ غل و زنجير را از دست و پايم باز نکنيد و خونم را نشوييد و مرا در پيراهنم دفن کنيد! چرا که مي‏‌خواهم به اين صورت معاويه را در قيامت برای دادخواهی در پيشگاه خدا ديدار کنم».(متقی هندی، کنزل العمال، ج 11، ح 31724؛ ابن اثير، اسدالغابه، ج1، ص 386 .)

نقل شده است در مجلسی که خبر شهادت حجر و لحظات قبل از شهادتش را برای معاويه بازگو می کردند، او لب به سخن گشود و گفت:

اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حکومت امويان را تا همه جای دنيا می گستراندم؛ ولی هيهات! کجا من امثال حجر را دارم؟ کسانی که در راه باورهايشان با تمام صلابت، فداکاری می کنند. و پس از درنگی آميخته به غصه و حسرت گفت: يَوْمِی مِنْکَ يا حُجْرُ طَوِيلٌ؛ ای حُجر! روزی طولانی (برای محاکمه نزد خدا) با تو خواهم داشت (الکامل فی التاريخ، ج 3، ص 487)

همچنين وقتی خبر شهادت حجر بن عدی به امام حسين عليه ‏السلام رسيد، اندوهگين شد و نامه‏ ای سرزنش آميز به معاويه نوشت و شهادت حجر را سند سيه روزی و جنايت پيشگی معاويه برشمرد و افزود:

مگر تو قاتل حجر بن عدی و يارانش نيستي؟! آن مردان عبادت پيشه و فروتنی که بدعت را گناهی بزرگ می‌شمردند و امر به معروف و نهی از منکر مي‏ کردند. با آنکه پيمانهای مستحکم و عهدهای موکد بسته بودی، از روی دشمنی و ستمگری، آنان را به قتل رساندی، پيمان خدا شکستی و بر فرمانش بي‏ اعتنا شدی!»( بحارالانوار، ج 10، ص 490.)

به هر حال شهادت حجر بن عدی بر مردم و حتی وابستگان به دربار اموی تأثير شگرفی گذاشت و موج نفرت از بنی اميه سراسر جامعه اسلامی را فراگرفت، به طوری که عايشه هنگامی که در مراسم حج با معاويه ملاقات کرد، به او گفت: «چرا حجر و ياران او را کشتي؟ از رسول خدا شنيدم که فرمود: «سَيُقْتَلُ بِعَذْراءَ نَاسٌ، يَغْضِبُ اللَّهُ لَهُمْ وَ أَهْلُ السَّماءِ؛ به زودی در منطقه «عذراء»، مردمانی کشته می‌‏شوند که خداوند و آسمانيان به خاطر آنان خشمگين مي‏‌شوند».( ابن عساکر، مختصر تاريخ دمشق، ج6، ص 241 ؛ ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 315.) معاويه برای اين که عمل خود را توجيه کند گفت: در آن زمان هيچ مرد عاقل و کاردانی نزد من نبود تا مرا از اين کار باز دارد.( کنز العمال، ج 11، ح 30887.)

کشتن حجر و ياران سرافرازش، چنان کابوسی گريبان معاويه را گرفت و تا لحظه مرگ، رهايش نکرد ولی شهيدان خطّه «مرج العذراء»، جاودانه گشتند و نام بلندشان سرلوحه دفتر عشق و معرفت و ديباچه آزادگی و شرف گرديد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |

دوست گرامي سلام. پرسشي زيبا و ضروري را مطرح كردي كه نشان از دينداري و تعهد شما دارد؛ پس به همين بهانه در ادامه با همديگر برخي از وظايف ما شيعيان را در قبال ائمه اهل بيت (عليهم السلام) از زبان مبارك قرآن و سنّت مرور مي كنيم:

1. شناخت اهل بيت(ع):

اين مهم، اولين وظيفه ما است؛ زيرا كسي كه اولياي خود را نشناسد و به صفات و سيره ايشان آگاهي نداشته باشد، چگونه مي تواند پيرو ايشان شود. شيعه يعني پيرو و پيروي از امام(ع)، فرع شناخت شخصيت و زندگي ايشان است. اين موضوع به قدري اهميت دارد كه حضرت رسول (ص) مي فرمايد: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليه؛ كسي كه بميرد در حاليكه امام زمان خود را نشنناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است»(بحار الأنوار، ج‏65، ص:329).

بايد دانست كه اهل بيت معادل قرآنند و چون هيچ چيز معادل قرآن نيست، پس هيچ چيز غير از قرآن معادل اهل بيت (ع) نيز نيست. ذكر فضائل و مناقب آن حضرات، و برقراري مجالس امام شناسي، از راه هاي وصول به شناخت دقيق ايشان است.

2. شناخت و پذيرش ولايت اهل بيت (ع):

قرآن مي فرمايد «إِنَّما وَلِيکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ؛ سرپرست و ولي شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها که ايمان آورده‏اند؛ همان ها که نماز را برپا مي‏دارند و در حال رکوع، زکات مي‏دهند» (مائده/55) كه اين آيه به اجماع مفسرين منصف، در شأن اميرالمومنين علي (ع) نازل شد.

3. ضرورت تمسّك، تبعيت و اطاعت از اهل بيت(ع):

قرآن مي فرمايد «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْکُمْ ؛ اي کساني که ايمان آورده‏ايد، اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولوالامر (اوصياي پيامبر) را» (نساء/59). ما معتقديم كه «أولي الأمر» همان ائمه طاهرين (ع) هستند كه اطاعت از ابشان در طول اطاعت از خدا و رسول قرار دارد؛ زيرا ائمه طاهرين مبيّن و مکمل دين هستند. کليات دين اسلام که در قرآن آمده، توسط چهارده معصوم (ع) روشن و جزئيات آن نيز بيان مي گردد.

در حديث ثقلين كه از هر دو طريق اماميه و عامه به تواتر نقل شده، آمده است كه پيغمبر اكرم (ص) در روزهاي پاياني حيات طيّبه دنيايي خود فرمود: «إنّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللَّه و عترتى أهل بيتى ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي أبدا فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض؛ همانا من دو چيز گران بهاء در ميان شما بجا مي گذارم: كتاب خدا (قرآن) و عترت و خاندانم را، مادام كه به آن دو تمسك جوييد، هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در قيامت و در پاي حوض كوثر به من رسند» (مسند احمد حنبل، ج3، ص: 14و 17و 59؛ و نيز: الغدير علامه اميني، مجلدات 1و 2و 3).

عمل به احكام و دستورات فقهي، مانند انجام واجبات و ترک محرمات، هم وظيفه ما در برابر خدا و هم وظيفه ما در برابر ائمه (ع) است و منافاتي بين آنها نيست زيرا ائمه و دستورات ايشان در طول خداوند تبارک و تعالي و به اذن او مي باشند.

بايد دانست كه حضرت ابراهيم (ع) مي فرمايد: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي؛ هر كس كه مرا تبعيت كند، پس او از من است» (ابراهيم/ 36) و به همين دليل، تبعيت تام و تمام سلمان فارسي از حضرت ختمي مرتبت (ص) است كه او به «سلمان محمدي» ملقب شده و با اين حديث مفتخر به تعلق به اهل بيت (ع) مي شود: «سلمان منّا اهل البيت» (بحار الأنوار، ج‏72، ص: 393)

4. وجوب مودّت و دوستي اهل بيت(ع):

«تولّي» و دوستي با دوستان خدا و اهل بيت عصمت و طهارت، از فروع دين مبين اسلام و از ضروريات مكتب راهگشاي تشيع است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي؛ بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نمي‏کنم جز دوست ‏داشتن نزديکانم (اهل بيتم)» (شوري/ 23). البته خداوند به پيامبرش مي گويد كه همچنين به مردم يادآور شود كه: «قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ؛ بگو: هر اجر و پاداشي از شما خواسته‏ام براي خود شماست (سبا/47) و نيز: «قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يتَّخِذَ إِلي‏ رَبِّهِ سَبيلا ؛ بگو: من در برابر آن (ابلاغ آيين خدا) هيچ گونه پاداشي از شما نمي‏طلبم؛ مگر کسي که بخواهد راهي به سوي پروردگارش برگزيند» (فرقان/57). زمخشري از بزرگان مكتب اهل تسنن در تفسير کشاف مي نويسد: هنگامي که آيه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» نازل شد به پيامبر (ص) عرض شد: يا رسول الله اين قرابت تو که مودّت آنان بر ما واجب شده است چه کساني هستند؟ «فقال (ص): علي و فاطمة و ابناهما؛ پس پيامبر (ص) فرمود: علي و فاطمه و فرزندان آن دو هستند» (الکشاف، زمخشري، ج 3، ص: 81).

محبت ورزيدن و اظهار علاقه حقيقي به اهل بيت عصمت و طهارت از اهم وظايف ماست. مردي از پيامبر درباره قيامت پرسيد. حضرت فرمود: براي آن روز چه چيز آماده کرده اي؟ گفت: چيز مهمي آماده نکرده‌ام جز آن که خدا و پيامبرش را دوست دارم. حضرت فرمود: پس، تو با کسي هستي که دوستش داري.(منتخب ميزان الحکمه، ح: 1361)

ميزان عشق و علاقه نسبت به اهل بيت (ع) بايد چنين باشد: مي گويند شخصي به نام سيد عبدالكريم كفاش كه در جوار حضرت عبدالعظيم حسني (ع) مي زيست، هفته اي يك مرتبه به محضر حضرت ولي عصر (عج) مشرف مي شد. در يكي از تشرفاتش، حضرت از او مي پرسند: سيد عبدالكريم اگر ما را نبيني چه خواهد شد؟! پاسخ مي دهد: آقا حتما مي ميرم. حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر چنين نبودي ما را نمي ديدي» (مشعل هدايت ،ج2، ص 129)

5. برائت از دشمنان اهل بيت (ع):

امام هادي عليه السلام در زيارت شريف «جامعه كبيره» مي فرمايند: «برئت الي الله عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشياطين و حزبهم الظالمين؛ به درگاه خداي عزوجل ازدشمنان شما بيزارم همچنين از جبت و طاغوت و از شياطين و حزب ستمكار آنان». تبرّي از دشمان خدا و اهل بيت عصمت و طهارت، از فروع دين و از ضروريات مكتب راهگشاي اماميّه است.

6. الگو برداري از اهل بيت (ع):

اگر اين بزرگواران را در عرصه هاي مختلف زندگي، مانند اجتماعي، سياسي، اقتصادي، اخلاقي عبادي و ... اسوه، قدوه و نماد برتر و بهترين الگوي خود قرار دهيم، هم زندگي ما جهت صحيح مي يابد و هم موجبات شادماني ائمه را فراهم نموده ايم، زيرا آنان به احوالات ما آگاهند و خودشان فرموده اند: «إنّا غير مُهمِلينَ لِمُراعاتِکُم و لا ناسِينَ لِذِکرِکُم؛ به درستي که ما در مراعات حال شما کم کاري نمي کنيم و ياد شما را فراموش نمي نمائيم» (الاحتجاج للطبرسي 2 / 598).

7. توسل و استغاثه به اهل بيت (ع):

توسل واستغاثه بر اهل بيت عليهم السلام، سيره دائمي بزرگان و صلحا و علماي شيعه بوده است. در دعاي نوراني توسل، به وجود مقدس هر يك از چهارده معصوم (ع) متوسل مي شويم و ايشان مي خواهيم كه در نزد خدا شفاعت ما را كنند؛ «يا وجيهاً عند الله اشفع لنا عند الله» چرا كه به فرمود نص صريح خداوند، معصومين (ع) «وسيله» و حلقه رابط ميان انسان و خداوند متعال مي باشند؛ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (مائده/ 35) و معصوم (ع) در تفسير اين آيه شريفه مي فرمايد: «وَ نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّهِ وَ الْوُصْلَةُ إِلَى رِضْوَانِ اللَّه‏» (بحار الأنوار، ج‏25، ص:1).

8. نثار درود و صلوات بر اهل بيت (ع):

قرآن مي فرمايد «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ يصَلُّونَ عَلَي النَّبِي‏ِ يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً ؛ خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مي‏فرستد؛ اي کساني که ايمان آورده‏ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و کاملا تسليم (فرمان او) باشيد» (احزاب/ 56). بخاري و مسلم در كتاب هاي صحيح خود (كه مهمترين منابع اهل تسنن بعد از قرآن مي باشند) نقل مي‌کنند كه از پيامبر اکرم (ص) سؤال شد که چگونه بر شما اهل بيت درود فرستيم؟ آيا خداوند به ما آموخته که چگونه درود فرستيم؟ پيامبر (ص) فرمود: «بگوئيد: اللّهم صلّ علي محمد و علي آل محمد کما صلّيتَ علي ابراهيمَ و آل ابراهيم انّک حميدٌ مجيدٌ» (صحيح بخاري ج 4 ص 146 و صحيح مسلم ج 2 ص 16).

9. وظايف اخلاقي و رفتاري ما نسبت به اهل بيت(ع):

ائمه ناظر بر رفتار ما هستند؛ در روايات آمده است که ايشان از ما مي خواهند كه: «كونوا لنا زَينا ولا تكونوا علينا شَينا ؛ اي شيعيان مايه زينت ما باشيد نه مايه ننگ و سرافکندگي ما» (بحار الأنوار»، ج 15، ص: 142 و أمالي الطوسي ، ج 2، ص: 55). از آن جا که ما شيعيان منتسب به ائمه هستيم، وظيفه داريم مايه سرافرازي آنان باشيم. اين مهم صورت نمي گيرد مگر با بهبود رفتار، هم در حوزه اخلاق و هم در حوزه احکام.

10. رعايت ادب نسبت به اهل بيت (ع):

امامي كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامي اهل زمين است، نامش محترم و يادش بسيار گرامي است. او پيشواي همه و چشم بيناي خدا در بين مخلوقات اوست. روزي اهل زمين به يمن وجود اوست و هر كس كه به مرتبه اي از مراتب كمال مي رسد از پرتو عنايات حضرت حق است كه از مسير امامت به ما رسيده است؛ پس ايشان شايسته اكرام و احترام ويژه از طرف ماست.

11. دفاع و نشر معارف اهل بيت:

دفاع از حقانيت مكتب و ولايت و مرجعيت علمي و معنوي معصومين (ع) و زدودن غبار از چهرة تابناک و نوراني ايشان و نشر معارف مکتب رهايي بخش تشيع، از ديگر وظايف مهم ماست؛ چراكه ما مديون ائمه هستيم.

12. انتظار فرج و دعا براي ظهور خاتم اهل بيت (عج):

در بسياري از روايات، پر فضيلت ترين اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. (منتخب الاثر، صص 493 500). در زمان غيبت، يكي از وظايف مهم ما دعا براي سلامتي و فرج امام زمان (عج) است. ائمه هدي عليهم السلام نيز همواره بر اين مهم تكيه داشته اند و بر اساس رواياتي از امام صادق (ع)، در دعايي كه آن حضرت به «زراره» تعليم فرمود و محور اصلي آن بر امام شناسي استوار است، ايشان مي فرمايند: « ... اگر غيبت را درك كردي چنين دعا كن: «اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك، اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك، اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني» (منتخب الاثر، آيت الله صافي گلپايگاني، ح1، ص: 501). همچنين دعاهاي ديگري كه در كتب ادعيه و زيارات بدان اشاره شده، خصوصا دعاي معروف «اللهم كن لوليك الحجه ابن الحسن ...» كه به حمدالله در ميان جامعه شيعه بسيار معروف و مشهور است.

البته معناي انتظار، بسيار گسترده است و منتظر، وظايف بسياري را بايد ايفا نمايد تا خود و جامعه را براي ظهور حضرت آماده نمايد و هر چقدر تلاش منتظران بيشتر شود، شرايط ظهور امام غايب زودتر فراهم مي شود. وظيفه ما فقط دعا كردن نيست، بلكه بايد اين دعا، با خود سازي و سپس جامعه سازي همراه شود؛ به قول معروف: «منتظر مصلح خود بايد صالح باشد» (جمله اي قصار از استاد محمد رضا حكيمي). مرحوم سيد محمد تقي موسوي اصفهاني در كتاب شريف «مكيال المكارم» به هشتاد مورد از وظايف منتظران اشاره كرده است كه يكي از آنها دعا براي فرج حضرت است.

در پايان مطالعه منابع زير را در اين رابطه پيشنهاد مي كنيم:

المراجعات، امام شرف الدين عاملي(ترجمه: مناظره علمي، محمد صادق نجفي).

مع الصادقين، دکتر محمد تيجاني (ترجمه: همراه با راستگويان، سيد احمد فهري).

«مكيال المكارم» سيد محمد تقي موسوي اصفهاني

منتخب الاثر، آيت الله صافي گلپايگاني.

المستدرک علي الصحيحين، حاكم نيشابوري.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت 6:27 بعد از ظهر |

پرسش:

برخی از سایتهای ضد اسلامی مانند سایت زندیق با ذکر مطالبی از کتب دست اول اسلامی به نحوی به دنبال این هستند که پیامبر اکرم و یارانش را افرادی وحشی و خونخوار و هوس ران معرفی نمایند به طور مثال نقل قولی که در ذیل ذکر می شود لطفا به آن پاسخ دهید:

برپايه نوشتارهاي طبري (1)، الواقدي (2)، و ابن هشام (3)، در ماه رمضان سال 627 ميلادي، محمد گروهي را به فرماندهي زيد بن حارث براي روياروئي با افرادي كه در وادي القراء بسر ميبردند به آن ناحيه گسيل داشت. زيد بن حارث در اين محل با افراد طايفه بنوفزاره برخورد كرد و در نبردي كه بين آنها در گرفت، برخي از سربازان زيد بوسيله بنوفزاره كشته و برخي از جمله خود زيد زخمي شدند و به گونه اي كه مسلمانان بدن زخمي شده زيد را در بين كشته ها يافتند و آنرا با خود به مدينه بردند. هنگامي كه زيد به مدينه بازگشت سوگند خورد تا انتقام شكست خود را از بنو فزاره نگيرد از انجام روابط جنسي خودداري خوواهد كرد. پس از اينكه زخم هاي زيد بن حارثه التيام پذيرفت، محمد او را به فرماندهي نيروئي دوباره براي روياروئي با بنو فزاره گسيل داشت. زيد با بنو فزاره در وادي القراء روبرو شد و اين بار تلفاتي بر آنها وارد آورد و در نبرد پيروز گرديد. در اين نبرد، قيس بن المسحر موفق شد مصعب بن حكمه را از پاي در آورد و فاطمه دختر ربيعه، يكي از دختران فاطمه و عبدالله بن مسعده را نيز به اسارت بگيرد...

زيبدبن حارث به قيس بن المسحر دستور داد فاطمه را كه زني بسيار سالخورده و همسر مالك بود به قتل برساند و او به وحشيانه ترين وضع ممكن او را كشت. بدين شرح كه او هر يك از پاهاي فاطمه را با طنابي بست و سپس سر هر يك از آن طنابها را به پاي يك شتر گره زد و آنگاه شتر ها را در دو جهت مختلف به حركت در آورد و در نتيجه بدن آن زن فرتوت و سالخورده به دو شقه تقسيم گرديد.

آنگاه دختر فاطمه و عبدالله ابن مسعده را نزد محمد آوردند. دختر فاطمه بانوئي بسيار فرهيخته بود و بين اهل طايفه اش به غايت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگير كرده بود، ميبايستي به او تعلق ميگرفت. ولي محمد از سلامه خواست تا او را به وي بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذيرفت و او را در اختيار محمد قرار داد. محمد بعدها او را به دائي اش حزن بن ابي وهب بخشيد و او در نتيجه اين ازدواج عبدالله بن حزن را زايش كرد.

(1) تاريخ طبري جلد 8 برگهاي 96 و 97

(2) الواقدي جلد دو برگهاي 564-565

(3) ابن هشام جلد 4 برگهاي 617، 618، منبع عربي +

 

پاسخ:

پیش از پاسخ به این شبهه توجه به یک مطلب ضروری است و آن اینکه بزرگان اهل لغت در تعریف شبهه می گویند: شبهه یعنی: ايراد، اشكال. ايجاد ترديد، به اشتباه انداختن و مسلم نبودن. ( فرهنگ معارف اسلامي، سيد جعفر سجادي، ج 2، ص 1037)  سوءظن، بدگماني، مغالطه و سفسطه ( فرهنگ معاصر عربي ـ فارسي، اذرتاش آذرنوش، حرف ش)

و در بیان مشخصات شبهه می گویند: شبهه شبيه حق است ،كه قصد دارد طرف مقابل را به اشتباه اندازد. شبهه، هميشه همراه دليل مطرح مي‌شود. مثلاً‌ در شبهه‌اي كه توسط ابليس دربارة خلقت آدم مطرح گشت وي در باب خلقت آدم گفت: آدم را از خاك بيافريدي و من را از نار، و نار را بر خاك مزيت است و در شأن من نيست كه به آدم سجده كنم. (فرهنگ معارف اسلامی، همان)

امیرالمومنین علی علیه السلام در نهج البلاغه در مورد شبهه می فرمایند: « و إنّما سمّیت الشبهه لأنها تشبه الحق » ( نهج البلاغه خطبه 38)شبهه را از این رو شبهه نامیدند زیرا که شباهت به حق دارد .

طرفداران باطل به گونه ای سخنان خود را تنظیم می کنند و با آب و تاب بیان می نمایند که مردم آن سخن را حق می پندارند به طوری که واقعیت بر مردم پوشیده می شود .

متاسفانه دست تحریف گران و شبهه افکنان و دشمنان اسلام از قدیم الایام تاکنون بر آن بوده که با شبهاتی در جزئیات و مسائلی سطحی و بی اهمیت ذهن مسلمانان و حقیقت جویان را از اصل ماجرا منحرف کرده و به نوعی مشوش کنند تا بلکه بتوانند به اهداف شوم خود برسند اما از آنجایی که امر خدا بر آن واقع شده که حق همیشه روشن و آشکار بماند همیشه این افراد رسوا شده و تنها  افرادی مثل خود را به بوته هلاکت و نابودی کشانده اند.

با دقت در این شبهه هم به خوبی به نیت شوم و پلید این افراد پی خواهید برد که چگونه با طرح مسائلی بی ارزش و سطحی و عوام فریب سعی در مشوش کردن اذهان پاک جوانان مسلمان را دارند.

به هر حال این افراد با ذکر این مطالب که به اصلاح خود از منابع دست اول مسلمانان نقل کرده اند سعی دارند که دو مطلب را اثبات کنند یکی اینکه زید بن حارثه که نماینده مسلمانان بوده فردی قصی القلب بوده که یک پیرزن را به بدترین وضع کشته است و دیگر اینکه پیامبر اکرم(ص) نعوذ بالله فردی هوسباز بوده که به هر وسیله ای در پی رسیدن به هوس خود ودر اختیار گرفتن یک کنیز برای خود بوده است.

اما آیا واقعا واقعیت همان است که این افراد به دنبال آن هستند؟

در جواب می گوییم خیر، متاسفانه این افراد به صورتی بسیار زیرکانه و در عین حال ناجوانمردانه و به پست ترین شکل ممکن دست به تحریف و جعل تاریخ زده اند و ما در ادامه به شما ثابت خواهیم کرد که آنان چگونه با کنار هم قرار دادن برخی کلمات این کتب و اضافه کردن زیرکانه برخی مطالب از پیش خود سعی در القا مطالب کذب به مخاطب دارند. اما پیش از بررسی این موضوع باز ذکر یک مطلب ضروری است و آن اینکه متاسفانه بسیاری از کتب متقدم تاریخی را بزرگان اهل سنت و وابستگان به دستگاه حکومت خلفای غاصب آن دوران نگاشته اند لذا در برخی از مطالب و صحت و سقم آنها علمای شیعه اشکالات زیادی را وارد کرده اند و معتقدند که برخی از مطالب این کتب که با سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار در تضاد است اصلا صحت ندارد و از جعلیات است.

به هر حال برای پاسخ به این شبهه لازم است که به طور دقیق و حرف به حرف کلام طبری و واقدی و ابن هشام را نقل کنیم ( برای آسانتر شدن کار از ترجمه های موجود این کتب استفاده خواهیم کرد )آنگاه خود خواهید دید که چگونه شبهه گران به زیرکی هر چه تمام دست به این شبهه دروغین زده اند:

کلام ابن هشام:

سريه زيد بن حارثة در وادى القرى‏

كه در آنجا با بنى فزارة برخورد كرد و جنگى ميان آنها واقع شد كه گروهى از همراهان زيد كشته شدند و خود زيد بن حارثة نيز زخمى شد و او را از ميان زخميها نجات دادند، و از جمله كسانى كه در آن معركه كشته شد ورد بن عمرو بن مداش بود كه مردى از بنى بدر او را بقتل رسانيد.

زيد بن حارثة چون بمدينه آمد سوگند ياد كرد كه با زنان نزديك نشود تا بجنگ بنى فزارة برود، و چون زخمش التيام يافت مجددا از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور جنگ با بنى فزارة شد و با لشگرى بدان سو حركت كرد و در وادى القرى بآنان رسيد و گروهى از آنها را كشته و از آن جمله مسعدة بن حكمة يكى از افراد بنى بدر بود كه بدست قيس بن مسحر كشته شد، و (پسرش) عبد الله بن مسعدة نيز با دو زن كه يكى فاطمه دختر ربيعة بدر مكنى به ام قرفه و ديگرى دخترش بود اسير شدند، و در راه كه ميآمدند زيد بن حارثه بقيس بن مسحر دستور داد تا ام قرفة را نيز كشت و دخترش را با عبد الله بن مسعدة بمدينه بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند.

و آن دختر را سلمة بن عمرو بن اكوع دستگير كرده بود و مادرش ام قرفة از زنان محترم عرب بود كه شخصيت آن زن در ميان عرب ضرب المثل بود و مى‏گفتند:

«لو كنت أعزّ من ام قرفة ما زدت»  و از اين رو اين دختر هم از خانواده شريف و بزرگى بود و بدين جهت سلمة از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد و عبد الرحمن بن حزن از همين زن بدنيا آمد.( زندگانى‏محمد(ص)/ترجمه سیره ابن هشام،ج‏2،ص:394،393)

 

کلام واقدی:

سريّه زيد بن حارثه براى كشتن امّ قرفه در رمضان سال ششم‏

واقدى گويد: عبد الله بن جعفر از عبد الله بن حسين بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) برايم نقل كرد كه گفته است: زيد بن حارثه براى تجارت، آهنگ شام كرد و مقدارى زر و نقره از اصحاب رسول خدا (ص) با او بود. او دو پوست بز را دباغى كرد، و زر و سيم خود را در آنها نهاد و با گروهى از مردم به راه افتاد. چون نزديك وادى القرى رسيد، گروهى از بنى بدر كه از قبيله فزاره هستند به او برخوردند، و او و يارانش را به سختى مضروب كردند به حدّى كه پنداشتند كه آنها را كشته‏اند، و تمام كالاهاى آنها را بردند.

زيد از مرگ نجات پيدا كرد و در مدينه به حضور پيامبر (ص) رسيد، و حضرت او را فرمانده سريّه‏اى كرده و به آنها فرمود: روزها را كمين كنيد و شبها حركت. راهنمايى هم همراه ايشان بود.

بنى بدر سخت ترسيدند، و روزهاى ديده‏بانى را بر روى كوهى كه مشرف بر ايشان بود، مى‏گماشتند و او راهى را كه احتمال داشت مسلمانان از آن بيايند، زير نظر داشت. معمولا او پس از اينكه مسير يك روز راه را ديده‏بانى و بررسى مى‏كرد مى‏گفت: به كار خود سرگرم باشيد! امروز خبرى نيست تا شب چه شود.

چون زيد بن حارثه و يارانش به مسافت يك روز مانده به بنى بدر رسيدند، راهنماى ايشان راه را اشتباه كرد و راه ديگرى را پيش گرفت، و چون شب فرا رسيد، متوجه اشتباه خود شدند و همان شبانه راه را جستند و اول صبح كنار بنى بدر رسيدند. زيد بن حارثه اصحاب خود را از تعقيب فراريان منع كرد و دستور داد كه پراكنده نشوند، و گفت: وقتى من تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. پس از اينكه دشمن را محاصره كردند، زيد تكبير گفت و يارانش هم تكبيرگفتند.

سلمة بن اكوع براى جنگ بيرون شد و مردى از ايشان را به دست آورد و او را كشت. زيد و يارانش، جاريه دختر مالك بن حذيفه و مادر او را كه معروف به امّ قرفه بود در يكى از خانه‏ها به اسارت گرفتند. نام امّ قرفه فاطمه دختر ربيعة بن زيد است.

مسلمانان غنايم ديگرى هم گرفتند و راهى مدينه شدند، جاريه را سلمة بن اكوع با خود مى‏آورد، سلمه در مورد جاريه و زيبايى او رسول خدا (ص) صحبت كرد. مدتى كه گذشت پيامبر (ص) از سلمه پرسيدند: جاريه را كه اسير گرفته بودى چه كردى؟ گفت: اميدوارم كه او را با يكى از زنان ما كه در بنى فزاره اسير است مبادله كنم. پيامبر (ص) دو يا سه مرتبه ديگر هم اين مطلب را تكرار فرمودند، و پرسيدند كه: جاريه را چه كردى؟ سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند، و جاريه براى او دخترى زاييده حزن از جاريه فرزند ديگرى نداشت.( المغازى/ترجمه،متن،ص:428،427)

 

کلام طبری:

گويد: سفر جنگى زيد بن حارثه سوى ام قرفه در رمضان همين سال بود كه ام قرفه، فاطمه دختر ربيعة بن بدر، را بكشت و قتل وى صورتى بسيار سخت داشت كه دو پايش را به دو شتر بستند و براندند تا به دو نيمه شد، و او پيرى فرتوت بود.

و سبب آن بود كه پيمبر زيد بن حارثه را سوى وادى القرى فرستاده بود كه با بنى فزاره رو به رو شد و جمعى از ياران وى كشته شدند و زيد از ميان كشتگان بگريخت و وردة بن عمر و يكى از مردم بنى سعد جزو كشته‏شدگان بود كه يكى از مردم بنى بدر او را بكشت و چون زيد بازگشت، نذر كرد كه جنب نشود تا به جنگ فزاره رود، و چون زخم وى بهبود يافت پيمبر او را با سپاهى سوى بنى فزاره فرستاد و در وادى القرى با آنها رو به رو شد و كسان بكشت كه قيس بن مسحر يعمرى از آن جمله بود و ام قرفه و دختر او را اسير گرفت و بگفت تا او را بكشند و او را به دو شتر بست و دو نيمه كرد و دختر ام قرفه را با عبد الله بن مسعده پيش پيمبر بردند. دختر ام قرفه اسير سلمة بن عمرو بن اكوع بود و ام قرفه شريف قوم خويش بود و عربان بمثل مى‏گفتند: «اگر شريفتر از ام قرفه بودى، بيشتر از اين نبودى.» پيمبر دختر را از سلمه خواست كه بدو بخشيد و پيغمبر دختر را به حزن بن ابى وهب خال خويش بخشيد كه عبد الرحمان بن حزن را از او آورد.

روايت ديگر درباره اين سفر جنگى از سلمة بن اكوع هست كه سالار قوم ابو بكر بن ابى قحافه بود.

گويد: پيمبر ابو بكر را سالار ما كرد و به جنگ بنى فزاره رفتيم و چون به آب آنها نزديك شديم ابو بكر گفت بخوابيم، و چون نماز صبح بكرديم، ابو بكر گفت تا به آنها حمله برديم و بر سر آب، كسان بكشتيم و من گروهى از كسان را ديدم كه با زن‏و فرزند سوى كوه مى‏رفتند و تيرى ميان آنها و كوه انداختم و چون تير را بديدند بايستادند و من آنها را سوى ابو بكر آوردم. زنى از بنى فزاره در آن ميان بود كه پوستين به تن كرده بود و دخترش را كه از زيباترين زنان عرب بود، همراه داشت.

گويد: و به مدينه آمدم و پيمبر مرا در بازار بديد و گفت: «اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: «اى پيمبر بخدا فريفته او شده‏ام و هنوز دست به او نزده‏ام.» پيمبر چيزى نگفت و روز ديگر باز مرا در بازار بديد و گفت: «اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: «اى پيمبر بخدا هنوز دست به او نزده‏ام و متعلق به تو است.» و پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند. (تاريخ‏الطبري/ترجمه،ج‏3،ص:1132،1131)

 

با توجه به مطالبی که ذکر شد ابتدا مطالبی را پیرامون اصل نقل قولهای این سه مورخ ذکر می کنیم و در ادامه اشکالات و دروغهای این شبهه گر را  بیان خواهیم کرد: 

1)-همانطور که در این سه نقل قول مشاهده فرمودید تضادهای بسیاری در آنها وجود دارد که صحت و سقم همه مطالب آن را با مشکل روبرو می کند که به برخی از آنها اشاره می شود:

اولا در نقل ابن هشام و طبری، زید بن حارثه توسط پیامبر اکرم به جنگ فرستاده شده و در آن جنگ جان سالم به در می برد  در حالی که واقدی از فرستاده شدن زید برای تجارت به سوی شام و درگیری وی و همراهانش با قبیله بنی فزاره و زخمی شدن زید سخن رانده است.

ثانیا ابن هشام تنها از کشتن ام قرفه حرف به میان آورده است اما طبری و واقدی نحوه کشته شدن او را با تفصیل بیان کرده اند.

ثالثا ابن هشام، واقدی و طبری این سریه را با نام سریه زید بن حارثه ذکر کرده اند و فرمانده آن را زید دانسته اند اما جالب اینجاست که طبری در ادامه کلام خود در نقل قول دومی از ابوبکر به عنوان فرمانده این سریه نام برده است که به هیچ وجه با مطالب قبلی خود و مطالب ابن هشام و واقدی سازگاری ندارد.

رابعا  ابن هشام در مورد دختر ام قرفه می گوید: سلمة از رسول خدا خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد. اما واقدی برعکس این مطلب را ذکر کرده و می گوید سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند. جالب آنکه طبری در نقل دوم خود طور دیگری ذکر کرده و می گوید : پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند. با ملاحظه این نقل قولها خود متوجه شده اید که تا چه اندازه تضاد و تفاوت میان آنها وجود دارد که صحت و سقم برخی از حوادث این واقعه را با مشکل مواجه می کند و نشان می دهد هر چند اصل سریه صحت داشته است ولی برخی تاریخ نویسان خواسته یا ناخواسته مطالبی را بدان اضافه یا کم کرده اند.

 

اما در مورد مطالبی که شبهه گر ذکر کرده است:

همانطور که در مقایسه میان نقل قول های این سه مورخ و کلام شبهه گر مشاهده کردید، شبهه گر با زیرکی خاصی برخی کلمات این سه مروخ را به هم وصل کرده و با اضافه کردن مطالبی جعلی و دروغین از پیش خود سعی در القا مطالب خود دارد مثلا:

1)شبهه گر بدون در نظر گرفتن کلام واقدی مبنی بر سفر تجاری زید و حمله ناجوانمردانه و راهزنانه قبیله بنو فزاره به وی و قتل همه مسلمانان همراه زید، نقل قول طبری و ابن هشام را گزینش کرده و از حمله مسلمانان به این قبیله سخن رانده است. اگر کلام واقدی را صحیح بدانیم خواهید دید که حمله زید بن حارثه در بار دوم کاملا منطقی عقلائی و شرعی بوده است چرا که وی برای انتقام خون به ناحق ریخته مسلمانانی که ناجوانمردانه به قتل رسیده بودند به جنگ این قبیله رفته بوده است.

2)شبهه گر برای بر افروختن احساسات خواننده از برخی الفاظ استفاده کرده که در هیچ کدام از این کتب استفاده نشده است به طور مثال وی از کشته شدن ام قرفه با تعبیر : وحشيانه ترين وضع ممكن، یاد می کند تا مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد.

3) شبهه گر بدون در نظر گرفتن کلام واقدی که اصلا از کشته شدن ام قرفه حرفی به میان نیاورده و نیز بدون در نظر گرفتن کلام ابن هشام مبنی بر کشته شدن بدون خشونت ام قرفه این بار هم گزینشی عمل کرده و تنها نقل قول طبری را ذکرکرده است. این مطلب وقتی جالبتر می شود که بدانیم که ابن هشام و واقدی حدود صد سال زودتر از طبری زندگی می کرده اند و طبعا منابعشان معتبر تر است و طبری نیز می بایست از آنان نقل قول کرده باشد با این حال می بینیم که طبری از پیش خود مطالبی را اولا از کشته شدن زنی به نام ام قرفه و ثانیا نحوه کشته شدنش اضافه کرده در حالی که در منابع قبل از وی اصلا وجود نداشته است این نشان می دهد که این مطلب از دروغها و جعلیات خاص طبری بوده است.

4)شبهه گر به دروغ و با اضافه کردن برخی کلمات در انتهای کلام خود می نویسد: دختر فاطمه بانوئي بسيار فرهيخته بود و بين اهل طايفه اش به غايت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگير كرده بود، ميبايستي به او تعلق ميگرفت. ولي محمد از سلامه خواست تا او را به وي بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذيرفت و او را در اختيار محمد قرار داد؛

این در حالی است که همانطور که در نقل قولها ذکر کردیم اولا اسیر کننده دختر ام قرفه، سلمه بن عمرو بوده است نه سلام ثانیا در هیچ جا ذکر نشده که چون سلمه وی را اسیر کرده پس می بایست مال وی باشد و این اصلا در شرع مقدس اسلام جایی ندارد و ثالثا هیچ کدام از منابع ذکر نکرده اند که سلمه به ناچار وی را به پیامبر داد و رابعا از میان همه اقول شبهه گر باز گزینشی عمل کرده و کلام طبری و واقدی را مبنی بر درخواست پیامبر ذکر میکند و اینبار کلام ابن هشام را نادیده می گیرد. خامسا اگر در این کلام دقت کنیم و فرض را هم بر صحت آن بگذاریم خواهید دید که هیچ اشکالی متوجه پیامبراکرم دراین قضیه نمی تواند وجودداشته باشد چرا که پیامبر اکرم به هیچ وجه از این کنیز نفعی نبرده است وبه محض اینکه وی را از سلمه می گیرد او را به شخص دیگری می بخشد با این حساب چه اشکالی می تواند بر پیامبر وارد ساخت.

در پایان توجه شما را به یک نکته جلب می کنم و آن اینکه امروزه و با پیشرفت علم و به وجود آمدن فن آوری های جدید مانند ماهواره و اینترنت، دشمنان اسلام با اجیر کردن مزدوران بی دین تمام سعی و توان خود را به کار بسته اند تا اذهان مسلمانان و به خصوص جوانان غیور ایران اسلامی را در گیر مسائل دروغین و بی اهمیت نمایند و این وظیفه همه ماست تا با تحقیق و مطالعه و تدبر هر چه بیشتر، خود را در مقابل این تهاجمات آماده و در مقابل آنها بایستیم و از این دین ناب و پاک حفاظت نماییم.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه سوم بهمن 1391 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |

حوادث بعد از شهادت سید الشهدا امام حسین علیه السلام آنقدر جانسوز و جانگداز است که قلم از نگارش آن عاجز است، اهانتها و جسارتهایی که به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله شد آنقدر حزن انگیز و غم انگیز است که حتی واکنش برخی از لشکریان دشمن را نیز بر انگیخته است، به هر حال در این جواب به قسمتی از این جسارتها اشاره می کنیم:

خوارزمی می‌گوید: دشمنان آمدند و خیمه‌گاه را محاصره كردند. شمر هم با آنان بود. گفت: وارد شوید و لباسهایشان را غارت كنید. آن گروه وارد شده و هرچه در خیمه بود برداشتند. حتی گوشواره از گوش ام‌كلثوم خواهر امام حسین ـ علیه السلام ـ هم درآوردند و گوش او را زخمی كردند. بر سر لباسهایی كه بر تن زنان بود نزاع می‌كردند. قیس بن اشعت، قطیفه‌ای را كه حسین ـ علیه السلام ـ روی آن می‌نشست برداشت. از این رو به «قیس قطیفه» معروف شد. مردی از ازد به نام اسود، كفش آن حضرت را برداشت. آنگاه آن مردم به دنبال جامه‌ها و اسبها و شترها رفتند و آنها را غارت كردند. ابن نما گوید: آنگاه به غارت خانواده و همسران امام حسین پرداختند، روسری از سرها و انگشتر از انگشتها، گوشواره از گوشها و خلخال از پاها در می‌آوردند. مردی از سنبس پیش دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد و چادر را از سرش برگرفت و آنان بی لباس(بی چادر) ماندند، دستخوش باد حوادث و بازیچه دستهای تقدیر و اندوههای بزرگ (آنگاه وی اشعاری از حسن بن ضحاك می‌آورد كه به غمنامه عزیزان اهل بیت مرتبط می‌شود.) یكی از زنان بنی بكر بن وائل كه دید وسایل غارت شده زنان را تقسیم می‌كنند، گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر را غارت می‌كنید؟!!! حكمی جز از آن خدا نیست، هلا ای خوخنواهان مصطفی.... !!! همسرش او را برگرداند. دختران پیامبر و نور چشمهای حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ بیرون آمدند، حسرت زده و نوحه‌گر وگریان بر آن جوانان و پیران. به خیمه‌ها آتش زدند. آنان گریزان از خیمه‌ها بیرون آمدند(مثیرالاحزان، ص 77. ) آتش به آشیانه مرغی نمی‌زنند           گیرم كه خیمه، خیمه آل عبا نبود. .. محمدبن سعد گوید: مردی از اهل عراق، با حالت گریان زینتهای دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ، فاطمه را می‌گرفت. وی گفت: چرا گریه می‌كنی؟ گفت: دختر پیامبر خدا را غارت می‌كنم، گریه نكنم؟ گفت: پس واگذار. گفت: می‌ترسم دیگری آن را بردارد) طبقات، شرح حال امام حسین، ص 78.) شیخ صدوق با سند خود از فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ روایت می‌كند: غانمه وارد خیمه ما شد. من دختر كوچكی بودم كه دو خلخال طلایی در پاهایم بود. او می‌كوشید آنها را از پایم در‌آورد و در همان حال می‌گریست. گفتم: چرا گریه می‌كنی ای دشمن خدا!؟ گفت: چرا گریه نكنم، در حالی كه دختر پیامبر را غارت می‌كنم!!! گفتم: خوب غارتم نكن. گفت: می‌ترسم دیگری بیاید و آن را ببرد!!. گوید: هر چه در خیمه‌ها بود غارت كردند، حتی جامه‌هایی كه بر تنمان بود) امالی، ص 139) ابن جوزی گوید: یكی از آنان جامه فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ را برداشت. دیگری زیورهایش را و ...) تذكره الخواص، ص 228) سید بن طاووس از قول راوی نقل می‌كند: دختری از طرف خیمه‌گاه امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد. مردی به او گفت: دختر! سرورت كشته شد! آن دختر گوید: شیون كنان پیش زنان رفتم. آنان هم رو در روی من ایستاده به فغان پرداختند. راوی گوید: آن گروه در غارت خیمه‌های خاندان رسالت به مسابقه پرداختند، حتی جامه‌ها از زنان می‌گرفتند. دختران رسول خداـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و حریم رسالت، گریان و نالان در فراق حامیان و دوستان از خیمه‌ها بیرون آمدند. حمیدبن مسلم گوید: زنی از بنی بكر بن وائل را كه با شوهرش در سپاه عمر سعد بود دیدم كه چون حمله به خیمه‌های خانواده امام و غارت آنها را دید، شمشیری برداشت و به سوی خیمه‌ها شتافت و گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر غارت می‌شوند؟!!! جز برای خدا حكومت نیست. ای خونخواهان پیامبر شوهرش او را گرفت و برگرداند. راوی گوید: آنگاه زنان را از خیمه‌ها بیرون آوردند و در خیمه‌ها آتش افروختند) لهوف، ص180) نیز گوید: بدان كه اواخر روز عاشورا اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ و دختران و كودكان به اسارت دشمنان در آمدند. اندوهگین و گریان بودند و تا آخر آن روز در چنان خواری و شكستگی بودند كه به قلم نمی‌آید، آن شب را به صبح آوردند، در حالی كه حامیان و مردان خود را از دست داده بودند و غریبانه كوچ می‌كردند. دشمنان سعی می‌كردند هر چه بیشتر با آنان بدرفتاری كنند تا نزد عمر سعد بی دین و ابن زیاد كافر و یزید بن معاویه، سركرده الحاد و عناد تقرب جویند) اقبال، ص583) شیخ مفید از حمید بن مسلم نقل می‌كند: به خدا قسم برخی از زنان و دختران را می‌دیدم كه بر سر غارت لباسهایش نزاع بود. به علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ رسیدیم كه بشدت بیمار بود و روی فرشی نشسته بود گروهی با شمر بودند. به او گفتند: آیا این بیمار را نمی‌كشی؟ پیش خود گفتم: سبحان الله! آیا كودكان را هم می‌كشند؟ این یك كودك است و بیمار. آنان را از اطراف او كنار زدم. عمر سعد آمد. زنان بر سر او فریاد كشیدند و گریستند. به همراهانش گفت: كسی از شما وارد خیمه زنان نشود و متعرض این پسر بیمار نگردد. زنان از او خواستند: اموال غارت شده را برگردانند تا خود را بپوشانند. گفت: هر كه از اینان چیزی برده بیاورد. به خدا قسم هیچ كس چیزی برنگرداند. گروهی از همراهانش را مأمور خیمه‌های زنان و علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ ساخت تاكسی از آنان جایی نرود و با آنان بدرفتاری نشود) ارشاد، ص242) ابن كثیر به سند خود از جعفربن محمد نقل می‌كند: شمر می‌خواست امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ را كه كوچك و بیمار بود بكشد، حمیدبن مسلم نگذاشت. عمر سعد آمد و گفت: كسی وارد خیمه زنان نشود و كسی این نوجوان را نكشد و هر كه هرچه برده برگرداند. به خدا هیچ كس چیزی برنگرداند) البدایه و النهایه، ج 8 ، ص 205(

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه یازدهم دی 1391 و ساعت 9:16 قبل از ظهر |

پرسش:

اينكه در مقاتل در مورد حضرت علي اصغر(ع) آمده مادرش شير نداشت به ايشان بدهد (بخاطر قحطي آب) آيااز نظر عقلي و علمي درست است كه در ظرف 3 روز(هفتم تا دهم محرم) شير يك زن به اين سرعت خشك بشود؟

پاسخ:

در علم پزشکی ثابت شده است که مادران در دوران شیر دهی حداقل به حدود 2 لیتر مایع در شبانه روز نیاز دارند(8 لیوان)، مادر باید هر نوبت که به نوزاد یا شیر خوار خود شیر می دهد , علاوه بر آب ،یک لیوان مایعات(شیر یا آب میوه) مصرف کند تا دچار کم آبی بدن و کم شدن شیر خود نگردد.البته شرائط و مقتضیات زمانی نیز در کمبود شیر یا خشک شدن آن تاثیر به سزایی دارند به طور مثال اگر مادری سه روز در شرائطی که همه امکانات و مواد غذایی غیر از آب برایش مهیاست نتواند آب بنوشد تاثیر زیادی در کمبود شیر وی به وجود نخواهد آمد اما هر چه این شرائط برایش سخت تر شود شیر وی نیز با کمبود بیشتری مواجه خواهد شد. با توجه به مطالبی که عرض شد حال اگر شرائط حضرت رباب مادر حضرت علی اصغر را در کربلا در نظر بگیریم به خوبی خشک شدن شیر ایشان را درک خواهیم کرد. حضرت رباب در شرائطی بود که سختی آن کمتر قابل تصور است، مادری که سه روز آب ننوشد(توجه به این نکته نیز لازم است که در روزهای قبل آن هم کمبود آب بوده است اما در سه روز آخر کمبود آب و بی آبی بیداد می کرده است) و علاوه بر آن کمبود مواد غذایی و نیز خستگی شدید مسافرت و از همه مهمتر گرمای شدید هوا و نیز گریه و زاریها و حرکت و تقلای زیاد برای آرام کردن بچه و تعریق بدن همه و همه تا چه اندازه می تواند یک مادر را در حالت عادی شیر دادن نگه دارد؟ آیا با وجود تمامی مطالبی که ذکر شد خشک شدن شیر مادری با این شرائط امر عجیبی است؟

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |

از روايات و منابع اسلامى استفاده مى‏شود كه حضرت ابوطالب و برادرش عبداللَّه و پدرشان عبدالمطلب (ع) در دوران عمرشان هيچ گاه بت نپرستيدند چرا كه جملگى خداپرست و بر دين حنيف حضرت ابراهيم (ع) بودند.( ر. ك: كمال‏الدين، شيخ صدوق، ج 1، ص 175- 74، ح 31 و 32، دارالكتب الاسلاميه ؛الخرائج و الجرائح، قطب‏الدين راوندى، ج 3، ص 1057، ح 10، مؤسسه امام مهدى، قم)
زمانى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) به پيامبرى مبعوث شد، ابوطالب (ع) به دين اسلام ايمان آورد، ولى براى اين كه بتواند از پيامبر حمايت كند، اسلام خود را اظهار نمى‏كرد چرا كه در آن جامعه، تعصب خويشاوندى حاكم بود، و ابوطالب عنوان خويشاوندى را پوشش ظاهرى جهت حمايت از آن حضرت قرار داده بود.( روضه الواعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، ج 1، ص 139- 138، انتشارات رضى قم ؛تفسير مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 31 و ج 7، ص 448، ذيل آيه 26 انعام و 56 قصص، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات بيروت ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 65،چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى).
امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «ابوطالب همچون اصحاب كهف بود كه ايمان خود را پنهان مى‏داشتند و تظاهر به شرك مى‏كردند و خداوند به آنها دو پاداش داد».( شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 70، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى؛ كافى، كلينى، ج 1، ص 448، ح 28، دارالكتب الاسلاميه ، «ممكن است آن دو پاداش، يكى جهت ايمان آنها باشد، و ديگرى به جهت حالت خوف، اضطرار و تقيه كه به آن مبتلا بودند».)
شواهد و دلايل فراوانى از شيعه و اهل سنت نقل شده كه نشانگر ايمان و اعتقاد ابوطالب (ع) به آيين اسلام و نبوت حضرت محمد (ص) است. ما در اين مقام تنها به ذكر چند نمونه از اين شواهد اكتفا مى‏كنيم:
الف) اشعار و سخنان او
اشعار و سخنان فراوانى از ابوطالب (ع) به دست ما رسيده كه در تعدادى از آنها به صراحت از نبوت پيامبر اسلام (ص) و حقانيت او ياد كرده است و اين خود گواه روشنى بر ايمان و اعتقاد او به اسلام است، یک نمونه از اشعار ایشان اینگونه است:

لَقَدْ أَكْرَمَ اللَّهُ النبِى مُحَمدا فأَكرَمُ خَلْقِ اللَّهِ فِى النّاسِ أَحْمَدُ
وَ شَق لَهُ مِنِ اسْمِهِ لِيُجِلهُ فَذُو الْعَرْشِ مَحمُود وَ هذا مُحَمد
خداى بزرگ، پيامبر خود محمد را گرامى داشت. بر اين اساس گرامى‏ترين آفريده خدا احمد است. خداوند نام پيامبر را از نام خود برگرفت تا از مقام وى تجليل نمايد. پس پروردگار صاحب عرش محمود (ستوده) و پيامبر او احمد (بسيار ستايشگر) است. (شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 78 ؛تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 3، ص 32، دارالفكر 1415 ه ق؛البدايه و النهايه، ابن كثير، ج 2، ص 325، داراحياء التراث العربى، بيروت 1408 ه ق ؛تاريخ الخميس، ج 1، ص 254؛ الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 335- 331.)

ب) حمايت‏هاى بى‏دريغ ابوطالب از پيامبر (ص)

همه تاريخ‏نگاران مشهور اسلامى، فداكارى‏هاى بى‏نظير و حمايت‏هاى سرنوشت ساز ابوطالب را از ساحت مقدس رسول خدا (ص) را يادآور شده‏اند كه اين خود دليلى روشن بر ايمان محكم اوست.
ابوطالب براى حمايت از اسلام و حراست از پيامبر (ص) سه سال آوارگى و زندگى در شعب ابوطالب به همراه رسول خدا را بر رياست قريش ترجيح داد و تا پايان محاصره اقتصادى مسلمانان در كنار ايشان باقى ماند و همه مشكلات را در آن شرايط طاقت‏فرسا تحمل كرد.( ر. ك: سيره حلبى، ج 1، ص 113، داراحياءالتراث العربى، بيروت ؛تاريخ الخميس، ج 1، ص 253، دارصادر، بيروت ،سيره النبى، ابن هشام، ج 1، ص 193، دارالفكر، بيروت ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 52، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى نجفى ).
ج) محبت رسول خدا (ص) نسبت به ابوطالب
رسول خدا (ص) در مناسبت‏هاى گوناگون از عموى خود، ابوطالب، تجليل مى‏كرد (شرح نهج‏البلاغه، همان، ص 70) و دوستى خويش را نسبت به او ابراز مى‏داشت. حلبى در سيره خود از رسول خدا (ص) چنين روايت مى‏كند: «ما نالت قريش منّى شيئا أكرهه (اى أشد الكراهه) حتّى مات أبوطالب»(سيره حلبى، ج 1، ص 353،) داراحياء التراث العربى، بيروت) «تا ابوطالب زنده بود، كفار قريش نتوانستند به من آزار سختى رسانند.»
محبت پيامبر گرامى اسلام (ص) به ابوطالب گواه روشنى است بر ايمان محكم اوست زيرا رسول خدا (ص) بنا بر نصّ آيات قرآن، تنها مؤمنان را دوست مى‏دارد و نسبت به كافران و مشركان سخت‏گير مى‏باشد: «مُحمدرَسُولُ اللَّهِ وَ الذيِنَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»( سوره فتح، آيه 29) محمد، پيامبر خدا، و كسانى كه با وى هستند با كافران سخت‏گير و با همديگر مهربانند.
د) گواهى صحابه رسول خدا (ص)
گروهى از صحابه پيامبر (ص) بر ايمان راستين ابوطالب گواهى داده‏اند. ابوذر غفارى درباره ابوطالب چنين مى‏گويد: «و اللَّه الذى لا إله الّا هو ما مات أبوطالب رضى اللَّه عنه حتّى أسلم»( الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 398، ح 36، دارالكتب العربى بيروت ؛شرح الأخبار، النعمان بن محمد التميمى المغربى، ج 2، ص 298، مؤسسه النشر الاسلامى) «سوگند به خداوندى كه جز او خدايى نيست، ابوطالب از دنيا نرفت مگر اين كه اسلام را اختيار نمود.»
از ابن عباس و ابوبكر بن ابى قحافه نيز با سندهاى فراوانى چنين روايت شده است: «ابوطالب از دنيا نرفت مگر اين كه كه گفت: «لاإله‏الّااللَّه محمدا رسول اللَّه»( الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 369، دارالكتب العربى، بيروت، 1378 ه ق ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 71، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى).
منكران ايمان ابوطالب انگيزه تمام تلاش‏هاى او را انگيزه خويشاوندى آن جناب مى‏دانند در صورتى كه پيوند خويشاوندى هرگز نمى‏تواند محرك انسان براى اين گونه فداكارى‏هاى طاقت‏فرسا و استقبال از خطرهاى گوناگون باشد، اين گونه فداكارى‏ها هميشه پشتوانه ايمانى و اعتقادى والايى لازم دارد. اگر انگيزه ابوطالب تنها پيوند خويشاوندى بود، چرا عموهاى ديگر پيامبر، مانند عباس و ابولهب چنين كارى نمى‏كردند. آنان كه كوشيده‏اند كفر ابوطالب را اثبات كنند، گرايش‏هاى تعصب‏آميز و انگيزه‏هاى سياسى داشته‏اند.
اصحاب بزرگ پيامبر كه بعدها رقيبان سياسى على (ع) گشتند، عموماً هم خود و هم پدرانشان سابقه بت‏پرستى داشتند و تنها على (ع) بود كه سابقه بت‏پرستى نداشت و از كوچكى در مكتب پيامبر با يكتاپرستى پرورش يافته بود. كسانى كه مى‏خواستند از مقام على (ع) بكاهند و شأن والاى او را پايين بياورند تا با ديگران يكسان شود، ناگزير تلاش كردند كفر پدر او را اثبات كنند.
در واقع ابوطالب (ع) جرمى جز اين ندارد كه پدر على (ع) است، و اگر فرزندى همچون على (ع) نداشت، چنين تهمتى به او نمى‏زنند. در اين گونه حق‏كشى‏ها، تلاش‏هاى امويان و عباسيان را نيز نبايد ناديده گرفت زيرا اجداد هيچ كدام از آنها در رتبه على (ع) نبودند و سابقه او را در اسلام نداشتند از اين‏رو كوشيدند كفر پدر او را اثبات كنند تا از اين طريق مقام او را پايين بياورند.

کمکهای ابوطالب و اميرالمومنين در شعب به پيامبر
پرسش. حضرت ابوطالب و امام علي(ع) در جريان «شعب ابوطالب» چگونه پيامبر را ياري كردند؟
هنگامى كه قريش، پيامبر اکرم و مسلمانها را در يك محاصره اقتصادى و اجتماعى و سياسى شديد قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع كردند، ابوطالب يگانه حامى و مدافع حضرت، سه سال از همه كارهاى خود دست كشيد و بنى هاشم را به درّه‏اى كه در ميان كوههاى مكه قرار داشت و به شعب ابوطالب معروف بود برد و آنجا سكنى گزيد. علامه اميني ـ قدس سره ـ مي نويسد: بنوهاشم و بنوالمطلب به سوي ابي طالب آمده و همراه با او در شِعْب داخل شدند.( الغدير، ج 7، ص 363. تهران 1366 هـ . ش)
مورخان می نویسند: زماني كه ابوطالب احساس كرد مشركان قريش براي كشتن رسول خدا ـ ص ـ متحد شده اند، فرزندان عبدالمطلب را جمع نموده، دستور داد تا رسول خدا را درون شِعْبِ خود جاي دهند و از او حفاظت كنند.
شب هنگام كه همه به خواب مي رفتند ابوطالب، رسول خدا ـ ص ـ را از بستر بيرون برده، يكي از فرزندان يا برادران و يا پسرعموهاي خود را به جاي آن حضرت مي خوابانيد تا پيامبر از توطئه احتمالي دشمن جان سالم بدر برد.( اتحاف الوري باخبار ام القري، ص 284. انساب الاشراف،ج 1،ص 230،مغازی رسول الله لعروه بن زبیر،ص 114)
در بعضی از گزارشات نام آن شخصی که به جای پیامبر می خوابید را امیرالمومنین علی علیه السلام ذکر کرده اند و آمده که: حضرت ابوطالب فداكارى را بجائى رسانيد كه اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى براى جلوگيرى از حمله قريش هر شب پيامبر را از خوابگاه خود بلند مى‏كرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مى‏نمود و فرزند دلبندش امام على (ع) را بجاى او مى‏خوابانيد(البدایه و النهایه، ج 3، ص 84) و هنگامى كه على (ع) مى‏گفت: پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته خواهم شد، پاسخ مى‏دهد: عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده به سوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبدالله نمودم جالب توجّه اينكه على (ع) در جواب پدر مى‏گويد: پدرجان اين كلام من نه به خاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمد (ص) هراسى دارم، بلكه بخاطر اين بود كه مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 63)
در زمانی که پیامبر و بنی هاشم در شعب بودند، علي بن ابي طالب ـ ع ـ علاوه بر حفاظت از پیامبر گاهی اوقات مخفيانه از شِعْبِ خارج شده، غذا و امكانات تهيه و آن را با خود به درون شِعْبِ مي آورد.( الصحيح من سيره النبي، ج 2، ص 109. قم 1400 هـ . ق.)
پس از مدت کوتاهی که از ماجرای شعب گذشت حضرت ابوطالب از دنیا رفت.
عبيد بن زراره از امام صادق ـ ع ـ نقل مي كند كه فرمود: هنگامي كه ابوطالب وفات يافت جبرائيل بر رسول خدا ـ ص ـ نازل شده و گفت: «يا مُحمّد اُخْرُجْ مِنْ مَكّه... اي محمد از مكه خارج شو!» كه در اين شهر ياوري براي تو نيست. قريش نيز بر رسول خدا ـ ص ـ هجوم آوردند آن حضرت نيز ترسان بيرون شد تا به كوهي در مكه كه به آن حَجون مي گفتند رسيد.( اصول كافي، ج 1، ص 449، چاپ بيروت. وافي، ج 3، ص 700)
این روایت نشان می دهد که تا چه اندازه وجود حضرت ابوطالب برای پیامبر ارزشمند بوده است.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 و ساعت 5:47 بعد از ظهر |
در این باره باید دانست بهره مندی از مقامات معنوی اختصاص به سن و سال خاصی ندارد چنانکه بر اساس آیات قرآن مجید؛ حضرت یحیی و حضرت عیسی هم در هم در کودکی پیامبر شدند.
حال بعد از ذکر اين مقدمه براي رسيدن به جواب ابتداءا دلايلي كه بر اعتبار اسلام كودك اقامه شده با قطع نظر از عصمت بررسي ‏مي شود و بعد به عصمت و ممتاز بودن ائمه وانبياء از ديگران مي‏پردازيم.
اما قسمت اول:
اولاً اين كه معروف است علي (ع) در سن هفت سالگي ايمان آورده از نظر تاريخي اختلافي است و مسلم نيست. از ابن مسعود و چندتن دیگر از اصحاب نقل شده كه آنحضرت در سن پانزده سالگي يا شانزده سالگي ايمان آورده است. ( منهاج البراعه في شرع نهج البلاغه، ميرزا حبيب اللَّه خوئي، كتاب فروشي اسلامي تهران، ناشر مؤسسه دار العلم قم، چاپ سوم، ص284)
ثانياً: اگر قبول كنيم كه در هفت سالگي ايمان آورده، مي‏گوئيم سن بلوغ در احكام شرعيه معتبر است نه در امور عقليه، ايمان بخدا و يگانگي او و تصديق رسالت از امور عقلي است نه از تكاليف شرعي.
و ثالثاً: فزوني قوه مميزه و عقل آدمي در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كسي در سالهاي اوليه عمر، عقل و منطقش قوي‏تر از كسي باشد كه در سنين چهل و يا پنجاه سالگي بسر مي‏برد.
رابعاً: ايمان علي (ع) مانند ايمان ديگران نبوده است، زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه مي‏گرفت در صورتي كه ايمان ديگران از كفر به ايمان بوده است و آن حضرت پيش از بعثت نبوي فطرتاً، موحد بود، چنانكه خود آن جناب در نهج البلاغه مي‏فرمايد «من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و به ايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم» (نهج البلاغه، خطبه 57).
و خامساً: قول و فعل پيغمبر حجت مي‏باشد، زيرا كه خداوند درباره آن حضرت مي‏فرمايد پيغمبر از روي هوي و هوس سخن نمي‏گويد، بلكه هر چه مي‏گويد از جانب وحي است.
بنابراين اگر ايمان ار روي تقليد و كودكانه بود نبي اكرم به او مي‏فرمود يا علي تو هنوز كودكي و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اي در صورتي كه نه تنها چنين حرفي را نزد، بلكه ايمانش را پذيرفت و وارث بودن و خلافت او را نيز صريحاً بعموم حاضرين گوشزد نمود.( منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، جلد 8 صفحات 268 به بعد تا 290؛تاريخ طبري، بيروت، دار المعرفة، 1407 ه ق، ج19، ص74)
همچنين علي (ع) در آن روز از لحاظ قدرت جسمي و رشد فكري به حدي رسيده بود كه براي هر كاري شايستگي داشت، لذا اين كودك هيچگاه با كودكان ديگر انس نگرفت و در جرگه آنان وارد نشد و به بازي با آنها نپرداخت، بلكه از همان اول دست پيمان خدمت و فداكاري به سوي رسول خدا دراز كرد و در تمام مراحل زندگي، مونس پيغمبر بود.
جواب ديگر اينكه در امور شرعي بعضي‏ها بلوغ را معتبر نمي‏دانند. در عروه الوثقي سيد يزدي مي‏فرمايد: "عبادات بچه صحيح است و بعيد نيست بگوئيم كه مي‏تواند اجير شود براي اتيان نماز ديگري".( عروه الوثقي، سید محمد کاظم یزدی، بیروت، موسسه اعلمی، دوم ، 1409، ج1، ص748 ؛علي كيست؟ فضل اللَّه كمپاني، قم، مجمع جهانی اهل بیت، 1997م، ص20 به بعد) و ده‏ها روايت كه مي‏فرمايند بچه‏ها را از سنين كم و بچگي به انجام تكاليف شرعي وادار نماييد.
اما قسمت دوم:
در روايتي آمده که: هيچ فردي از افراد اين امت با خاندان پيغمبر مقايسه نمي‏شود.( شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، دار احياء الكتب العربيه، چاپ دوم، 1385 ق، ج1، ص140)
ائمه از اول تولد تا پايان زندگي معصوم هستند. روايات زيادي داريم كه پيغمبر فرموده علي در قول و فعل معصوم و از خطا و معصيت مصون است و از طرف ديگر مي‏دانيم علي (ع) دومين شخصيت عالم هستي است، وقتي حضرت يحيي كه يكي از پيامبران بزرگ الهي است در كودكي به مقام نبوت رسيده، خداوند آنچنان عقل روشن و درايتي به او داد كه شايسته پذيرش اين منصب شد. يا در رابطه با حضرت عيسي در سوره مريم آيه 12 آمده: ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكي به او داديم كه در ابتداي تولد گفت من بنده خدايم او كتاب آسماني به من مرحمت كرد و مرا پيامبر قرار داد. پس چه مانع دارد امام علي (ع) در كودكي با بصيرت و بينش كامل به پيامبر اسلام ايمان بياورد، كسي كه پيامبر فرموده: علي (ع) هميشه با حق است و حق و قرآن هميشه با او است تا قيامت از حق جدا نمي‏شود.


+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 و ساعت 5:46 بعد از ظهر |

ولادت اميرالمومنين علي عليه السلام هم از ديدگاه اماميه و هم از ديدگاه اهل سنت در کعبه قطعي است. ما در اینجا به بیان اقوال هر دو گروه می پردازیم:
ولادت امير مؤمنان عليه السلام در كعبه از ديدگاه شيعيان قطعي و متواتر است ، و اين كه كسي غير از آن حضرت در داخل خانه كعبه به دنيا نيامده نيز اجماعي است .
شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه در اين باره مي‌نويسد :
حضرت امير المؤمنين علي بن ابى طالب عليه السّلام در روز جمعه سيزدهم ماه رجب پس از سى سال از عام الفيل در خانه خدا در شهر مكه به دنيا آمد ، نه پيش از وى كسى در خانه خدا به دنيا آمده و نه بعد از آن حضرت. تولد امير مؤمنان عليه السّلام در خانه خداوند فضيلت و شرافتى است كه پروردگار بزرگ براي بزرگداشت مقام و منزلتش به آن حضرت اختصاص داده است.( شيخ مفيد ، أبي عبد الله محمد بن محمد بن النعمان العكبري البغدادي (متوفاي413هـ) ، الإرشاد في معرفه حجج الله علي العباد ، ج 1 ، ص 5 ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث ، ناشر: دار المفيد للطباعه والنشر والتوزيع - بيروت ، الطبعه : الثانيه ، 1414هـ - 1993 م)
ولادت امام علي عليه السلام در كعبه از ديدگاه اهل سنت :
از ديدگاه بسیاری از علماي اهل سنت نيز ، ولادت آن حضرت در کعبه قطعي است ؛ حتي برخي از آن‌ها ادعاي تواتر نيز كرده‌اند كه به نام چند تن از آن‌ها اشاره مي‌كنيم :
1 . حاكم نيشابوري مي نويسد:
«روايات متواترى وارد شده كه فاطمه بنت اسد ، اميرمؤمنان على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - را در داخل كعبه به دنيا آورده است».( نيشابوري ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ) ، المستدرك على الصحيحين ، ج 3 ، ص 550 ، تحقيق : مصطفى عبدالقادر عطا ، ناشر : دارالكتب العلميه - بيروت ، الطبعه: الأولى، 1411هـ - 1990م)
2 . شاه ولي الله دهلوي مي نويسد :
«و از مناقب وي رضي الله عنه كه در حين ولادت او ظاهر شد يكي آن است كه در جوف كعبه معظمه تولد يافت» .( دهلوي ، شاه ولى الله مشهور به محدث هند (متوفاي 1180هـ) ، إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء ، ج 4 ، باب : اما مآثر اميرالمؤمنين وامام اشجعين اسد الله الغالب علي بن ابي طالب رضي الله عنه ، تصحيح و مراجعه: سيد جمال الدين هروى)
3 . سبط ابن جوزي مي نويسد :
«روايت شده است كه فاطمه بنت أسد ، در حالي كه باردار بود ، خانه خدا را طواف مي‌كرد ، درد زايمان او را فراگرفت ، در خانه كعبه به روي او باز شد ، پس داخل خانه كعبه شد و فرزندش را به دنيا آ‌ورد» . (سبط بن جوزي حنفي ، شمس الدين أبوالمظفر يوسف بن فرغلي بن عبد الله البغدادي ، تذكره الخواص ، ص 20 ، ناشر : مؤسسة أهل البيت ـ بيروت ، 1401هـ ـ 1981م ).
4 . مسعودي مي نويسد:
«محل تولد علي عليه السلام ، خانه كعبه است». (مسعودي ، أبو الحسن على بن الحسين بن على (متوفاي346هـ) ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 313؛ توجه به اين نکته هم لازم است که در شيعه يا سني بودن مسعودي بين علماء اختلاف است ولي در هر صورت او نيز قائل است که امام علي عليه السلام در کعبه به دنيا آمده است).
5. گنجي شافعي مي نويسد :
«امير مؤمنان عليه السلام شب جمعه سيزده رجب ، سال سوم بعد از واقعه عام الفيل در داخل خانه خدا به دنيا آمد . كسي پيش از آن حضرت و بعد از آن در داخل خانه كعبه به دنيا نيامده است و اين از فضائل اختصاصي آن حضرت است كه خداوند به جهت بزرگداشت مقامش به او عطا كرده است» . (گنجي الشافعي ، أبي عبد الله محمد بن يوسف بن محمد القرشي ، كفايه‌ الطالب في مناقب علي بن أبي طالب ، ص407 ، الباب السابع في مولده عليه السلام ، ناشر : دار أحياء تراث اهل البيت (ع) ، طهران ، الطبعه الثالثه ، 1404هـ ، 1362 ش) .
6. شبلنجى در نورالابصار از ابن صباغ نيز نقل مى‏كند كه:
حضرت على(ع) در مكه داخل بيت‏الحرام متولد شد و آن گاه مى‏گويد: «وَ لَمْ يُولَد فِى البَيتِ الحَرامِ قَبلَهُ أَحد سِواهُ»( نورالابصار، شبلنجى، ص 85، نشر دارالكتب العلمية، بيروت)


+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه پانزدهم مهر 1391 و ساعت 10:14 بعد از ظهر |

نگاه تحقیر آمیز وهابیت به زن
در مسلک وهابیت زن هیچ جایگاهی ندارد و حتی از کوچکترین حقوق یک انسان بی بهره است. وهابیت از زنان تنها برای استفاده شهوانی و تولید مثل استفاده می کنند.

از میان مهمترین پیامدهای شوم رواج تفکر متحجر وهابیت در کشورهای منطقه ، ظلمی است که به زنان و دختران می شود. نمونه های بارز نگاه تحقیر آمیز و دور از شأن و جایگاه انسانی سلفی ها به زنان را می توان در جای جای احکام جعلی و فتواهای غیرعقلانی آنان مشاهده کرد.

ما برای آشنایی شما با این فرقه ضاله تنها بعضی از فتواهای مفتیان وهابی در مورد زنان را خدمتتان ارائه می کنیم آنوقت خود خواهید دانست که زنان چه جایگاهی در نزد وهابیت دارند:

-رانندگی زنان حرام و رانندگان زن باید بمیرند.

-برداشتن ابرو حرام است!

-خوردن موز و خیار برای زنان حرام است.

-خرید موز و خیار برای زنان حرام است.

-مرد ها می توانند در محل کار خود با زنان نامحرم محرم شوند، در صورتی که از سینه آن زنان شیر بنوشند.

-مردها می توانند زنان خود را تنها با یک پیامک طلاق دهند.

-دختران مسلمان هرگز نمی توانند در نمایش ها نقش پسران را بازی کنند.

-خوابیدن زن در کنار دیوار به دلیل اینکه کلمه دیوار مذکر است حرام است.

-حضور هر دختري با پدرش در يک مکان خلوت حرام است.

-ديدن مردان در شبکه هاي ديني بر زنان حرام است!

-زیارت قبور برای زنان حرام است.

-زنان می توانند چند همسر داشته باشند.

-پوشیدن شلوار لی برای زنان حرام است.

-زنان حق شرکت در انتخابات و حق رای را ندارند.

-زنان حق داشتن محافظ شخصی و بادی گارد را ندارند زیرا این کار "خلو" غیر شرعی به حساب می آید و حرام است.

-زنان رقاصه می تواند بدون پوشش نماز بخواند.

-مسافرت زن بدون محرم حرام است.

-استفاده زنان از اینترنت حرام است مگر اینکه شخص محرمی کنارش بنشیند.

- شرکت زنان در تشییع جنازه حرام است.

و دهها فتوای مضحک و شرم آور دیگر...

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |

سیره و گفتار معصومین علیهم السلام بهترین گواه بر وجود خوشحالی و جشن در میلاد یکدیگر و عزاداری به هنگام شهادت یکدیگر بوده است و از آنجایی که خودشان نیز ما را سفارش به رعایت این دو مراسم در قبال خود نموده اند به این نتیجه می رسیم که اولا خود این بزرگواران در میلاد یکدیگر شاد و در شهادت یکدیگر عزادار بوده اند و ثانیا ما نیز باید در حفظ و گسترش اینگونه مراسمات تلاش کنیم. چنانچه امام صادق (ع) رئيس مكتب جعفري مي فرمايد «شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنو بماء و لايتنا يحزنون لحزننا و يفرحون لفرحنا» پيروان ما كه از طنيت ما ساخته شده اند و با آب ولايت ما خمير مايه آنهاسرشته شده است در حزن و اندوه ما ناراحتند و در شاديهاي ما شاد اند(الحكم الزاهرة ،ج 1، ص238، روايت 1277)

امیرالمومنین علی (علیه السلام) نیز می‌فرماید: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اطَّلَعَ إِلَی الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِیعَهً یَنْصُرُونَنَا وَ یَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَ یَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَ أَنْفُسَهُمْ فِینَا أُولَئِکَ مِنَّا وَ إِلَیْنَا» خداوند تبارک و تعالی به زمین نظر کرد و ما را برگزید و شیعیان ما را برای ما برگزید که ما را کمک کرده به سرور ما مسرور و به غم ما محزون هستند و اموال و جانشان را در راه ما نثار می‌کنند آنان از ما بوده و به سوی ما خواهند آمد. (بحار الانوار جلد44 ص278)

امام‌رضا(ع)  نیز به‌ ريان‌بن‌شبيب فرمود: اِن سَركَ اَن تَكُونَ مَعَنا فِي‌الدرَجاتِ العُلي مِنَ الجَنانِ فَاحزَن لِحُزنِنا وافرَحَ لِفَرحِنا.) وسائل‌الشيعه، ج‌10، ص‌393، حديث‌5، عيون‌اخبار الرضا، ج‌1، ص‌299.)اگر دوست‌داري‌در درجات‌عالي‌بهشت، همراه‌ما باشي، محزون‌باش‌به‌حزن‌ما و خوشحال‌باش‌براي‌شادي‌ما.

با این حساب نمی شود که آن بزرگواران ما را سفارش به این دو موضوع کنند اما خود در عمل آنرا رعایت نکنند. بلکه برعکس با نگاهی به سیره آن بزرگوران می بینیم که تا چه اندازه به این مهم توجه داشته اند چنانچه پيامبر اسلام (ص) در مرگ خديجه و ابوطالب، حمزه و جعفر، بي تابي و گريه كردند(تاريخ يعقوبي، ج1، ص390 به بعد)  وحضرت فاطمه زهرا (ع) در فراق پدر و علي در هجران زهرا (س) عزاداریهایی کردند که در تاریخ ماندگار شده است. این مطلب در سیره دیگر ائمه اطهار هم دیده می شودطبق روایت ابن شهر آشوب وقتی امام حسین علیه السلام از دفن جنازه برادر فارغ شد اشعاری به این مضمون در سوگ برادر بر زبان جاری فرمودند: «حالا که بدن مطهّر تو را با دست خود کفن کرده، در قبر گذاشتم از این بعد چگونه می توانم شاد باشم و خود را آراسته سازم یا از زینت ها و امکانات دنیا بهره گیرم؟ من از این به بعد همواره در سوگ تو اشک خواهم ریخت و اندوهم در فراق تو طولانی خواهد شد. غارت زده کسی نیست که مالش را به غارتت برده اند؛ بلکه غارت زده کسی است که مصیبت مرگ برادر را دیده باشد».

اینگونه عزاداریها در سیره بقیه ائمه هم وجود داشته که به جهت اختصار به همین موارد بسنده می کنیم.

از طرف دیگر در جشن میلاد معصومین نیز اینگونه شادیها و مراسمات وجود داشته است مثلا وقتی خبر ولادت امام مجتبی(ع) به گوش گرامی پیامبر اسلام رسید، شادی و خوشحالی رخسار مبارک آن حضرت را فرا گرفت، و مردم نیز شادی کنان می آمدند و به محضر مبارک پیامبر(ص) و علی و زهرا(علیهما السلام) تبریک می گفتند. (بحارالانوار، ج 43، ص 282.)

یا امام عسکری(ع) بعد از ولادت‌ با بركت‌ فرزند گراميش‌ حضرت مهدی (عج) دستور دادند كه‌ مقدار زيادي‌ نان‌ و گوشت‌ بخرند و ميان‌ فقيران‌ شهر سامرا تقسيم‌ كنند(كمال‌الدين، ج‌2، ص‌105.) خواص شيعيان‌ هم وقتي‌ از ولادت‌ آن‌ حضرت‌ با خبر شدند، سرتاسر وجودشان‌ را به‌ سبب‌ ولادت‌ آن‌ حضرت‌ سرور و شادي‌ فرا گرفت‌ و دسته‌ دسته‌ خدمت‌ امام‌ عسگري‌ مي‌رسيدند و ولادت‌ آن‌ بزرگوار را به‌ ايشان‌ تبريك‌ مي‌گفتند. شاعران‌ شعرهاي‌ بسياري‌ در اين‌ باره‌ مي‌سرودند و بدين‌ وسيله، سرور و خوشحالي‌ خود را آشكار مي‌كردند(زندگاني‌خاتم‌الاوصياء امام‌مهدي‌(عج)، باقر شريف‌قرشي ، ص‌32.)

با توجه به روایاتی که عرض شد به این نتیجه کلی می رسیم که هم معصومین علیهم السلام در میلاد یکدیگر شاد بودند و در شهادت یکدیگر عزادار و هم ما را سفارش فرموده اند که به این سیره و روش مقید بوده و آنرا زنده نگه داریم.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه سیزدهم مرداد 1391 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |

با توجه به جایگاه رفیع و ارزشمند مراسم عزادری امام حسین  بدیهی است بررسی آسیبها در این عرصه لازم  است٬ آسیبها در این عرصه دو قسم است یکی آسیب محتوایی ودیگری آسیب شکلی :

الف) آسیبهای محتوایی

۱- طرح یک جانبه سیمای معصومین

پیامبران وامامان دو جنبه دارند یکی جنبه ملکوتی که در این نگاه معصومند ٬علم غیب دارند ٬ولایت تکوینی دارند و...و دیگری جنبه ملکی وزمینی :قل انما انا بشر مثلکم .ما باید در مجالس اهل بیت هردو بعد را مطرح کنیم وتاکید بر بعد دوم داشته باشیم آنان الگوی زندگی اند .این است که سازنده است در حالیکه در این مراسم ها تنها جنبه قداست مطرح است و بس. اخیرا در برخی از مجالس مداحی سخن از چشم و ابروی اهل بیت است واینها سطح معارف دینی را پایین می آورد ٬عزاداری باید جهت روشنگرانه ٬افشاگرانه و هدایتگرانه داشته باشد.

۲-غلو

دیگر آسیب ٬طرح مسائل غلو آمیزدر عزاداری هاست٬حسین اللهی شدن !زینب اللهی شدن! واز این رهگذر خود را مقدس جلوه دادن . قر آن کریم در این مورد می فرماید «یا اهل الکتاب لا تغلوافی دینکم ولا تقولوا علی الله الا الحق » .(نساء ۱۷۱)

«یا اهل الکتاب لا تغلوافی دینکم »(مائده ۷۷)

۳- دروغ

هدف وسیله را توجیه نمی کند ترغیب شدن به برپایی مجلس عزاداری  امام حسین فلسفه صحیحی دارد وآن اینکه مردم با مکتب حسین آشنا شوند ٬عارف به مقام حسین شوند و فلسفه قیام را بدانند نه اینکه بیایند و نفهمیده بگریند.

۴ـمطالب ذلت آمیز

طرح مطالب ذلت آمیز  ٬تعبیر های چون زینب مضطر و...وامام زین العابدین بیمار و ...که ذلت از ساحت مقدس اهل بیت به دور است .که :«ولله العزة ولرسوله و للمومنین»

۵-طرح سست معارف اسلامی

ورود خواب در عرصه معارف و ملاقاتهای دروغین. اینها موجب سست شدن معارف اسلامی می شود.امام صادق می فرماید: «ان الله اعز ان یری  فی النوم»دین خدا عزیزتر از آن است که در خواب دیده شود .حجیت کلام معصوم در بیداری است نه در خواب ورویا. 

ب) آسیبهای شکلی

۱-استفاده از موسیقی مبتذل

متاسفانه امروزه برخی از مداحان بر اساس ریتم ترانه ها محتوا را می سازند که قطعا حرام است . قرآنی که می گوید حق ندارید  قر ان را با لحن اهل فسق بخوانید  قطعا اجازه نمی دهد از اهنگهای حرام در عزاداریها استفاده شود.

۲- مداحی همراه با شور و شعور

اگر شور به شعور پیوند نخورد ٬ماندگار نخواهد بود.اهل بیت مجالس محتوایی را دوست داشتند نه مجالسی که هویت و شعور و درک در آن نباشد. عزاداران باید ابتدا با مقام و منزلت و جایگاه سید الشهدا آشنا شده و سپس با معرفت برای آن حضرت عزاداریکنند.                               

3-پرهیز از عزاداریهای شنیع

عزاداریهایی مانند قمه زنی و ترغیب مردم بر آن به دون شک نه تنها به عزاداری سید الشهدا ضربه می زند بلکه اصل و اساس تشیع را نیز نابود خواهد کرد.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |

پیش از پاسخ به این سوال, باید در جواب از این شبهه گران بی غیرت و بی شرم گفت: چه عاملی باعث شده که شما برای اینکه لکه ننگ غاصبان خلافت در به شهادت رساندن تنها یادگار پیامبر اکرم(ص) را پاک کنید دست به چنین شبهه های شرم آوری بزنید؟ مگر حضرت صدیقه طاهره چه جرمی مرتکب شده است که باید اینگونه تاوان حملات ننگین شما قرار بگیرد؟ چگونه جواب رسول خدا را در روز قیامت خواهید داد وقتی از سرنوشت تنها یادگارش پس از خود از شما سوال کند؟ آیا اعترافات تاریخنویسان و راویان خود در مورد هتک حرمت حضرت زهرا توسط غاصبان خلافت را ندیده اید یا خود را به ندیدن می زنید؟

مى‌گویید فاطمه را شبانه دفن کرده‌اند، این به خاطر غیرت حضرت علی و وصیت حضرت فاطمه به اسماء بنت عمیس بود که نمى‌خواست جسدش را نامحرم ببیند!!؟   باید از شما بپرسیم مگر در تشییع جنازه حضرت زهرا(س) ، سلمان و ابوذر و ابن عباس و زبیر حضور نداشتند؟ آیا این افراد محرم حضرت زهرا بودند؟ پس چرا برای تشییع حضرت زهرا آمدند؟ آیا در تاریخ نیامده که به دستور حضرت زهرا تابوتی خاص را برای آنحضرت مهیا کردند که جسد در آن دیده نمی شد؟ حال حضور نا محرمان چه اشکالی داشته است وقتی اصلا جسد را نمی توانسته اند ببینند؟

پس واقعیت چیز دیگری است که تاب تحمل آن برای این شبهه گران بی انصاف و بی رحم مقدور نبوده و با بی شرمی هر چه تمام با تخریب حضرت صدیقه طاهره سعی در کتمان حقایق تاریخی داشته اند.

دفن شبانه، نماز بدون حضور و اطلاع خلیفه و همدستانش، قبر پنهان، اسرارى است که در درون خود پیام‌ دارند. درست است که فاطمه(س) این چنین خواست و این گونه وصیت کرد؛ ولى چه اتفاقى افتاده است که زهرا سلام الله علیها وصیت تاریخی‌اش را با این در خواست‌ها به پایان مى‌برد؟ 

با کنکاش در روایات فراوانى که در کتاب‌هاى شیعه و سنى ذکر شده در میابیم که تنها دلیل حضرت زهرا سلام الله علیها بر شبانه دفن شدن و... عدم حضور غاصبان خلافت و مسببان شهادتش در تشییع جنازه خویش بوده است که به اختصار به چند روایت را بسنده مى‌کنیم:

دفن شبانه، در روایات اهل سنت:

محمد بن اسماعیل بخارى مى‌نویسد: وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّى علیها.

فاطمه زهرا سلام الله علیها، شش ماه پس از رسول خدا (ص) زنده بود، زمانى که از دنیا رفت، شوهرش علی علیه السلام او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را با خبر نساخت.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح3998، کتاب المغازی، باب غزوة خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن قتیبه دینورى در تأویل مختلف الحدیث مى‌نویسد:

وقد طالبت فاطمة رضی الله عنها أبا بکر رضی الله عنه بمیراث أبیها رسول الله صلى الله علیه وسلم فلما لم یعطها إیاه حلفت لا تکلمه أبدا وأوصت أن تدفن لیلا لئلا یحضرها فدفنت لیلا.

فاطمه از ابوبکر میراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذیرفت، قسم خورد که دیگر با او (ابو بکر) سخن نگوید و وصیت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.

الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبة (متوفای276هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج 1، ص 300، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، 1393هـ، 1972م.

عبد الرزاق صنعانى مى‌نویسد:

عن بن جریج وعمرو بن دینار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمة بنت النبی صلى الله علیه وسلم دفنت باللیل قال فرَّ بِهَا علی من أبی بکر أن یصلی علیها کان بینهما شیء.

فاطمه دختر پیامبر شانه به خاک سپرده شد، تا ابوبکر بر وى نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

و در ادامه نیز مى‌گوید:

عبد الرزاق عن بن عیینة عن عمرو بن دینار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلک

از حسن بن محمد بن نیز همانند این روایت نقل شده است؛ مگر این که در این روایت قید شده است که خود فاطمه این چنین وصیت کرده بود.

الصنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام (متوفای211هـ)، المصنف، ج 3، ص 521، حدیث شماره 6554 و حدیث شماره: 6555، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، ناشر: المکتب الإسلامی - بیروت، الطبعة: الثانیة، 1403هـ.

و ابن بطال در شرح صحیح بخارى مى‌نویسد:

أجاز أکثر العلماء الدفن باللیل... ودفن علىُّ بن أبى طالب زوجته فاطمة لیلاً، فَرَّ بِهَا من أبى بکر أن یصلى علیها، کان بینهما شىء.

اکثر علما دفن جنازه را در شب اجازه داده‌اند. علی بن ابوطالب، همسرش فاطمه را شبانه دفن کرد تا ابوبکر به او نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

إبن بطال البکری القرطبی، أبو الحسن علی بن خلف بن عبد الملک (متوفای449هـ)، شرح صحیح البخاری، ج 3، ص 325، تحقیق: أبو تمیم یاسر بن إبراهیم، ناشر: مکتبة الرشد - السعودیة / الریاض، الطبعة: الثانیة، 1423هـ - 2003م.

ابن أبی‌الحدید به نقل از جاحظ (متوفاى 255) مى‌نویسد:

وظهرت الشکیة، واشتدت الموجدة، وقد بلغ ذلک من فاطمة ( علیها السلام ) أنها أوصت أن لا یصلی علیها أبوبکر.

شکایت و ناراحتى فاطمه به حدى رسید که وصیت کرد ابوبکر بر وى نماز نخواند.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 157، تحقیق محمد عبد الکریم النمری، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

و در جاى دیگر مى‌نویسد:

وأما إخفاء القبر، وکتمان الموت، وعدم الصلاة، وکل ما ذکره المرتضى فیه، فهو الذی یظهر ویقوی عندی، لأن الروایات به أکثر وأصح من غیرها، وکذلک القول فی موجدتها وغضبها.

مخفى کردن مرگ فاطمه (سلام الله علیها) و محل دفن او و نماز نخواندن ابوبکر و عمر و هر آن چه که سید مرتضى گفته است، مورد تأیید و قبول من است؛‌ زیرا روایات بر اثبات این موارد صحیح‌تر و بیشتر است و همچنین ناراحتى و خشم فاطمه بر شیخین نزد من از اقوال دیگر اعتبار بیشترى دارد. شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 170.

دفن شبانه در روایات شیعه:
هر چند که سبب وصیت صدیقه طاهره در میان شیعیان مشخص و اجماعى است؛ اما در عین حال به یک روایت و سخن اشاره مى‌کنیم.

مرحوم شیخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نویسد: عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِأَیِّ عِلَّةٍ دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (علیها السلام) بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا یُصَلِّیَ عَلَیْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].

علی بن ابوحمزه از امام صادق علیه السلام پرسید: چرا فاطمه را شب دفن کردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله علیها وصیت کرده بود تا در شب وى را دفن کنند تا ابوبکر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای381هـ)، علل الشرایع، ج‏1، ص185، تحقیق: تقدیم: السید محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة ومطبعتها - النجف الأشرف، 1385 - 1966 م .

مرحوم صاحب مدارک رضوان الله تعالى علیه مى‌گوید:

إنّ سبب خفاء قبرها ( علیها السلام ) ما رواه المخالف والمؤالف من أنها ( علیها السلام ) أوصت إلى أمیر المؤمنین ( علیه السلام ) أن یدفنها لیلا لئلا یصلی علیها من آذاها ومنعها میراثها من أبیها ( صلى الله علیه وآله وسلم ).

علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام الله علیها آن گونه که مخالف و موافق نقل کرده‌اند این است که آن حضرت به امیرمؤمنان علیه السلام سفارش کرد تا او را شبانه دفن کند تا آنان که او را اذیت کرده‌ و از ارث پدرش محروم کرده بودند بر وى نماز نخوانند.

الموسوی العاملی، السید محمد بن علی (متوفای1009هـ)، مدارک الأحکام فی شرح شرائع الاسلام، ج 8، ص279، نشر و تحقیق مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، الطبعة: الأولی، 1410هـ.

با توجه به مدارک موجود و اعتراف بزرگان اهل سنت،دلیل دفن شبانه آن حضرت وصیت آن حضرت بود که نمى‌خواست افرادى که بر او ستم کرده‌اند، بر جنازه‌اش نماز بخوانند و با این کار حقیقت مساله خلافت را مطرح کرد.

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |

در پاسخ به اين پرسش به چند نکته اشاره مي شود:
1 -
نخست شايسته است تمام سخن علي (ع) و مخاطبان آن ذکر شوند تا در فضاي کلي اين سخن قرار بگيريد. طلحه و زبير پس از بيعت با امام (ع) اعتراض کردند که چرا در امور کشور با آنان مشورت نکرده و از آنان کمک نگرفته است. حضرت علي (ع) در پاسخ به اين اعتراض چنين فرمودند: به اندک چيزي خشمناک شديد و خوبي هاي فراوان را از ياد برديد. ممکن است به من خبر دهيد که کدام حقي را از شما باز داشتم؟ يا کدام سهم را براي خود برداشته ام؟ و بر شما ستم کردم؟ و کدام شکايت حقي پيش من آورده شد که ضعف نشان دادم؟ و کدام فرمان الهي را آگاه نبوده و راه آن را به اشتباه پيموده ام؟ به خدا سوگند من به خلافت رغبتي نداشته و به ولايت بر شما علاقه اي نشان نمي دادم و اين شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و آن را بر من تحميل نموديد، روزي که خلافت به من رسيد در قرآن نظر دوختم، هر دستوري که داده و هر فرماني که فرموده پيروي کردم، به راه و رسم پيامبر اقتدا نمودم، پس هيچ نيازي به راي و حکم شما و ديگران ندارم...(خطبه 205).
چنانکه از فرازهاي مزبور بر مي آيد: افرادي همچون طلحه و زبير که خود را کانديداي خلافت بر مسلمين مي دانستند و به اين اميد با علي (ع) بيعت نمودند که بتوانند پست هاي حساس و کليدي را اشغال کنند و از مزاياي بيشتري برخوردار باشند، پس از خلافت علي (ع) شروع به کار شکني کردند و به ايشان اعتراض نمودند، گفتند چرا از ما در امر حکومت استفاده نمي شود؟ و چرا در مورد امور جامعه با ما مشورت نمي شود؟ آنها مي پنداشتند علي (ع) براي خلافت کيسه اي دوخته و مي خواهد همه ثروت ها و مزايا را به خودش اختصاص دهد و ديگران را از آن محروم کند. حضرت در پاسخ به اين تصور نادرست آنها فرمودند: گمان نکنيد که من نسبت به خلافت و مزايا و بهره هاي آن ( ثروت و قدرت آن ) رغبت و طمعي دارم حکومت در نظر من هدف و مطلوب غايي نيست بلکه من را از ابزار و وسيله اي براي زنده کردن حق و ميراندن باطل مي خواهم. چنانکه در نهج البلاغه طليعه خطبه 33 چنين آمده است: « ابن عباس مي گويد در سرزمين ذي قار خدمت امام(ع) رفتم که داشت کفش را پينه مي زد تا مرا ديد فرمود: قيمت اين کفش چقدر است؟ گفتم بهايي ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همين کفش بي ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اين که حقي را با آن بپا دارم يا باطلي را دفع نمايم
بنابراين خلافت دو جنبه دارد: 1- اينکه مسئوليت و وظيفه سنگين الهي است (جنبه الهي) چنانکه خداوند در مورد حضرت ابراهيم (ع) فرمود: « اني جاعلک للناس اماما » : من تو را امام مردم قرار دادم. ( بقره آيه 124 )
2-
اين که اين خلافت به لحاظ بعد مادي و دستيابي به منابع ثروت و قدرت يک جنبه مادي دارد. (جنبه مادي خلافت )
حضرت علي (ع) بر اساس شواهد و قرائني که در صدر کلامشان وجود دارد، بعد و جنبه دوم خلافت را نفي و انکار کردند و فرمودند من نسبت به بعد مادي و ثروت خلافت هيچ رغبتي ندارم. بنابراين چنين نگاه گزينشي و تقطيع فرازي از سخنان علي (ع) و برداشتي نادرست از آن، خارج از انصاف و روش عالمانه است.
چنانکه ازخطبه 92 نهج البلاغه استفاده مي شود، زماني که مردم پس از گذشت 25 سال از رحلت پيامبر سراغ علي(ع) مي آيند تا با او براي امر خلافت بيعت کنند، حضرت علي (ع) به دلايلي از پذيرفتن خلافت امتناع ورزيدند و آن را در بدو امر نپذيرفتند.
ابتدا سخن حضرت را مطرح وسپس به تحليل آن مي پردازيم. حضرت علي (ع) در خطبه 92 مي فرمايند: « مرا بگذاريد و ديگري را به دست آريد، زيرا ما به استقبال حوادث و اموري مي رويم که رنگارنگ و فتنه آميز است، و چهره هاي گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت ثابت و عقلها بر اين پيمان استوار نمي ماند، چهره افق حقيقت ( در دوران خلافت سه خليفه ) ابرهاي تيره فساد گرفته، و راه مستقيم حق ناشناخته ماند.آگاه باشيد اگر دعوت شما را بپذيرم بر اساس آنچه که مي دانم با شما رفتار مي کنم، و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نمي دهم، اگر من را رها کنيد چون يکي از شما ها هستم، که شايد شنواتر از شما نسبت به رئيس حکومت باشم، در حالي که من وزير و مشاورتان باشم بهتر است امير و رهبر شما گردم. »
امتناع ورزيدن علي (ع) با اينکه خود ايشان در مواضع متعددي از نهج البلاغه تاکيد و پافشاري بر احقاق حق پايمال شده خود دارند و خود را مظلوم معرفي مي کنند، در بر دارنده علل و دلايلي است.
خلافتي را که مردم به علي (ع) عرضه نمودند خلافتي بود که 25 سال از مسير اصلي خود منحرف شده بود. خلافتي بود که در آن عدالت و موازين الهي ناديده گرفته شده بود خلفاي گذشته بين عرب و عجم، مهاجر و انصار و ... تبعيض قائل مي شدند. حال آيا پذيرش چنين خلافتي که از خط مستقيم الهي خارج شده و برخي سود جويان به چرب و شيرين آن انس گرفته اند، بدون هيچ اتمام حجتي، صحيح بود؟ بطور يقين نادرست بود.
علي (ع) به دلايلي همچون:
الف) احتياط در برابر شتابزدگي انقلابيون
ب) احتياط برابر اغراض گوناگون طرفداران
ج) عدم آمادگي مردم نسبت به اصلاحات علوي
د) توجه دادن مردم به مشکلات آتي حکومت
ه) توجه دادن مردم به تيرگيهاي گذشته ( دگرگونيهاي زمان خلفاء )
و) توجه دادن مردم به عدم پايداري
ز) توجه دادن مردم به اينکه حکومت علي (ع) يک حکومت دين مدارانه است و هرگز بر اساس سيره خلفاي گذشته نخواهد بود.
علي )ع) مي دانست زمينه و بستري را که خلفاي گذشته فراهم نموده اند بگونه اي است که مردم تاب و توان عدالت او را نخواهد داشت، حضرت (ع) مي خواست با اين امتناع ورزيدن چند چيز را به مردم بفهماند:
1-
من طمع و رغبتي به زرق و برق ندارم.
2-
حکومتي که در دست خلفاي گذشته بود، به مقدار زيادي از خط مستقيم کتاب و سنت فاصله گرفته و منحرف شده است.
3-
شما مردم تاب و توان عدالت دقيق و شديد و اصلاحات من را نداريد.
4-
حکومت آينده من براساس سيره و روش خلفاي گذشته نخواهد بود، لذا بدانيد منافع و مزايايي که بطور ناشايست به برخي داده شده، متوقف مي شود و حتي آنچه در ملک آنها در آمده باز پس گرفته شده و به بيت المال برگردانده مي شود.
حضرت کارشکني افرادي مثل طلحه و زبير را با بينشي نافذ مي ديدند، و از اين رو در ابتدا از پذيرش خلافت امتناع ورزيدند و فرمودند اگر من وزير و مشاور شما باشم براي شما بهتر است از اينکه رهبر شما باشم، (زيرا شما تحمل عدالت و اصلاحات من را نداريد ).
اين سخن بسيار نادرستي است اگر بگوئيم علي (ع) از پذيرش خلافت و منصبي که خداوندبه وي داده است سر باز زده است، بلکه علي (ع) از پذيرش خلافتي انحرافي سر باز زد و در ابتدا براي اتمام حجت بر مردم آنرا نپذيرفت.شاهد بر اينکه علي (ع) از خلافت الهي رويگردان شدند اين است که خود حضرت در مواضع متعددي از نهج البلاغه سخن از احقاق حق پايمال شده خود به ميان مي آورند و خود را شايسته ترين انسانها به خلافت مي دانند. به عنوان نمونه به موارد ذيل مراجعه کنيد:
1-
ابتداي خطبه 3 موسوم به خطبه شقشقيه: « آگاه باشيد، به خدا سوگند ابوبکر جامه خلافت را بر تن کرد، در حالي که مي دانست جايگاه من در حکومت اسلامي، چون محور سنگ هاي آسياب است که بدون آن آسياب حرکت نمي کند.
2-
امام علي (ع) در خطبه دوم در مورد شان و جايگاه اهل بيت - که خود اولين آنهاست- مي فرمايد:
ويژگيهاي حق ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيت پيامبر نسبت به خلافت مسلمين و ميراث رسالت، به آنها تعلق دارد. هم اکنون ( که خلافت را به من سپرديد ) حق به اهل آن بازگشت، و دوباره به جايگاهي که از آن دور مانده بود، باز گردانده شد. »
3-
و نيز در خطبه 6 فرمودند: « سوگند به خدا من همواره از حق خويش محروم ماندم، و از هنگام وفات پيامبرتا امروز حق من را از من باز داشتند و به ديگري اختصاص دادند. »
4-
در خطبه 172 چنين آمده است: شخصي در روز شورا به من (علي) گفت: « اي فرزند ابوطالب نسبت به خلافت حريص مي باشي. در پاسخ به او گفتم: به خدا سوگند شما با اينکه از پيامبر اسلام دور تريد، حريص تر مي باشيد، اما من شايسته و نزديکتر به پيامبر اسلامم، مهمانا من تنها حق خود را مطالبه مي کنم که شما بين من و آن حائل شديد، و دست رد بر سينه ام زديد. »
5-
در خطبه 216 چنين مي فرمايند: « پس از ستايش پروردگار خداوند سبحان براي من، بر شما به جهت سر پرستي حکومت، حقي قرار داده و براي شما همانند حق من،حقي تعيين فرموده است.» بنابراين اگر علي (ع) نسبت به خلافت رغبتي نداشتند پس چرا در مواضع مختلفي حق خلافت را مختص به خود مي دانند و از آن دفاع مي کنند.
خلاصه اينکه: خلافت دو بعد دارد: الف- بعد الهي: که همان مشروعيت و نصب الهي است. يعني خلافت حقي است که خداوند ه هر کدام از بندگان که صلاح ببيند واگذار ميکند.
ب- بعد مقبوليت و شرايط تحقق حکومت و خلافت
علي(ع) بر اساس موارد متعددي که خود را نسبت به خلافت ذي حق مي دانستند هرگز از بعد الهي خلافت سر باز نزدند و از آن رويگردان نشدند. بلکه اعراض و رويگرداني علي(ع) در بعد مقبوليت و شرايط فعليت يافتن يک حکومت بوده است. علت عدم رغبت ايشان به خلافت نبود شرايط تحقق آن حکومت بود. مردم آمادگي پذيرش واقعي حکومت علي (ع) را نداشتند. ( به دلايلي که ذکر شد )

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

این سوال یکی از مسائل پیچیده صدر اسلام است. به جهت اینکه بسیاری از بزرگان اهل سنت و راویان و تاریخ نویسان پیرو مذهب خلفا در صدر اسلام خوش نداشتند شخصی را بالاتر از عایشه در بین همسران پیامبر (ص) معرفی کنند لذا دست به پاره ای روایات دروغین و استدلالات باطل زده اند،  اما از آنجایی که حق هیچگاه مخفی نمانده و نخواهد ماند دست بسیاری از آنان رو شده و خود در لابلای کلماتشان به مطالبی اعتراف کرده اند, ما برای روشن شدن مطلب به بررسی دقیق این موضوع می پردازیم:

برخى گفته اند: رسول خدا همسر باكره اى غير از عائشه نداشته است و در باره خديجه گفته اند: وى قبل از رسول خدا با دو نفر به نامهاى عتيق بن عبد الله مخزومى و ابوهاله تميمى ازدواج كرده بود و فرزندانى از آنان نيز داشته است.

اين سخن به اعتقاد برخى از بزرگان شيعه قابل قبول نيست؛ زيرا بخش زيادى از اين قبيل سخنان را طراحان سياست با هدف زدودن هاله قداست و پاكى از رحم بانوئى كه ظرف وجود كوثر قرآن، فاطمه زهرا است ساخته‌اند و لذا دقت در اين موضوع و نقد سخنان موجود در منابع تاريخى و حديثى شك و شبهه را از بين مى برد.

ابو القاسم اسماعيل بن محمد اصفهانى از دانشمندان اهل سنت تصريح مى‌كند كه حضرت خديجه سلام الله عليها، باكره بوده است، وی در کتابش می نویسد:

وكانت خديجة امرأة باكرة ذات شرف ومال كثير وتجارة تبعث بها إلى الشام فتكون عيرها كعامة عير قريش.

حضرت خديجه، زنى باكره، داراى اعتبار و مال بسيارى بود، كاروان تجارى‌اش را به سوى شام مى‌فرستاد و كاروان او به اندازه تمام كاروان قريش بود.

(الأصبهاني، أبو القاسم اسماعيل بن محمد بن الفضل التيمي (متوفاى535هـ)،دلائل النبوة، ج 1 ص 178، تحقيق: محمد محمد الحداد، ناشر: دار طيبة - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ).

ابوالقاسم كوفى از علماى شيعه، در اين باره استدلال جالبى كرده است كه توجه خواننده عزيز را به آن جلب مى‌كنيم. وى در كتاب الإستغاثه مى‌نويسد:

مورخان و محدثان شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق دارند كه كسى از بزرگان، اشراف، رؤسا و جوانمردان قريش باقى نماند؛‌ مگر اين كه از حضرت خديجه خواستگارى كرد و ازدواج با ايشان را آرزو مى‌كرد؛ اما خديجه كبرى دست رد بر سينه همه آن‌ها زد؛ ولى وقتى رسول خدا صلي الله عليه وآله با او ازدواج كرد، تمام زنان قريش از او فاصله گرفته و رفت و آمد با وى را ترك كردند و گفتند: تو پيشنهاد سران قريش را رد كردى و تن به همسرى كسى دادى كه فقير است و مال و ثروتى ندارد؟!

با اين حال چگونه اهل ‏فهم مى‏توانند بپذيرند که حضرت خديجه با يك اعرابى(شوهرهاي قبلي كه براي حضرت خدیجه نام برده اند) از قبيله بنى تميم ازدواج كرده باشد؛ اما خواستگارى بزرگان قريش را نپذيرفته باشد؟

آيا صاحبان فكر و انديشه نمى‌دانند كه اين مطلب از آشكارترين محالات و ناپسند‌ترين گفتارها است، وقتى براى اهل تحقيق اين مطلب ثابت شود، ثابت مى‌شود كه حضرت خديجه با كسى غير از رسول خدا صلى الله عليه وآله ازدواج نكرده است.

(الكوفي، أبو القاسم علي بن أحمد بن موسى ابن الإمام الجواد محمد بن علي (متوفاي352هـ)، كتاب الاستغاثة، ج1، ص70، طبق برنامه مكتبة اهل البيت عليهم السلام).

و نيز مى‌توان اين سؤال را از اهل تحقيق پرسيد كه اگر خديجه قبل از ازدواج با رسول خدا با يك نفر اعرابى از قبيله تميم ازدواج كرده بود، آيا موردى براى اين سرزنش‌ها پس از ازدواج با رسول خدا باقى مى‌ماند؟ و آيا ازدواج زنى بيوه و شوهر ديده به اين اندازه براى تمام مردم مكه مهم بود كه بر اساس همين نقل تمام همسران اشراف قريش با وى قطع رابطه كنند؟

اگر خديجه شايسته ملامت و سرزنش بود پس چرا (در صورت صحت) هنگام ازدواج با افرادی که در تاریخ ثبت شده که یکی  از آنها اعرابى بوده که شغل او گور کنی بوده و دیگری اعرابی که شغل او خارکنی بوده است که طبعا  هیچکدام  از هيچ امتيازى بر خوردار نبوده اند ملامت و سرزنش نشد؟

به هرحال به غیر از منابعی که ذکر کردیم علمای بسیار دیگری نیز تصریح کرده اند که حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر(ص) باکره بوده است که از جمله آنها این منابع هستند:

سید مرتضی در شافی؛ ابو جعفر در تخلیص؛و نیز مسائلی که در دو کتاب الانوار و البدع آمده است مبنی بر اینکه رقیه و کلثوم دختران هاله خواهر خدیجه بودند؛ بحارالانوار، ج16، ص18؛ مناقب ابن آشوب، ج1، ص159 ؛ الاستغاثه،، ج1، ص68؛ تبصره العوام، ص245؛انوارالنعمانیه، ج1، ص81؛ جعفر مرتضی العاملی در الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج 1، ص 121 و...

مطلب دیگری که در این باره باید به آن دقت کرد اختلاف در اسامی شوهرانی است که برای آن حضرت ذکر شده که  در آن چند ابهام وجود دارد که صحت آن را دچار خدشه و تردید می کند:

الف) آیا نام شوهر حضرت خدیجه ابوهاله نباش بن زراره است یا زراره بن نباش یا هند یا مالک؟ چون در تاریخ اختلاف زیادی در اسامی او وجود دارد، برخی او را ابو هاله بن زراره بن نباش دانسته و برخی ابوهاله نباش بن زراره دانسته اند و برخی ابوهاله مالک بن نباش تمیمی و بعضی هند دانسته اند!

ب) آیا ابتدا با ابوهاله ازدواج کرد یا با عتیق؟! (چون هر دو را گفته اند( و...

حال سوالی که پیش می آید این است که فرزندانی که در برخی منابع برای حضرت خدیجه ذکر شده است وضعیت آنها چگونه است؟

در پاسخ باید گفت هیچکدام از آنها فرزندان حضرت خدیجه نبوده اند.

توضیح مطلب:

طبق نقل مورخين، خديجه، خواهرى بنام هاله داشته است كه با مردى مخزومى ازدواج كرده بود و از وى فرزندى همنام مادرش يعنى هاله داشت سپس با مردى تميمى بنام ابوهند ازدواج كرد كه از وى نيز فرزندى بنام هند داشت، اين مرد تميمى همسر ديگرى و از آن همسر دو دختر به نامهاى رقيه و زينب داشت، مادر اين دو دختر از دنيا رفت و پس از وى پدر دو دختر از دنيا رفت، هند فرزند هاله به خانواده شوهرش سپرده شد و هاله با اين دو دختر كه از همسر ديگر شوهرش بودند به خانه خديجه آمدند و وى سرپرستى آنان را به عهده گرفت و پس از ازدواج با رسول خدا صلي الله عليه وآله اين دو دختر نزد خديجه و رسول خدا بودند و در دامن اين دو تربيت شدند و عنوان ربيبه رسول خدا را گرفتند و بر اساس رسم عرب ربيبه را مانند دختر تلقى مى كردند و به همين جهت آنان را دختران خديجه و رسول خدا مى‌دانستند.

از مطالب فوق روشن می شود که حضرت خدیجه تنها فرزندی که از خود به یادگار گذاشت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بوده و در تایید این سخن، روایتی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله که خطاب به امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:

يا على خداى تعالى سه گونه موهبت به تو عنايت فرموده است كه به من و هيچيك از مردم ، عنايت نفرموده است :

1-پدر زنى مانند من به تو ارزانى داشته است كه به من عنايت نكرده است ؛ 2. همسر پاكيزه گوهر راستگو و راست رو به تو مرحمت داشته كه به من عنايت نفرموده است ؛ 3 . حسن و حسينى از پشت تو به وجود آورده است كه چنان دو فرزندى از پشت من بوجود نياورده است ؛ آرى ! من از شمايم و شما از من مى‏باشد .

در اين روايت پيامبراکرم به صراحت مي‌گويد كه به احدي غير از علي عليه السلام پدر زني مثل من داده نشده است ، معلوم مي‌شود كه پيامبر دختر ديگري نداشته است و گرنه چنين سخني نمي‌فرمود .

 

سن حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر اکرم(ص)

درباره سن حضرت خدیجه در هنگام ازدواج با پیامبر اکرم نظرات مختلفی وجود دارد برخی مانند بیهقی (از علمای بزرگ اهل سنت) ایشان را 25 ساله می دانند.

بیهقی می گوید: «... بلغت خدیجة خمسا وستین سنة، ویقال: خمسین سنة، وهو أصح» ...بعضی می گویند: سن حضرت خدیجه (در هنگام وفات) 65 ساله بود و برخی دیگر گفته اند در آن وقت ایشان 50 ساله بوده است که قول صحیح هم همین است.( احمد بن الحسین بن علی بن موسی، البیهقی، دلائل النبوة، ج2، ص 71.)

وی سپس در جای دیگر می نویسد:«أن النبی تزوج بها وهو ابن خمس وعشرین سنة قبل أن یبعثه الله نبیا بخمس عشرة سنة».ازدواج رسول خدا  با حضرت خدیجه 15 سال قبل از بعثت بوده است.( همان، ص 72.)

بنابراین طبق قول بیهقی وقتی ایشان در زمان وفات یعنی سال دهم بعثت،50 ساله باشند و 15 سال قبل از بعثت هم ازدواج نموده باشند با این حساب سن حضرت خدیجه در زمان ازدواج با پیامبر اکرم  25 سال بوده است.

اما اکثر محققین و مورخین سن ایشان را در زمان ازدواج 28سال می دانند.

العکبری از بزرگان اهل سنت و نویسنده شذرات الذهب می گوید:

«و رجح کثیرون أنها ابنة ثمان وعشرین». بسیاری از مورخین قول 28 سال را برای حضرت خدیجه در زمان ازدواج با پیامبر اکرم - ترجیح داده اند.( عبد الحی بن أحمد بن محمد العکری الحنبلی، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج1، ص14، حوادث سال11.)

حاکم نیشابوری نیز فقط همین قول را برای ابن اسحاق (سیره نویس مشهور) نقل می کند.( محمد بن عبدالله الحاکم، النیسابوری، المستدرک على الصحیحین ،ج 3، ص200، ح4837.)

ابن عساکر و ذهبی و مرحوم إربلی به نقل از ابن عباس می گویند: خدیجه در زمان ازدواج با آن حضرت 28 ساله بود.( علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی، ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج3، ص 193؛ شمس الدین، ذهبی، سیرأعلام النبلاء، ج2، ص 111، ذیل ترجمه خدیجه ام المؤمنین، رقم 16؛ علی بن عیسى بن أبی الفتح، الأربلی، کشف الغمة، ج2، ص135، باب: فصل فی مناقب خدیجه)

مرحوم إربلی در جای دیگر به نقل از ابن حماد می فرماید: حضرت خدیجه در زمان ازدواج با آن حضرت 28 ساله بود.( علی بن عیسى بن أبی الفتح، الأربلی، کشف الغمة، ج2، ص133، باب: فصل فی مناقب خدیجة)

با این حساب روشن شد که بسیاری از مورخین و محدثین سن آن بزرگوار را حدود 25 تا 28 سال دانسته اند.

با این حساب تفاوت سنی بین پیامبر اکرم و حضرت خدیجه نبوده وهر دو حدود 25 سال داشته اند.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان