X
تبلیغات
تاریخ و سیره

حُجْرِ بن عَدِیّ ‏(الاعلام، ج 2، ص 169) عابدی پارسا، مجاهدی ظلم ستيز، آمر به معروف و ناهی از منکر بود و از پيامبرخدا صلی الله عليه و آله و اميرمومنان عليه السلام حديث روايت می کرد. او شيفته نماز و نيايش، مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته رسول خدا بود. چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود که او را «راهب اصحاب محمد» می گفتند.( حاکم نيشابوری، مستدرک صحيحين، ج 3، ص 468.)

اگر تولد او را آنچنان که گفته اند در عصر جاهليت بدانيم، هنگامی که پس از فتح مکه به اسلام گرويد، حدود 27 سال داشت.

به تعبير مرحوم سيّدمحسن امين:

حجر، از نيکان صحابه بود، فرماندهی شجاع، بلندهمت، عابد و زاهد، مستجاب الدعوه ،عارف به خدا، مطيع محض فرمان پروردگار، حق گوی صريح، ظلم ستيز صبور، بی هراس از شهادت، ايثارگر در راه خدا و از هواداران خالص اميرالمومنين عليه‌السلام بود. اين که از سوی حضرت علی عليه السلام به فرماندهی سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد، نشانه شجاعت اوست. حاضر بود که بميرد، ولی خواری و ذلت نپذيرد. آغوش به روی شهادت گشود؛ اما حاضر نشد از امام علی عليه‌السلام بيزاری بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد که پسرش پيش از خودش شهيد شود، تا مبادا با ديدن تيغ جلاد بالای سر پدرش، سست شود و دست از ولای حضرت علی عليه السلام بردارد...». (امين، اعيان الشيعه، ج 4، ص 571.)

دلباختگی حجر بن عدی نسبت به مولايش علی عليه السلام بسيار شديد بود. شيفتگی در حد عشق و اطاعت و فرمانبرداری در حد اعلا را به هم آميخته بود. وی شاهد ماجراهای تلخ مظلوميت مولايش بود و خون دل می خورد، تا آن که پس از کشته شدن عثمان، فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانی علوی، همه ظرفيت وجودی خويش را به کار گرفت و با همه توان به ميدان آمد.

در دوران خلافت اميرالمومنين عليه السلام، زمانی که پيمان شکنان از حکومت حق علوی سر برتافتند و فتنه جمل پيش آمد، آن حضرت، نماينده ای به کوفه فرستاد تا مردم را برای ياری امام فراخواند. حجر برخاست و گفت: ای مردم! به ندای اميرمومنان پاسخ دهيد و سواره و پياده بکوچيد، حرکت کنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.( ابن اثير، الکامل فی التاريخ، ج 3، ص 231.)

در نبرد صفين و رويارويی اميرمومنان با سپاه معاويه نيز، حجر در طليعه ياران امام و از کوشاترين اصحاب، چه در حضور در صحنه، چه در حمايت از امام، چه بسيج نيرو برای نبرد و چه در ميدان نبرد بود. حماسه های حجر در نبرد صفين، از او چهره‌ای شاخص ترسيم کرد.( همان ص 340.)

در آن ميان، فتنه ديگری سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهی از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود که با عنوان خوارج نهروان شناخته می شوند. در نبرد نهروان، امام علی عليه السلام به سبب رشادت و اخلاص و کاردانی حجر بن عدی، او را به فرماندهی جناح راست خويش گماشت.( همان، ص 345) هيچ صحنه ای از رويارويی حق و باطل نبود، که حجربن عدی در آن حضوری فعال و نقش آفرين در حمايت از جبهه اميرالمومنين نداشته باشد.

امام علی عليه السلام درباره او دعا کرده بود که شهادت، روزی او شود. بيستم رمضان، وقتی امام ضربت خورده و در خانه بستری بود، نگاه مبارکش بر حجر افتاد و فرمود: چگونه خواهی بود آن گاه که تو را به برائت جستن از من وادار کنند؟

حجر گفت : به خدا قسم يا علی! اگر با شمشير قطعه قطعه ام کنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است که از تو بيزاری بجويم!

حضرت فرمود: «وفقت لکل خير يا حجر جزاک الله خيرا عن اهل بيت نبيک؛ ای حجر! خدا بر هر نيکی توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيک دهد.( مجلسی، بحارالانوار، ج 42، ص 290.)

سرانجام امام رفت و حجر ماند و عشقی که به مولا داشت و عهدی که برای پايبندی به اين عشق بسته بود، و روزگاری پراندوه و دشوار.

پس از شهادت اميرمومنان عليه السلام، معاويه که از خطر سوء قصد رهايی يافته بود، گستاخ شد و برای در هم کوفتن حکومت نوپای امام حسن عليه السلام با صدهزار مرد جنگی راه عراق پيش گرفت. وقتی امام از حرکت لشکر شام آگاه شد، برای گردآوری مردان جنگی، به افراد با نفوذ نياز داشت، کسانی که بتوانند با کاردانی و نفوذ کلامشان، مردم اطراف کوفه را به ميدان مسئوليت پذيری بکشند. حضرت اين شايستگی را در چهره حجر بن عدی ديد و به او فرمان داد در بيرون شهر به گردآوری سپاه پردازد. او بسياری از مردم را در «نخيله» گرد آورد.( اربلی، کشف الغمه، ج 1، ص 539؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج 4، ص 32.) و تا امام حسن مجتبی زنده بود، حجر از یاران خاص آنحضرت به شمار می رفت.

پس از شهادت امام مجتبی عليه السلام، و رفت و آمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با امام حسين عليه‌السلام دست ‌نشاندگان معاويه به دستور او سختگيری بيشتری نسبت به شيعيان، به‌ خصوص شيعيان کوفه می‌کردند و بعضی از چهره های سرشناس شيعه را به بهانه های پوچ و بی اساس به قتل می ‌رساندند. يکی از آنان حجر بن عدی بود.

وقتی حجر و يارانش به دستور معاويه در غل و زنجير گرفتار آمدند، مأموران ستمگر بارها از آنان خواستند که از اميرالمومنين علی عليه السلام بيزاری بجويند تا آزاد شوند؛ ولی آنان گفتند: «صبر بر تيزی شمشير، برايمان آسان تر از چيزی است که ما را به آن می خوانيد. رفتن به ديدار خدا و پيامبر و علی، برايمان محبوب تر از ورود به دوزخ است».(مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 12.)

سرانجام لحظه ديدار يار فرارسيد. حجر، در آستانه شهادت، از آنان مهلت خواست تا دو رکعت نماز بخواند و برای آخرين بار، بندگی خويش را در آستان پروردگار، ابراز کند. سپس گفت :

«لَا تُطْلِقُوا عَنِّی حَدِيداً وَ لَاتَغْسِلُوا عَنِّی دَمَاً وَ ادْفِنُونِی فِی ثِيابِی، فَإِنِّی لاقٍ مُعاوِيَهَ بِالْجادَّهِ وَ إِنِّی مُخاصِمٌ؛ غل و زنجير را از دست و پايم باز نکنيد و خونم را نشوييد و مرا در پيراهنم دفن کنيد! چرا که مي‏‌خواهم به اين صورت معاويه را در قيامت برای دادخواهی در پيشگاه خدا ديدار کنم».(متقی هندی، کنزل العمال، ج 11، ح 31724؛ ابن اثير، اسدالغابه، ج1، ص 386 .)

نقل شده است در مجلسی که خبر شهادت حجر و لحظات قبل از شهادتش را برای معاويه بازگو می کردند، او لب به سخن گشود و گفت:

اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حکومت امويان را تا همه جای دنيا می گستراندم؛ ولی هيهات! کجا من امثال حجر را دارم؟ کسانی که در راه باورهايشان با تمام صلابت، فداکاری می کنند. و پس از درنگی آميخته به غصه و حسرت گفت: يَوْمِی مِنْکَ يا حُجْرُ طَوِيلٌ؛ ای حُجر! روزی طولانی (برای محاکمه نزد خدا) با تو خواهم داشت (الکامل فی التاريخ، ج 3، ص 487)

همچنين وقتی خبر شهادت حجر بن عدی به امام حسين عليه ‏السلام رسيد، اندوهگين شد و نامه‏ ای سرزنش آميز به معاويه نوشت و شهادت حجر را سند سيه روزی و جنايت پيشگی معاويه برشمرد و افزود:

مگر تو قاتل حجر بن عدی و يارانش نيستي؟! آن مردان عبادت پيشه و فروتنی که بدعت را گناهی بزرگ می‌شمردند و امر به معروف و نهی از منکر مي‏ کردند. با آنکه پيمانهای مستحکم و عهدهای موکد بسته بودی، از روی دشمنی و ستمگری، آنان را به قتل رساندی، پيمان خدا شکستی و بر فرمانش بي‏ اعتنا شدی!»( بحارالانوار، ج 10، ص 490.)

به هر حال شهادت حجر بن عدی بر مردم و حتی وابستگان به دربار اموی تأثير شگرفی گذاشت و موج نفرت از بنی اميه سراسر جامعه اسلامی را فراگرفت، به طوری که عايشه هنگامی که در مراسم حج با معاويه ملاقات کرد، به او گفت: «چرا حجر و ياران او را کشتي؟ از رسول خدا شنيدم که فرمود: «سَيُقْتَلُ بِعَذْراءَ نَاسٌ، يَغْضِبُ اللَّهُ لَهُمْ وَ أَهْلُ السَّماءِ؛ به زودی در منطقه «عذراء»، مردمانی کشته می‌‏شوند که خداوند و آسمانيان به خاطر آنان خشمگين مي‏‌شوند».( ابن عساکر، مختصر تاريخ دمشق، ج6، ص 241 ؛ ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 315.) معاويه برای اين که عمل خود را توجيه کند گفت: در آن زمان هيچ مرد عاقل و کاردانی نزد من نبود تا مرا از اين کار باز دارد.( کنز العمال، ج 11، ح 30887.)

کشتن حجر و ياران سرافرازش، چنان کابوسی گريبان معاويه را گرفت و تا لحظه مرگ، رهايش نکرد ولی شهيدان خطّه «مرج العذراء»، جاودانه گشتند و نام بلندشان سرلوحه دفتر عشق و معرفت و ديباچه آزادگی و شرف گرديد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:16.0pt; font-family:"B Zar";}

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |

دوست گرامي سلام. پرسشي زيبا و ضروري را مطرح كردي كه نشان از دينداري و تعهد شما دارد؛ پس به همين بهانه در ادامه با همديگر برخي از وظايف ما شيعيان را در قبال ائمه اهل بيت (عليهم السلام) از زبان مبارك قرآن و سنّت مرور مي كنيم:

1. شناخت اهل بيت(ع):

اين مهم، اولين وظيفه ما است؛ زيرا كسي كه اولياي خود را نشناسد و به صفات و سيره ايشان آگاهي نداشته باشد، چگونه مي تواند پيرو ايشان شود. شيعه يعني پيرو و پيروي از امام(ع)، فرع شناخت شخصيت و زندگي ايشان است. اين موضوع به قدري اهميت دارد كه حضرت رسول (ص) مي فرمايد: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليه؛ كسي كه بميرد در حاليكه امام زمان خود را نشنناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است»(بحار الأنوار، ج‏65، ص:329).

بايد دانست كه اهل بيت معادل قرآنند و چون هيچ چيز معادل قرآن نيست، پس هيچ چيز غير از قرآن معادل اهل بيت (ع) نيز نيست. ذكر فضائل و مناقب آن حضرات، و برقراري مجالس امام شناسي، از راه هاي وصول به شناخت دقيق ايشان است.

2. شناخت و پذيرش ولايت اهل بيت (ع):

قرآن مي فرمايد «إِنَّما وَلِيکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ؛ سرپرست و ولي شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها که ايمان آورده‏اند؛ همان ها که نماز را برپا مي‏دارند و در حال رکوع، زکات مي‏دهند» (مائده/55) كه اين آيه به اجماع مفسرين منصف، در شأن اميرالمومنين علي (ع) نازل شد.

3. ضرورت تمسّك، تبعيت و اطاعت از اهل بيت(ع):

قرآن مي فرمايد «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْکُمْ ؛ اي کساني که ايمان آورده‏ايد، اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولوالامر (اوصياي پيامبر) را» (نساء/59). ما معتقديم كه «أولي الأمر» همان ائمه طاهرين (ع) هستند كه اطاعت از ابشان در طول اطاعت از خدا و رسول قرار دارد؛ زيرا ائمه طاهرين مبيّن و مکمل دين هستند. کليات دين اسلام که در قرآن آمده، توسط چهارده معصوم (ع) روشن و جزئيات آن نيز بيان مي گردد.

در حديث ثقلين كه از هر دو طريق اماميه و عامه به تواتر نقل شده، آمده است كه پيغمبر اكرم (ص) در روزهاي پاياني حيات طيّبه دنيايي خود فرمود: «إنّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللَّه و عترتى أهل بيتى ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي أبدا فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض؛ همانا من دو چيز گران بهاء در ميان شما بجا مي گذارم: كتاب خدا (قرآن) و عترت و خاندانم را، مادام كه به آن دو تمسك جوييد، هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در قيامت و در پاي حوض كوثر به من رسند» (مسند احمد حنبل، ج3، ص: 14و 17و 59؛ و نيز: الغدير علامه اميني، مجلدات 1و 2و 3).

عمل به احكام و دستورات فقهي، مانند انجام واجبات و ترک محرمات، هم وظيفه ما در برابر خدا و هم وظيفه ما در برابر ائمه (ع) است و منافاتي بين آنها نيست زيرا ائمه و دستورات ايشان در طول خداوند تبارک و تعالي و به اذن او مي باشند.

بايد دانست كه حضرت ابراهيم (ع) مي فرمايد: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي؛ هر كس كه مرا تبعيت كند، پس او از من است» (ابراهيم/ 36) و به همين دليل، تبعيت تام و تمام سلمان فارسي از حضرت ختمي مرتبت (ص) است كه او به «سلمان محمدي» ملقب شده و با اين حديث مفتخر به تعلق به اهل بيت (ع) مي شود: «سلمان منّا اهل البيت» (بحار الأنوار، ج‏72، ص: 393)

4. وجوب مودّت و دوستي اهل بيت(ع):

«تولّي» و دوستي با دوستان خدا و اهل بيت عصمت و طهارت، از فروع دين مبين اسلام و از ضروريات مكتب راهگشاي تشيع است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي؛ بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نمي‏کنم جز دوست ‏داشتن نزديکانم (اهل بيتم)» (شوري/ 23). البته خداوند به پيامبرش مي گويد كه همچنين به مردم يادآور شود كه: «قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ؛ بگو: هر اجر و پاداشي از شما خواسته‏ام براي خود شماست (سبا/47) و نيز: «قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يتَّخِذَ إِلي‏ رَبِّهِ سَبيلا ؛ بگو: من در برابر آن (ابلاغ آيين خدا) هيچ گونه پاداشي از شما نمي‏طلبم؛ مگر کسي که بخواهد راهي به سوي پروردگارش برگزيند» (فرقان/57). زمخشري از بزرگان مكتب اهل تسنن در تفسير کشاف مي نويسد: هنگامي که آيه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» نازل شد به پيامبر (ص) عرض شد: يا رسول الله اين قرابت تو که مودّت آنان بر ما واجب شده است چه کساني هستند؟ «فقال (ص): علي و فاطمة و ابناهما؛ پس پيامبر (ص) فرمود: علي و فاطمه و فرزندان آن دو هستند» (الکشاف، زمخشري، ج 3، ص: 81).

محبت ورزيدن و اظهار علاقه حقيقي به اهل بيت عصمت و طهارت از اهم وظايف ماست. مردي از پيامبر درباره قيامت پرسيد. حضرت فرمود: براي آن روز چه چيز آماده کرده اي؟ گفت: چيز مهمي آماده نکرده‌ام جز آن که خدا و پيامبرش را دوست دارم. حضرت فرمود: پس، تو با کسي هستي که دوستش داري.(منتخب ميزان الحکمه، ح: 1361)

ميزان عشق و علاقه نسبت به اهل بيت (ع) بايد چنين باشد: مي گويند شخصي به نام سيد عبدالكريم كفاش كه در جوار حضرت عبدالعظيم حسني (ع) مي زيست، هفته اي يك مرتبه به محضر حضرت ولي عصر (عج) مشرف مي شد. در يكي از تشرفاتش، حضرت از او مي پرسند: سيد عبدالكريم اگر ما را نبيني چه خواهد شد؟! پاسخ مي دهد: آقا حتما مي ميرم. حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر چنين نبودي ما را نمي ديدي» (مشعل هدايت ،ج2، ص 129)

5. برائت از دشمنان اهل بيت (ع):

امام هادي عليه السلام در زيارت شريف «جامعه كبيره» مي فرمايند: «برئت الي الله عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشياطين و حزبهم الظالمين؛ به درگاه خداي عزوجل ازدشمنان شما بيزارم همچنين از جبت و طاغوت و از شياطين و حزب ستمكار آنان». تبرّي از دشمان خدا و اهل بيت عصمت و طهارت، از فروع دين و از ضروريات مكتب راهگشاي اماميّه است.

6. الگو برداري از اهل بيت (ع):

اگر اين بزرگواران را در عرصه هاي مختلف زندگي، مانند اجتماعي، سياسي، اقتصادي، اخلاقي عبادي و ... اسوه، قدوه و نماد برتر و بهترين الگوي خود قرار دهيم، هم زندگي ما جهت صحيح مي يابد و هم موجبات شادماني ائمه را فراهم نموده ايم، زيرا آنان به احوالات ما آگاهند و خودشان فرموده اند: «إنّا غير مُهمِلينَ لِمُراعاتِکُم و لا ناسِينَ لِذِکرِکُم؛ به درستي که ما در مراعات حال شما کم کاري نمي کنيم و ياد شما را فراموش نمي نمائيم» (الاحتجاج للطبرسي 2 / 598).

7. توسل و استغاثه به اهل بيت (ع):

توسل واستغاثه بر اهل بيت عليهم السلام، سيره دائمي بزرگان و صلحا و علماي شيعه بوده است. در دعاي نوراني توسل، به وجود مقدس هر يك از چهارده معصوم (ع) متوسل مي شويم و ايشان مي خواهيم كه در نزد خدا شفاعت ما را كنند؛ «يا وجيهاً عند الله اشفع لنا عند الله» چرا كه به فرمود نص صريح خداوند، معصومين (ع) «وسيله» و حلقه رابط ميان انسان و خداوند متعال مي باشند؛ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (مائده/ 35) و معصوم (ع) در تفسير اين آيه شريفه مي فرمايد: «وَ نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّهِ وَ الْوُصْلَةُ إِلَى رِضْوَانِ اللَّه‏» (بحار الأنوار، ج‏25، ص:1).

8. نثار درود و صلوات بر اهل بيت (ع):

قرآن مي فرمايد «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ يصَلُّونَ عَلَي النَّبِي‏ِ يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً ؛ خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مي‏فرستد؛ اي کساني که ايمان آورده‏ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و کاملا تسليم (فرمان او) باشيد» (احزاب/ 56). بخاري و مسلم در كتاب هاي صحيح خود (كه مهمترين منابع اهل تسنن بعد از قرآن مي باشند) نقل مي‌کنند كه از پيامبر اکرم (ص) سؤال شد که چگونه بر شما اهل بيت درود فرستيم؟ آيا خداوند به ما آموخته که چگونه درود فرستيم؟ پيامبر (ص) فرمود: «بگوئيد: اللّهم صلّ علي محمد و علي آل محمد کما صلّيتَ علي ابراهيمَ و آل ابراهيم انّک حميدٌ مجيدٌ» (صحيح بخاري ج 4 ص 146 و صحيح مسلم ج 2 ص 16).

9. وظايف اخلاقي و رفتاري ما نسبت به اهل بيت(ع):

ائمه ناظر بر رفتار ما هستند؛ در روايات آمده است که ايشان از ما مي خواهند كه: «كونوا لنا زَينا ولا تكونوا علينا شَينا ؛ اي شيعيان مايه زينت ما باشيد نه مايه ننگ و سرافکندگي ما» (بحار الأنوار»، ج 15، ص: 142 و أمالي الطوسي ، ج 2، ص: 55). از آن جا که ما شيعيان منتسب به ائمه هستيم، وظيفه داريم مايه سرافرازي آنان باشيم. اين مهم صورت نمي گيرد مگر با بهبود رفتار، هم در حوزه اخلاق و هم در حوزه احکام.

10. رعايت ادب نسبت به اهل بيت (ع):

امامي كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامي اهل زمين است، نامش محترم و يادش بسيار گرامي است. او پيشواي همه و چشم بيناي خدا در بين مخلوقات اوست. روزي اهل زمين به يمن وجود اوست و هر كس كه به مرتبه اي از مراتب كمال مي رسد از پرتو عنايات حضرت حق است كه از مسير امامت به ما رسيده است؛ پس ايشان شايسته اكرام و احترام ويژه از طرف ماست.

11. دفاع و نشر معارف اهل بيت:

دفاع از حقانيت مكتب و ولايت و مرجعيت علمي و معنوي معصومين (ع) و زدودن غبار از چهرة تابناک و نوراني ايشان و نشر معارف مکتب رهايي بخش تشيع، از ديگر وظايف مهم ماست؛ چراكه ما مديون ائمه هستيم.

12. انتظار فرج و دعا براي ظهور خاتم اهل بيت (عج):

در بسياري از روايات، پر فضيلت ترين اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. (منتخب الاثر، صص 493 500). در زمان غيبت، يكي از وظايف مهم ما دعا براي سلامتي و فرج امام زمان (عج) است. ائمه هدي عليهم السلام نيز همواره بر اين مهم تكيه داشته اند و بر اساس رواياتي از امام صادق (ع)، در دعايي كه آن حضرت به «زراره» تعليم فرمود و محور اصلي آن بر امام شناسي استوار است، ايشان مي فرمايند: « ... اگر غيبت را درك كردي چنين دعا كن: «اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك، اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك، اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني» (منتخب الاثر، آيت الله صافي گلپايگاني، ح1، ص: 501). همچنين دعاهاي ديگري كه در كتب ادعيه و زيارات بدان اشاره شده، خصوصا دعاي معروف «اللهم كن لوليك الحجه ابن الحسن ...» كه به حمدالله در ميان جامعه شيعه بسيار معروف و مشهور است.

البته معناي انتظار، بسيار گسترده است و منتظر، وظايف بسياري را بايد ايفا نمايد تا خود و جامعه را براي ظهور حضرت آماده نمايد و هر چقدر تلاش منتظران بيشتر شود، شرايط ظهور امام غايب زودتر فراهم مي شود. وظيفه ما فقط دعا كردن نيست، بلكه بايد اين دعا، با خود سازي و سپس جامعه سازي همراه شود؛ به قول معروف: «منتظر مصلح خود بايد صالح باشد» (جمله اي قصار از استاد محمد رضا حكيمي). مرحوم سيد محمد تقي موسوي اصفهاني در كتاب شريف «مكيال المكارم» به هشتاد مورد از وظايف منتظران اشاره كرده است كه يكي از آنها دعا براي فرج حضرت است.

در پايان مطالعه منابع زير را در اين رابطه پيشنهاد مي كنيم:

المراجعات، امام شرف الدين عاملي(ترجمه: مناظره علمي، محمد صادق نجفي).

مع الصادقين، دکتر محمد تيجاني (ترجمه: همراه با راستگويان، سيد احمد فهري).

«مكيال المكارم» سيد محمد تقي موسوي اصفهاني

منتخب الاثر، آيت الله صافي گلپايگاني.

المستدرک علي الصحيحين، حاكم نيشابوري.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت 6:27 بعد از ظهر |

پرسش:

برخی از سایتهای ضد اسلامی مانند سایت زندیق با ذکر مطالبی از کتب دست اول اسلامی به نحوی به دنبال این هستند که پیامبر اکرم و یارانش را افرادی وحشی و خونخوار و هوس ران معرفی نمایند به طور مثال نقل قولی که در ذیل ذکر می شود لطفا به آن پاسخ دهید:

برپايه نوشتارهاي طبري (1)، الواقدي (2)، و ابن هشام (3)، در ماه رمضان سال 627 ميلادي، محمد گروهي را به فرماندهي زيد بن حارث براي روياروئي با افرادي كه در وادي القراء بسر ميبردند به آن ناحيه گسيل داشت. زيد بن حارث در اين محل با افراد طايفه بنوفزاره برخورد كرد و در نبردي كه بين آنها در گرفت، برخي از سربازان زيد بوسيله بنوفزاره كشته و برخي از جمله خود زيد زخمي شدند و به گونه اي كه مسلمانان بدن زخمي شده زيد را در بين كشته ها يافتند و آنرا با خود به مدينه بردند. هنگامي كه زيد به مدينه بازگشت سوگند خورد تا انتقام شكست خود را از بنو فزاره نگيرد از انجام روابط جنسي خودداري خوواهد كرد. پس از اينكه زخم هاي زيد بن حارثه التيام پذيرفت، محمد او را به فرماندهي نيروئي دوباره براي روياروئي با بنو فزاره گسيل داشت. زيد با بنو فزاره در وادي القراء روبرو شد و اين بار تلفاتي بر آنها وارد آورد و در نبرد پيروز گرديد. در اين نبرد، قيس بن المسحر موفق شد مصعب بن حكمه را از پاي در آورد و فاطمه دختر ربيعه، يكي از دختران فاطمه و عبدالله بن مسعده را نيز به اسارت بگيرد...

زيبدبن حارث به قيس بن المسحر دستور داد فاطمه را كه زني بسيار سالخورده و همسر مالك بود به قتل برساند و او به وحشيانه ترين وضع ممكن او را كشت. بدين شرح كه او هر يك از پاهاي فاطمه را با طنابي بست و سپس سر هر يك از آن طنابها را به پاي يك شتر گره زد و آنگاه شتر ها را در دو جهت مختلف به حركت در آورد و در نتيجه بدن آن زن فرتوت و سالخورده به دو شقه تقسيم گرديد.

آنگاه دختر فاطمه و عبدالله ابن مسعده را نزد محمد آوردند. دختر فاطمه بانوئي بسيار فرهيخته بود و بين اهل طايفه اش به غايت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگير كرده بود، ميبايستي به او تعلق ميگرفت. ولي محمد از سلامه خواست تا او را به وي بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذيرفت و او را در اختيار محمد قرار داد. محمد بعدها او را به دائي اش حزن بن ابي وهب بخشيد و او در نتيجه اين ازدواج عبدالله بن حزن را زايش كرد.

(1) تاريخ طبري جلد 8 برگهاي 96 و 97

(2) الواقدي جلد دو برگهاي 564-565

(3) ابن هشام جلد 4 برگهاي 617، 618، منبع عربي +

 

پاسخ:

پیش از پاسخ به این شبهه توجه به یک مطلب ضروری است و آن اینکه بزرگان اهل لغت در تعریف شبهه می گویند: شبهه یعنی: ايراد، اشكال. ايجاد ترديد، به اشتباه انداختن و مسلم نبودن. ( فرهنگ معارف اسلامي، سيد جعفر سجادي، ج 2، ص 1037)  سوءظن، بدگماني، مغالطه و سفسطه ( فرهنگ معاصر عربي ـ فارسي، اذرتاش آذرنوش، حرف ش)

و در بیان مشخصات شبهه می گویند: شبهه شبيه حق است ،كه قصد دارد طرف مقابل را به اشتباه اندازد. شبهه، هميشه همراه دليل مطرح مي‌شود. مثلاً‌ در شبهه‌اي كه توسط ابليس دربارة خلقت آدم مطرح گشت وي در باب خلقت آدم گفت: آدم را از خاك بيافريدي و من را از نار، و نار را بر خاك مزيت است و در شأن من نيست كه به آدم سجده كنم. (فرهنگ معارف اسلامی، همان)

امیرالمومنین علی علیه السلام در نهج البلاغه در مورد شبهه می فرمایند: « و إنّما سمّیت الشبهه لأنها تشبه الحق » ( نهج البلاغه خطبه 38)شبهه را از این رو شبهه نامیدند زیرا که شباهت به حق دارد .

طرفداران باطل به گونه ای سخنان خود را تنظیم می کنند و با آب و تاب بیان می نمایند که مردم آن سخن را حق می پندارند به طوری که واقعیت بر مردم پوشیده می شود .

متاسفانه دست تحریف گران و شبهه افکنان و دشمنان اسلام از قدیم الایام تاکنون بر آن بوده که با شبهاتی در جزئیات و مسائلی سطحی و بی اهمیت ذهن مسلمانان و حقیقت جویان را از اصل ماجرا منحرف کرده و به نوعی مشوش کنند تا بلکه بتوانند به اهداف شوم خود برسند اما از آنجایی که امر خدا بر آن واقع شده که حق همیشه روشن و آشکار بماند همیشه این افراد رسوا شده و تنها  افرادی مثل خود را به بوته هلاکت و نابودی کشانده اند.

با دقت در این شبهه هم به خوبی به نیت شوم و پلید این افراد پی خواهید برد که چگونه با طرح مسائلی بی ارزش و سطحی و عوام فریب سعی در مشوش کردن اذهان پاک جوانان مسلمان را دارند.

به هر حال این افراد با ذکر این مطالب که به اصلاح خود از منابع دست اول مسلمانان نقل کرده اند سعی دارند که دو مطلب را اثبات کنند یکی اینکه زید بن حارثه که نماینده مسلمانان بوده فردی قصی القلب بوده که یک پیرزن را به بدترین وضع کشته است و دیگر اینکه پیامبر اکرم(ص) نعوذ بالله فردی هوسباز بوده که به هر وسیله ای در پی رسیدن به هوس خود ودر اختیار گرفتن یک کنیز برای خود بوده است.

اما آیا واقعا واقعیت همان است که این افراد به دنبال آن هستند؟

در جواب می گوییم خیر، متاسفانه این افراد به صورتی بسیار زیرکانه و در عین حال ناجوانمردانه و به پست ترین شکل ممکن دست به تحریف و جعل تاریخ زده اند و ما در ادامه به شما ثابت خواهیم کرد که آنان چگونه با کنار هم قرار دادن برخی کلمات این کتب و اضافه کردن زیرکانه برخی مطالب از پیش خود سعی در القا مطالب کذب به مخاطب دارند. اما پیش از بررسی این موضوع باز ذکر یک مطلب ضروری است و آن اینکه متاسفانه بسیاری از کتب متقدم تاریخی را بزرگان اهل سنت و وابستگان به دستگاه حکومت خلفای غاصب آن دوران نگاشته اند لذا در برخی از مطالب و صحت و سقم آنها علمای شیعه اشکالات زیادی را وارد کرده اند و معتقدند که برخی از مطالب این کتب که با سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار در تضاد است اصلا صحت ندارد و از جعلیات است.

به هر حال برای پاسخ به این شبهه لازم است که به طور دقیق و حرف به حرف کلام طبری و واقدی و ابن هشام را نقل کنیم ( برای آسانتر شدن کار از ترجمه های موجود این کتب استفاده خواهیم کرد )آنگاه خود خواهید دید که چگونه شبهه گران به زیرکی هر چه تمام دست به این شبهه دروغین زده اند:

کلام ابن هشام:

سريه زيد بن حارثة در وادى القرى‏

كه در آنجا با بنى فزارة برخورد كرد و جنگى ميان آنها واقع شد كه گروهى از همراهان زيد كشته شدند و خود زيد بن حارثة نيز زخمى شد و او را از ميان زخميها نجات دادند، و از جمله كسانى كه در آن معركه كشته شد ورد بن عمرو بن مداش بود كه مردى از بنى بدر او را بقتل رسانيد.

زيد بن حارثة چون بمدينه آمد سوگند ياد كرد كه با زنان نزديك نشود تا بجنگ بنى فزارة برود، و چون زخمش التيام يافت مجددا از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور جنگ با بنى فزارة شد و با لشگرى بدان سو حركت كرد و در وادى القرى بآنان رسيد و گروهى از آنها را كشته و از آن جمله مسعدة بن حكمة يكى از افراد بنى بدر بود كه بدست قيس بن مسحر كشته شد، و (پسرش) عبد الله بن مسعدة نيز با دو زن كه يكى فاطمه دختر ربيعة بدر مكنى به ام قرفه و ديگرى دخترش بود اسير شدند، و در راه كه ميآمدند زيد بن حارثه بقيس بن مسحر دستور داد تا ام قرفة را نيز كشت و دخترش را با عبد الله بن مسعدة بمدينه بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند.

و آن دختر را سلمة بن عمرو بن اكوع دستگير كرده بود و مادرش ام قرفة از زنان محترم عرب بود كه شخصيت آن زن در ميان عرب ضرب المثل بود و مى‏گفتند:

«لو كنت أعزّ من ام قرفة ما زدت»  و از اين رو اين دختر هم از خانواده شريف و بزرگى بود و بدين جهت سلمة از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد و عبد الرحمن بن حزن از همين زن بدنيا آمد.( زندگانى‏محمد(ص)/ترجمه سیره ابن هشام،ج‏2،ص:394،393)

 

کلام واقدی:

سريّه زيد بن حارثه براى كشتن امّ قرفه در رمضان سال ششم‏

واقدى گويد: عبد الله بن جعفر از عبد الله بن حسين بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) برايم نقل كرد كه گفته است: زيد بن حارثه براى تجارت، آهنگ شام كرد و مقدارى زر و نقره از اصحاب رسول خدا (ص) با او بود. او دو پوست بز را دباغى كرد، و زر و سيم خود را در آنها نهاد و با گروهى از مردم به راه افتاد. چون نزديك وادى القرى رسيد، گروهى از بنى بدر كه از قبيله فزاره هستند به او برخوردند، و او و يارانش را به سختى مضروب كردند به حدّى كه پنداشتند كه آنها را كشته‏اند، و تمام كالاهاى آنها را بردند.

زيد از مرگ نجات پيدا كرد و در مدينه به حضور پيامبر (ص) رسيد، و حضرت او را فرمانده سريّه‏اى كرده و به آنها فرمود: روزها را كمين كنيد و شبها حركت. راهنمايى هم همراه ايشان بود.

بنى بدر سخت ترسيدند، و روزهاى ديده‏بانى را بر روى كوهى كه مشرف بر ايشان بود، مى‏گماشتند و او راهى را كه احتمال داشت مسلمانان از آن بيايند، زير نظر داشت. معمولا او پس از اينكه مسير يك روز راه را ديده‏بانى و بررسى مى‏كرد مى‏گفت: به كار خود سرگرم باشيد! امروز خبرى نيست تا شب چه شود.

چون زيد بن حارثه و يارانش به مسافت يك روز مانده به بنى بدر رسيدند، راهنماى ايشان راه را اشتباه كرد و راه ديگرى را پيش گرفت، و چون شب فرا رسيد، متوجه اشتباه خود شدند و همان شبانه راه را جستند و اول صبح كنار بنى بدر رسيدند. زيد بن حارثه اصحاب خود را از تعقيب فراريان منع كرد و دستور داد كه پراكنده نشوند، و گفت: وقتى من تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. پس از اينكه دشمن را محاصره كردند، زيد تكبير گفت و يارانش هم تكبيرگفتند.

سلمة بن اكوع براى جنگ بيرون شد و مردى از ايشان را به دست آورد و او را كشت. زيد و يارانش، جاريه دختر مالك بن حذيفه و مادر او را كه معروف به امّ قرفه بود در يكى از خانه‏ها به اسارت گرفتند. نام امّ قرفه فاطمه دختر ربيعة بن زيد است.

مسلمانان غنايم ديگرى هم گرفتند و راهى مدينه شدند، جاريه را سلمة بن اكوع با خود مى‏آورد، سلمه در مورد جاريه و زيبايى او رسول خدا (ص) صحبت كرد. مدتى كه گذشت پيامبر (ص) از سلمه پرسيدند: جاريه را كه اسير گرفته بودى چه كردى؟ گفت: اميدوارم كه او را با يكى از زنان ما كه در بنى فزاره اسير است مبادله كنم. پيامبر (ص) دو يا سه مرتبه ديگر هم اين مطلب را تكرار فرمودند، و پرسيدند كه: جاريه را چه كردى؟ سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند، و جاريه براى او دخترى زاييده حزن از جاريه فرزند ديگرى نداشت.( المغازى/ترجمه،متن،ص:428،427)

 

کلام طبری:

گويد: سفر جنگى زيد بن حارثه سوى ام قرفه در رمضان همين سال بود كه ام قرفه، فاطمه دختر ربيعة بن بدر، را بكشت و قتل وى صورتى بسيار سخت داشت كه دو پايش را به دو شتر بستند و براندند تا به دو نيمه شد، و او پيرى فرتوت بود.

و سبب آن بود كه پيمبر زيد بن حارثه را سوى وادى القرى فرستاده بود كه با بنى فزاره رو به رو شد و جمعى از ياران وى كشته شدند و زيد از ميان كشتگان بگريخت و وردة بن عمر و يكى از مردم بنى سعد جزو كشته‏شدگان بود كه يكى از مردم بنى بدر او را بكشت و چون زيد بازگشت، نذر كرد كه جنب نشود تا به جنگ فزاره رود، و چون زخم وى بهبود يافت پيمبر او را با سپاهى سوى بنى فزاره فرستاد و در وادى القرى با آنها رو به رو شد و كسان بكشت كه قيس بن مسحر يعمرى از آن جمله بود و ام قرفه و دختر او را اسير گرفت و بگفت تا او را بكشند و او را به دو شتر بست و دو نيمه كرد و دختر ام قرفه را با عبد الله بن مسعده پيش پيمبر بردند. دختر ام قرفه اسير سلمة بن عمرو بن اكوع بود و ام قرفه شريف قوم خويش بود و عربان بمثل مى‏گفتند: «اگر شريفتر از ام قرفه بودى، بيشتر از اين نبودى.» پيمبر دختر را از سلمه خواست كه بدو بخشيد و پيغمبر دختر را به حزن بن ابى وهب خال خويش بخشيد كه عبد الرحمان بن حزن را از او آورد.

روايت ديگر درباره اين سفر جنگى از سلمة بن اكوع هست كه سالار قوم ابو بكر بن ابى قحافه بود.

گويد: پيمبر ابو بكر را سالار ما كرد و به جنگ بنى فزاره رفتيم و چون به آب آنها نزديك شديم ابو بكر گفت بخوابيم، و چون نماز صبح بكرديم، ابو بكر گفت تا به آنها حمله برديم و بر سر آب، كسان بكشتيم و من گروهى از كسان را ديدم كه با زن‏و فرزند سوى كوه مى‏رفتند و تيرى ميان آنها و كوه انداختم و چون تير را بديدند بايستادند و من آنها را سوى ابو بكر آوردم. زنى از بنى فزاره در آن ميان بود كه پوستين به تن كرده بود و دخترش را كه از زيباترين زنان عرب بود، همراه داشت.

گويد: و به مدينه آمدم و پيمبر مرا در بازار بديد و گفت: «اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: «اى پيمبر بخدا فريفته او شده‏ام و هنوز دست به او نزده‏ام.» پيمبر چيزى نگفت و روز ديگر باز مرا در بازار بديد و گفت: «اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: «اى پيمبر بخدا هنوز دست به او نزده‏ام و متعلق به تو است.» و پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند. (تاريخ‏الطبري/ترجمه،ج‏3،ص:1132،1131)

 

با توجه به مطالبی که ذکر شد ابتدا مطالبی را پیرامون اصل نقل قولهای این سه مورخ ذکر می کنیم و در ادامه اشکالات و دروغهای این شبهه گر را  بیان خواهیم کرد: 

1)-همانطور که در این سه نقل قول مشاهده فرمودید تضادهای بسیاری در آنها وجود دارد که صحت و سقم همه مطالب آن را با مشکل روبرو می کند که به برخی از آنها اشاره می شود:

اولا در نقل ابن هشام و طبری، زید بن حارثه توسط پیامبر اکرم به جنگ فرستاده شده و در آن جنگ جان سالم به در می برد  در حالی که واقدی از فرستاده شدن زید برای تجارت به سوی شام و درگیری وی و همراهانش با قبیله بنی فزاره و زخمی شدن زید سخن رانده است.

ثانیا ابن هشام تنها از کشتن ام قرفه حرف به میان آورده است اما طبری و واقدی نحوه کشته شدن او را با تفصیل بیان کرده اند.

ثالثا ابن هشام، واقدی و طبری این سریه را با نام سریه زید بن حارثه ذکر کرده اند و فرمانده آن را زید دانسته اند اما جالب اینجاست که طبری در ادامه کلام خود در نقل قول دومی از ابوبکر به عنوان فرمانده این سریه نام برده است که به هیچ وجه با مطالب قبلی خود و مطالب ابن هشام و واقدی سازگاری ندارد.

رابعا  ابن هشام در مورد دختر ام قرفه می گوید: سلمة از رسول خدا خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد. اما واقدی برعکس این مطلب را ذکر کرده و می گوید سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند. جالب آنکه طبری در نقل دوم خود طور دیگری ذکر کرده و می گوید : پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند. با ملاحظه این نقل قولها خود متوجه شده اید که تا چه اندازه تضاد و تفاوت میان آنها وجود دارد که صحت و سقم برخی از حوادث این واقعه را با مشکل مواجه می کند و نشان می دهد هر چند اصل سریه صحت داشته است ولی برخی تاریخ نویسان خواسته یا ناخواسته مطالبی را بدان اضافه یا کم کرده اند.

 

اما در مورد مطالبی که شبهه گر ذکر کرده است:

همانطور که در مقایسه میان نقل قول های این سه مورخ و کلام شبهه گر مشاهده کردید، شبهه گر با زیرکی خاصی برخی کلمات این سه مروخ را به هم وصل کرده و با اضافه کردن مطالبی جعلی و دروغین از پیش خود سعی در القا مطالب خود دارد مثلا:

1)شبهه گر بدون در نظر گرفتن کلام واقدی مبنی بر سفر تجاری زید و حمله ناجوانمردانه و راهزنانه قبیله بنو فزاره به وی و قتل همه مسلمانان همراه زید، نقل قول طبری و ابن هشام را گزینش کرده و از حمله مسلمانان به این قبیله سخن رانده است. اگر کلام واقدی را صحیح بدانیم خواهید دید که حمله زید بن حارثه در بار دوم کاملا منطقی عقلائی و شرعی بوده است چرا که وی برای انتقام خون به ناحق ریخته مسلمانانی که ناجوانمردانه به قتل رسیده بودند به جنگ این قبیله رفته بوده است.

2)شبهه گر برای بر افروختن احساسات خواننده از برخی الفاظ استفاده کرده که در هیچ کدام از این کتب استفاده نشده است به طور مثال وی از کشته شدن ام قرفه با تعبیر : وحشيانه ترين وضع ممكن، یاد می کند تا مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد.

3) شبهه گر بدون در نظر گرفتن کلام واقدی که اصلا از کشته شدن ام قرفه حرفی به میان نیاورده و نیز بدون در نظر گرفتن کلام ابن هشام مبنی بر کشته شدن بدون خشونت ام قرفه این بار هم گزینشی عمل کرده و تنها نقل قول طبری را ذکرکرده است. این مطلب وقتی جالبتر می شود که بدانیم که ابن هشام و واقدی حدود صد سال زودتر از طبری زندگی می کرده اند و طبعا منابعشان معتبر تر است و طبری نیز می بایست از آنان نقل قول کرده باشد با این حال می بینیم که طبری از پیش خود مطالبی را اولا از کشته شدن زنی به نام ام قرفه و ثانیا نحوه کشته شدنش اضافه کرده در حالی که در منابع قبل از وی اصلا وجود نداشته است این نشان می دهد که این مطلب از دروغها و جعلیات خاص طبری بوده است.

4)شبهه گر به دروغ و با اضافه کردن برخی کلمات در انتهای کلام خود می نویسد: دختر فاطمه بانوئي بسيار فرهيخته بود و بين اهل طايفه اش به غايت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگير كرده بود، ميبايستي به او تعلق ميگرفت. ولي محمد از سلامه خواست تا او را به وي بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذيرفت و او را در اختيار محمد قرار داد؛

این در حالی است که همانطور که در نقل قولها ذکر کردیم اولا اسیر کننده دختر ام قرفه، سلمه بن عمرو بوده است نه سلام ثانیا در هیچ جا ذکر نشده که چون سلمه وی را اسیر کرده پس می بایست مال وی باشد و این اصلا در شرع مقدس اسلام جایی ندارد و ثالثا هیچ کدام از منابع ذکر نکرده اند که سلمه به ناچار وی را به پیامبر داد و رابعا از میان همه اقول شبهه گر باز گزینشی عمل کرده و کلام طبری و واقدی را مبنی بر درخواست پیامبر ذکر میکند و اینبار کلام ابن هشام را نادیده می گیرد. خامسا اگر در این کلام دقت کنیم و فرض را هم بر صحت آن بگذاریم خواهید دید که هیچ اشکالی متوجه پیامبراکرم دراین قضیه نمی تواند وجودداشته باشد چرا که پیامبر اکرم به هیچ وجه از این کنیز نفعی نبرده است وبه محض اینکه وی را از سلمه می گیرد او را به شخص دیگری می بخشد با این حساب چه اشکالی می تواند بر پیامبر وارد ساخت.

در پایان توجه شما را به یک نکته جلب می کنم و آن اینکه امروزه و با پیشرفت علم و به وجود آمدن فن آوری های جدید مانند ماهواره و اینترنت، دشمنان اسلام با اجیر کردن مزدوران بی دین تمام سعی و توان خود را به کار بسته اند تا اذهان مسلمانان و به خصوص جوانان غیور ایران اسلامی را در گیر مسائل دروغین و بی اهمیت نمایند و این وظیفه همه ماست تا با تحقیق و مطالعه و تدبر هر چه بیشتر، خود را در مقابل این تهاجمات آماده و در مقابل آنها بایستیم و از این دین ناب و پاک حفاظت نماییم.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه سوم بهمن 1391 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |

حوادث بعد از شهادت سید الشهدا امام حسین علیه السلام آنقدر جانسوز و جانگداز است که قلم از نگارش آن عاجز است، اهانتها و جسارتهایی که به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله شد آنقدر حزن انگیز و غم انگیز است که حتی واکنش برخی از لشکریان دشمن را نیز بر انگیخته است، به هر حال در این جواب به قسمتی از این جسارتها اشاره می کنیم:

خوارزمی می‌گوید: دشمنان آمدند و خیمه‌گاه را محاصره كردند. شمر هم با آنان بود. گفت: وارد شوید و لباسهایشان را غارت كنید. آن گروه وارد شده و هرچه در خیمه بود برداشتند. حتی گوشواره از گوش ام‌كلثوم خواهر امام حسین ـ علیه السلام ـ هم درآوردند و گوش او را زخمی كردند. بر سر لباسهایی كه بر تن زنان بود نزاع می‌كردند. قیس بن اشعت، قطیفه‌ای را كه حسین ـ علیه السلام ـ روی آن می‌نشست برداشت. از این رو به «قیس قطیفه» معروف شد. مردی از ازد به نام اسود، كفش آن حضرت را برداشت. آنگاه آن مردم به دنبال جامه‌ها و اسبها و شترها رفتند و آنها را غارت كردند. ابن نما گوید: آنگاه به غارت خانواده و همسران امام حسین پرداختند، روسری از سرها و انگشتر از انگشتها، گوشواره از گوشها و خلخال از پاها در می‌آوردند. مردی از سنبس پیش دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد و چادر را از سرش برگرفت و آنان بی لباس(بی چادر) ماندند، دستخوش باد حوادث و بازیچه دستهای تقدیر و اندوههای بزرگ (آنگاه وی اشعاری از حسن بن ضحاك می‌آورد كه به غمنامه عزیزان اهل بیت مرتبط می‌شود.) یكی از زنان بنی بكر بن وائل كه دید وسایل غارت شده زنان را تقسیم می‌كنند، گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر را غارت می‌كنید؟!!! حكمی جز از آن خدا نیست، هلا ای خوخنواهان مصطفی.... !!! همسرش او را برگرداند. دختران پیامبر و نور چشمهای حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ بیرون آمدند، حسرت زده و نوحه‌گر وگریان بر آن جوانان و پیران. به خیمه‌ها آتش زدند. آنان گریزان از خیمه‌ها بیرون آمدند(مثیرالاحزان، ص 77. ) آتش به آشیانه مرغی نمی‌زنند           گیرم كه خیمه، خیمه آل عبا نبود. .. محمدبن سعد گوید: مردی از اهل عراق، با حالت گریان زینتهای دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ، فاطمه را می‌گرفت. وی گفت: چرا گریه می‌كنی؟ گفت: دختر پیامبر خدا را غارت می‌كنم، گریه نكنم؟ گفت: پس واگذار. گفت: می‌ترسم دیگری آن را بردارد) طبقات، شرح حال امام حسین، ص 78.) شیخ صدوق با سند خود از فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ روایت می‌كند: غانمه وارد خیمه ما شد. من دختر كوچكی بودم كه دو خلخال طلایی در پاهایم بود. او می‌كوشید آنها را از پایم در‌آورد و در همان حال می‌گریست. گفتم: چرا گریه می‌كنی ای دشمن خدا!؟ گفت: چرا گریه نكنم، در حالی كه دختر پیامبر را غارت می‌كنم!!! گفتم: خوب غارتم نكن. گفت: می‌ترسم دیگری بیاید و آن را ببرد!!. گوید: هر چه در خیمه‌ها بود غارت كردند، حتی جامه‌هایی كه بر تنمان بود) امالی، ص 139) ابن جوزی گوید: یكی از آنان جامه فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ را برداشت. دیگری زیورهایش را و ...) تذكره الخواص، ص 228) سید بن طاووس از قول راوی نقل می‌كند: دختری از طرف خیمه‌گاه امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد. مردی به او گفت: دختر! سرورت كشته شد! آن دختر گوید: شیون كنان پیش زنان رفتم. آنان هم رو در روی من ایستاده به فغان پرداختند. راوی گوید: آن گروه در غارت خیمه‌های خاندان رسالت به مسابقه پرداختند، حتی جامه‌ها از زنان می‌گرفتند. دختران رسول خداـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و حریم رسالت، گریان و نالان در فراق حامیان و دوستان از خیمه‌ها بیرون آمدند. حمیدبن مسلم گوید: زنی از بنی بكر بن وائل را كه با شوهرش در سپاه عمر سعد بود دیدم كه چون حمله به خیمه‌های خانواده امام و غارت آنها را دید، شمشیری برداشت و به سوی خیمه‌ها شتافت و گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر غارت می‌شوند؟!!! جز برای خدا حكومت نیست. ای خونخواهان پیامبر شوهرش او را گرفت و برگرداند. راوی گوید: آنگاه زنان را از خیمه‌ها بیرون آوردند و در خیمه‌ها آتش افروختند) لهوف، ص180) نیز گوید: بدان كه اواخر روز عاشورا اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ و دختران و كودكان به اسارت دشمنان در آمدند. اندوهگین و گریان بودند و تا آخر آن روز در چنان خواری و شكستگی بودند كه به قلم نمی‌آید، آن شب را به صبح آوردند، در حالی كه حامیان و مردان خود را از دست داده بودند و غریبانه كوچ می‌كردند. دشمنان سعی می‌كردند هر چه بیشتر با آنان بدرفتاری كنند تا نزد عمر سعد بی دین و ابن زیاد كافر و یزید بن معاویه، سركرده الحاد و عناد تقرب جویند) اقبال، ص583) شیخ مفید از حمید بن مسلم نقل می‌كند: به خدا قسم برخی از زنان و دختران را می‌دیدم كه بر سر غارت لباسهایش نزاع بود. به علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ رسیدیم كه بشدت بیمار بود و روی فرشی نشسته بود گروهی با شمر بودند. به او گفتند: آیا این بیمار را نمی‌كشی؟ پیش خود گفتم: سبحان الله! آیا كودكان را هم می‌كشند؟ این یك كودك است و بیمار. آنان را از اطراف او كنار زدم. عمر سعد آمد. زنان بر سر او فریاد كشیدند و گریستند. به همراهانش گفت: كسی از شما وارد خیمه زنان نشود و متعرض این پسر بیمار نگردد. زنان از او خواستند: اموال غارت شده را برگردانند تا خود را بپوشانند. گفت: هر كه از اینان چیزی برده بیاورد. به خدا قسم هیچ كس چیزی برنگرداند. گروهی از همراهانش را مأمور خیمه‌های زنان و علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ ساخت تاكسی از آنان جایی نرود و با آنان بدرفتاری نشود) ارشاد، ص242) ابن كثیر به سند خود از جعفربن محمد نقل می‌كند: شمر می‌خواست امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ را كه كوچك و بیمار بود بكشد، حمیدبن مسلم نگذاشت. عمر سعد آمد و گفت: كسی وارد خیمه زنان نشود و كسی این نوجوان را نكشد و هر كه هرچه برده برگرداند. به خدا هیچ كس چیزی برنگرداند) البدایه و النهایه، ج 8 ، ص 205(

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه یازدهم دی 1391 و ساعت 9:16 قبل از ظهر |

پرسش:

اينكه در مقاتل در مورد حضرت علي اصغر(ع) آمده مادرش شير نداشت به ايشان بدهد (بخاطر قحطي آب) آيااز نظر عقلي و علمي درست است كه در ظرف 3 روز(هفتم تا دهم محرم) شير يك زن به اين سرعت خشك بشود؟

پاسخ:

در علم پزشکی ثابت شده است که مادران در دوران شیر دهی حداقل به حدود 2 لیتر مایع در شبانه روز نیاز دارند(8 لیوان)، مادر باید هر نوبت که به نوزاد یا شیر خوار خود شیر می دهد , علاوه بر آب ،یک لیوان مایعات(شیر یا آب میوه) مصرف کند تا دچار کم آبی بدن و کم شدن شیر خود نگردد.البته شرائط و مقتضیات زمانی نیز در کمبود شیر یا خشک شدن آن تاثیر به سزایی دارند به طور مثال اگر مادری سه روز در شرائطی که همه امکانات و مواد غذایی غیر از آب برایش مهیاست نتواند آب بنوشد تاثیر زیادی در کمبود شیر وی به وجود نخواهد آمد اما هر چه این شرائط برایش سخت تر شود شیر وی نیز با کمبود بیشتری مواجه خواهد شد. با توجه به مطالبی که عرض شد حال اگر شرائط حضرت رباب مادر حضرت علی اصغر را در کربلا در نظر بگیریم به خوبی خشک شدن شیر ایشان را درک خواهیم کرد. حضرت رباب در شرائطی بود که سختی آن کمتر قابل تصور است، مادری که سه روز آب ننوشد(توجه به این نکته نیز لازم است که در روزهای قبل آن هم کمبود آب بوده است اما در سه روز آخر کمبود آب و بی آبی بیداد می کرده است) و علاوه بر آن کمبود مواد غذایی و نیز خستگی شدید مسافرت و از همه مهمتر گرمای شدید هوا و نیز گریه و زاریها و حرکت و تقلای زیاد برای آرام کردن بچه و تعریق بدن همه و همه تا چه اندازه می تواند یک مادر را در حالت عادی شیر دادن نگه دارد؟ آیا با وجود تمامی مطالبی که ذکر شد خشک شدن شیر مادری با این شرائط امر عجیبی است؟

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |

از روايات و منابع اسلامى استفاده مى‏شود كه حضرت ابوطالب و برادرش عبداللَّه و پدرشان عبدالمطلب (ع) در دوران عمرشان هيچ گاه بت نپرستيدند چرا كه جملگى خداپرست و بر دين حنيف حضرت ابراهيم (ع) بودند.( ر. ك: كمال‏الدين، شيخ صدوق، ج 1، ص 175- 74، ح 31 و 32، دارالكتب الاسلاميه ؛الخرائج و الجرائح، قطب‏الدين راوندى، ج 3، ص 1057، ح 10، مؤسسه امام مهدى، قم)
زمانى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) به پيامبرى مبعوث شد، ابوطالب (ع) به دين اسلام ايمان آورد، ولى براى اين كه بتواند از پيامبر حمايت كند، اسلام خود را اظهار نمى‏كرد چرا كه در آن جامعه، تعصب خويشاوندى حاكم بود، و ابوطالب عنوان خويشاوندى را پوشش ظاهرى جهت حمايت از آن حضرت قرار داده بود.( روضه الواعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، ج 1، ص 139- 138، انتشارات رضى قم ؛تفسير مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 31 و ج 7، ص 448، ذيل آيه 26 انعام و 56 قصص، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات بيروت ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 65،چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى).
امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «ابوطالب همچون اصحاب كهف بود كه ايمان خود را پنهان مى‏داشتند و تظاهر به شرك مى‏كردند و خداوند به آنها دو پاداش داد».( شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 70، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى؛ كافى، كلينى، ج 1، ص 448، ح 28، دارالكتب الاسلاميه ، «ممكن است آن دو پاداش، يكى جهت ايمان آنها باشد، و ديگرى به جهت حالت خوف، اضطرار و تقيه كه به آن مبتلا بودند».)
شواهد و دلايل فراوانى از شيعه و اهل سنت نقل شده كه نشانگر ايمان و اعتقاد ابوطالب (ع) به آيين اسلام و نبوت حضرت محمد (ص) است. ما در اين مقام تنها به ذكر چند نمونه از اين شواهد اكتفا مى‏كنيم:
الف) اشعار و سخنان او
اشعار و سخنان فراوانى از ابوطالب (ع) به دست ما رسيده كه در تعدادى از آنها به صراحت از نبوت پيامبر اسلام (ص) و حقانيت او ياد كرده است و اين خود گواه روشنى بر ايمان و اعتقاد او به اسلام است، یک نمونه از اشعار ایشان اینگونه است:

لَقَدْ أَكْرَمَ اللَّهُ النبِى مُحَمدا فأَكرَمُ خَلْقِ اللَّهِ فِى النّاسِ أَحْمَدُ
وَ شَق لَهُ مِنِ اسْمِهِ لِيُجِلهُ فَذُو الْعَرْشِ مَحمُود وَ هذا مُحَمد
خداى بزرگ، پيامبر خود محمد را گرامى داشت. بر اين اساس گرامى‏ترين آفريده خدا احمد است. خداوند نام پيامبر را از نام خود برگرفت تا از مقام وى تجليل نمايد. پس پروردگار صاحب عرش محمود (ستوده) و پيامبر او احمد (بسيار ستايشگر) است. (شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 78 ؛تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 3، ص 32، دارالفكر 1415 ه ق؛البدايه و النهايه، ابن كثير، ج 2، ص 325، داراحياء التراث العربى، بيروت 1408 ه ق ؛تاريخ الخميس، ج 1، ص 254؛ الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 335- 331.)

ب) حمايت‏هاى بى‏دريغ ابوطالب از پيامبر (ص)

همه تاريخ‏نگاران مشهور اسلامى، فداكارى‏هاى بى‏نظير و حمايت‏هاى سرنوشت ساز ابوطالب را از ساحت مقدس رسول خدا (ص) را يادآور شده‏اند كه اين خود دليلى روشن بر ايمان محكم اوست.
ابوطالب براى حمايت از اسلام و حراست از پيامبر (ص) سه سال آوارگى و زندگى در شعب ابوطالب به همراه رسول خدا را بر رياست قريش ترجيح داد و تا پايان محاصره اقتصادى مسلمانان در كنار ايشان باقى ماند و همه مشكلات را در آن شرايط طاقت‏فرسا تحمل كرد.( ر. ك: سيره حلبى، ج 1، ص 113، داراحياءالتراث العربى، بيروت ؛تاريخ الخميس، ج 1، ص 253، دارصادر، بيروت ،سيره النبى، ابن هشام، ج 1، ص 193، دارالفكر، بيروت ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 52، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى نجفى ).
ج) محبت رسول خدا (ص) نسبت به ابوطالب
رسول خدا (ص) در مناسبت‏هاى گوناگون از عموى خود، ابوطالب، تجليل مى‏كرد (شرح نهج‏البلاغه، همان، ص 70) و دوستى خويش را نسبت به او ابراز مى‏داشت. حلبى در سيره خود از رسول خدا (ص) چنين روايت مى‏كند: «ما نالت قريش منّى شيئا أكرهه (اى أشد الكراهه) حتّى مات أبوطالب»(سيره حلبى، ج 1، ص 353،) داراحياء التراث العربى، بيروت) «تا ابوطالب زنده بود، كفار قريش نتوانستند به من آزار سختى رسانند.»
محبت پيامبر گرامى اسلام (ص) به ابوطالب گواه روشنى است بر ايمان محكم اوست زيرا رسول خدا (ص) بنا بر نصّ آيات قرآن، تنها مؤمنان را دوست مى‏دارد و نسبت به كافران و مشركان سخت‏گير مى‏باشد: «مُحمدرَسُولُ اللَّهِ وَ الذيِنَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»( سوره فتح، آيه 29) محمد، پيامبر خدا، و كسانى كه با وى هستند با كافران سخت‏گير و با همديگر مهربانند.
د) گواهى صحابه رسول خدا (ص)
گروهى از صحابه پيامبر (ص) بر ايمان راستين ابوطالب گواهى داده‏اند. ابوذر غفارى درباره ابوطالب چنين مى‏گويد: «و اللَّه الذى لا إله الّا هو ما مات أبوطالب رضى اللَّه عنه حتّى أسلم»( الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 398، ح 36، دارالكتب العربى بيروت ؛شرح الأخبار، النعمان بن محمد التميمى المغربى، ج 2، ص 298، مؤسسه النشر الاسلامى) «سوگند به خداوندى كه جز او خدايى نيست، ابوطالب از دنيا نرفت مگر اين كه اسلام را اختيار نمود.»
از ابن عباس و ابوبكر بن ابى قحافه نيز با سندهاى فراوانى چنين روايت شده است: «ابوطالب از دنيا نرفت مگر اين كه كه گفت: «لاإله‏الّااللَّه محمدا رسول اللَّه»( الغدير، علامه امينى، ج 7، ص 369، دارالكتب العربى، بيروت، 1378 ه ق ؛شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 71، چاپ كتابخانه آيت اللَّه مرعشى).
منكران ايمان ابوطالب انگيزه تمام تلاش‏هاى او را انگيزه خويشاوندى آن جناب مى‏دانند در صورتى كه پيوند خويشاوندى هرگز نمى‏تواند محرك انسان براى اين گونه فداكارى‏هاى طاقت‏فرسا و استقبال از خطرهاى گوناگون باشد، اين گونه فداكارى‏ها هميشه پشتوانه ايمانى و اعتقادى والايى لازم دارد. اگر انگيزه ابوطالب تنها پيوند خويشاوندى بود، چرا عموهاى ديگر پيامبر، مانند عباس و ابولهب چنين كارى نمى‏كردند. آنان كه كوشيده‏اند كفر ابوطالب را اثبات كنند، گرايش‏هاى تعصب‏آميز و انگيزه‏هاى سياسى داشته‏اند.
اصحاب بزرگ پيامبر كه بعدها رقيبان سياسى على (ع) گشتند، عموماً هم خود و هم پدرانشان سابقه بت‏پرستى داشتند و تنها على (ع) بود كه سابقه بت‏پرستى نداشت و از كوچكى در مكتب پيامبر با يكتاپرستى پرورش يافته بود. كسانى كه مى‏خواستند از مقام على (ع) بكاهند و شأن والاى او را پايين بياورند تا با ديگران يكسان شود، ناگزير تلاش كردند كفر پدر او را اثبات كنند.
در واقع ابوطالب (ع) جرمى جز اين ندارد كه پدر على (ع) است، و اگر فرزندى همچون على (ع) نداشت، چنين تهمتى به او نمى‏زنند. در اين گونه حق‏كشى‏ها، تلاش‏هاى امويان و عباسيان را نيز نبايد ناديده گرفت زيرا اجداد هيچ كدام از آنها در رتبه على (ع) نبودند و سابقه او را در اسلام نداشتند از اين‏رو كوشيدند كفر پدر او را اثبات كنند تا از اين طريق مقام او را پايين بياورند.

کمکهای ابوطالب و اميرالمومنين در شعب به پيامبر
پرسش. حضرت ابوطالب و امام علي(ع) در جريان «شعب ابوطالب» چگونه پيامبر را ياري كردند؟
هنگامى كه قريش، پيامبر اکرم و مسلمانها را در يك محاصره اقتصادى و اجتماعى و سياسى شديد قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع كردند، ابوطالب يگانه حامى و مدافع حضرت، سه سال از همه كارهاى خود دست كشيد و بنى هاشم را به درّه‏اى كه در ميان كوههاى مكه قرار داشت و به شعب ابوطالب معروف بود برد و آنجا سكنى گزيد. علامه اميني ـ قدس سره ـ مي نويسد: بنوهاشم و بنوالمطلب به سوي ابي طالب آمده و همراه با او در شِعْب داخل شدند.( الغدير، ج 7، ص 363. تهران 1366 هـ . ش)
مورخان می نویسند: زماني كه ابوطالب احساس كرد مشركان قريش براي كشتن رسول خدا ـ ص ـ متحد شده اند، فرزندان عبدالمطلب را جمع نموده، دستور داد تا رسول خدا را درون شِعْبِ خود جاي دهند و از او حفاظت كنند.
شب هنگام كه همه به خواب مي رفتند ابوطالب، رسول خدا ـ ص ـ را از بستر بيرون برده، يكي از فرزندان يا برادران و يا پسرعموهاي خود را به جاي آن حضرت مي خوابانيد تا پيامبر از توطئه احتمالي دشمن جان سالم بدر برد.( اتحاف الوري باخبار ام القري، ص 284. انساب الاشراف،ج 1،ص 230،مغازی رسول الله لعروه بن زبیر،ص 114)
در بعضی از گزارشات نام آن شخصی که به جای پیامبر می خوابید را امیرالمومنین علی علیه السلام ذکر کرده اند و آمده که: حضرت ابوطالب فداكارى را بجائى رسانيد كه اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى براى جلوگيرى از حمله قريش هر شب پيامبر را از خوابگاه خود بلند مى‏كرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مى‏نمود و فرزند دلبندش امام على (ع) را بجاى او مى‏خوابانيد(البدایه و النهایه، ج 3، ص 84) و هنگامى كه على (ع) مى‏گفت: پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته خواهم شد، پاسخ مى‏دهد: عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده به سوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبدالله نمودم جالب توجّه اينكه على (ع) در جواب پدر مى‏گويد: پدرجان اين كلام من نه به خاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمد (ص) هراسى دارم، بلكه بخاطر اين بود كه مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 63)
در زمانی که پیامبر و بنی هاشم در شعب بودند، علي بن ابي طالب ـ ع ـ علاوه بر حفاظت از پیامبر گاهی اوقات مخفيانه از شِعْبِ خارج شده، غذا و امكانات تهيه و آن را با خود به درون شِعْبِ مي آورد.( الصحيح من سيره النبي، ج 2، ص 109. قم 1400 هـ . ق.)
پس از مدت کوتاهی که از ماجرای شعب گذشت حضرت ابوطالب از دنیا رفت.
عبيد بن زراره از امام صادق ـ ع ـ نقل مي كند كه فرمود: هنگامي كه ابوطالب وفات يافت جبرائيل بر رسول خدا ـ ص ـ نازل شده و گفت: «يا مُحمّد اُخْرُجْ مِنْ مَكّه... اي محمد از مكه خارج شو!» كه در اين شهر ياوري براي تو نيست. قريش نيز بر رسول خدا ـ ص ـ هجوم آوردند آن حضرت نيز ترسان بيرون شد تا به كوهي در مكه كه به آن حَجون مي گفتند رسيد.( اصول كافي، ج 1، ص 449، چاپ بيروت. وافي، ج 3، ص 700)
این روایت نشان می دهد که تا چه اندازه وجود حضرت ابوطالب برای پیامبر ارزشمند بوده است.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 و ساعت 5:47 بعد از ظهر |
در این باره باید دانست بهره مندی از مقامات معنوی اختصاص به سن و سال خاصی ندارد چنانکه بر اساس آیات قرآن مجید؛ حضرت یحیی و حضرت عیسی هم در هم در کودکی پیامبر شدند.
حال بعد از ذکر اين مقدمه براي رسيدن به جواب ابتداءا دلايلي كه بر اعتبار اسلام كودك اقامه شده با قطع نظر از عصمت بررسي ‏مي شود و بعد به عصمت و ممتاز بودن ائمه وانبياء از ديگران مي‏پردازيم.
اما قسمت اول:
اولاً اين كه معروف است علي (ع) در سن هفت سالگي ايمان آورده از نظر تاريخي اختلافي است و مسلم نيست. از ابن مسعود و چندتن دیگر از اصحاب نقل شده كه آنحضرت در سن پانزده سالگي يا شانزده سالگي ايمان آورده است. ( منهاج البراعه في شرع نهج البلاغه، ميرزا حبيب اللَّه خوئي، كتاب فروشي اسلامي تهران، ناشر مؤسسه دار العلم قم، چاپ سوم، ص284)
ثانياً: اگر قبول كنيم كه در هفت سالگي ايمان آورده، مي‏گوئيم سن بلوغ در احكام شرعيه معتبر است نه در امور عقليه، ايمان بخدا و يگانگي او و تصديق رسالت از امور عقلي است نه از تكاليف شرعي.
و ثالثاً: فزوني قوه مميزه و عقل آدمي در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كسي در سالهاي اوليه عمر، عقل و منطقش قوي‏تر از كسي باشد كه در سنين چهل و يا پنجاه سالگي بسر مي‏برد.
رابعاً: ايمان علي (ع) مانند ايمان ديگران نبوده است، زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه مي‏گرفت در صورتي كه ايمان ديگران از كفر به ايمان بوده است و آن حضرت پيش از بعثت نبوي فطرتاً، موحد بود، چنانكه خود آن جناب در نهج البلاغه مي‏فرمايد «من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و به ايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم» (نهج البلاغه، خطبه 57).
و خامساً: قول و فعل پيغمبر حجت مي‏باشد، زيرا كه خداوند درباره آن حضرت مي‏فرمايد پيغمبر از روي هوي و هوس سخن نمي‏گويد، بلكه هر چه مي‏گويد از جانب وحي است.
بنابراين اگر ايمان ار روي تقليد و كودكانه بود نبي اكرم به او مي‏فرمود يا علي تو هنوز كودكي و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اي در صورتي كه نه تنها چنين حرفي را نزد، بلكه ايمانش را پذيرفت و وارث بودن و خلافت او را نيز صريحاً بعموم حاضرين گوشزد نمود.( منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، جلد 8 صفحات 268 به بعد تا 290؛تاريخ طبري، بيروت، دار المعرفة، 1407 ه ق، ج19، ص74)
همچنين علي (ع) در آن روز از لحاظ قدرت جسمي و رشد فكري به حدي رسيده بود كه براي هر كاري شايستگي داشت، لذا اين كودك هيچگاه با كودكان ديگر انس نگرفت و در جرگه آنان وارد نشد و به بازي با آنها نپرداخت، بلكه از همان اول دست پيمان خدمت و فداكاري به سوي رسول خدا دراز كرد و در تمام مراحل زندگي، مونس پيغمبر بود.
جواب ديگر اينكه در امور شرعي بعضي‏ها بلوغ را معتبر نمي‏دانند. در عروه الوثقي سيد يزدي مي‏فرمايد: "عبادات بچه صحيح است و بعيد نيست بگوئيم كه مي‏تواند اجير شود براي اتيان نماز ديگري".( عروه الوثقي، سید محمد کاظم یزدی، بیروت، موسسه اعلمی، دوم ، 1409، ج1، ص748 ؛علي كيست؟ فضل اللَّه كمپاني، قم، مجمع جهانی اهل بیت، 1997م، ص20 به بعد) و ده‏ها روايت كه مي‏فرمايند بچه‏ها را از سنين كم و بچگي به انجام تكاليف شرعي وادار نماييد.
اما قسمت دوم:
در روايتي آمده که: هيچ فردي از افراد اين امت با خاندان پيغمبر مقايسه نمي‏شود.( شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، دار احياء الكتب العربيه، چاپ دوم، 1385 ق، ج1، ص140)
ائمه از اول تولد تا پايان زندگي معصوم هستند. روايات زيادي داريم كه پيغمبر فرموده علي در قول و فعل معصوم و از خطا و معصيت مصون است و از طرف ديگر مي‏دانيم علي (ع) دومين شخصيت عالم هستي است، وقتي حضرت يحيي كه يكي از پيامبران بزرگ الهي است در كودكي به مقام نبوت رسيده، خداوند آنچنان عقل روشن و درايتي به او داد كه شايسته پذيرش اين منصب شد. يا در رابطه با حضرت عيسي در سوره مريم آيه 12 آمده: ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكي به او داديم كه در ابتداي تولد گفت من بنده خدايم او كتاب آسماني به من مرحمت كرد و مرا پيامبر قرار داد. پس چه مانع دارد امام علي (ع) در كودكي با بصيرت و بينش كامل به پيامبر اسلام ايمان بياورد، كسي كه پيامبر فرموده: علي (ع) هميشه با حق است و حق و قرآن هميشه با او است تا قيامت از حق جدا نمي‏شود.


+ نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه پانزدهم آبان 1391 و ساعت 5:46 بعد از ظهر |

ولادت اميرالمومنين علي عليه السلام هم از ديدگاه اماميه و هم از ديدگاه اهل سنت در کعبه قطعي است. ما در اینجا به بیان اقوال هر دو گروه می پردازیم:
ولادت امير مؤمنان عليه السلام در كعبه از ديدگاه شيعيان قطعي و متواتر است ، و اين كه كسي غير از آن حضرت در داخل خانه كعبه به دنيا نيامده نيز اجماعي است .
شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه در اين باره مي‌نويسد :
حضرت امير المؤمنين علي بن ابى طالب عليه السّلام در روز جمعه سيزدهم ماه رجب پس از سى سال از عام الفيل در خانه خدا در شهر مكه به دنيا آمد ، نه پيش از وى كسى در خانه خدا به دنيا آمده و نه بعد از آن حضرت. تولد امير مؤمنان عليه السّلام در خانه خداوند فضيلت و شرافتى است كه پروردگار بزرگ براي بزرگداشت مقام و منزلتش به آن حضرت اختصاص داده است.( شيخ مفيد ، أبي عبد الله محمد بن محمد بن النعمان العكبري البغدادي (متوفاي413هـ) ، الإرشاد في معرفه حجج الله علي العباد ، ج 1 ، ص 5 ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث ، ناشر: دار المفيد للطباعه والنشر والتوزيع - بيروت ، الطبعه : الثانيه ، 1414هـ - 1993 م)
ولادت امام علي عليه السلام در كعبه از ديدگاه اهل سنت :
از ديدگاه بسیاری از علماي اهل سنت نيز ، ولادت آن حضرت در کعبه قطعي است ؛ حتي برخي از آن‌ها ادعاي تواتر نيز كرده‌اند كه به نام چند تن از آن‌ها اشاره مي‌كنيم :
1 . حاكم نيشابوري مي نويسد:
«روايات متواترى وارد شده كه فاطمه بنت اسد ، اميرمؤمنان على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - را در داخل كعبه به دنيا آورده است».( نيشابوري ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ) ، المستدرك على الصحيحين ، ج 3 ، ص 550 ، تحقيق : مصطفى عبدالقادر عطا ، ناشر : دارالكتب العلميه - بيروت ، الطبعه: الأولى، 1411هـ - 1990م)
2 . شاه ولي الله دهلوي مي نويسد :
«و از مناقب وي رضي الله عنه كه در حين ولادت او ظاهر شد يكي آن است كه در جوف كعبه معظمه تولد يافت» .( دهلوي ، شاه ولى الله مشهور به محدث هند (متوفاي 1180هـ) ، إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء ، ج 4 ، باب : اما مآثر اميرالمؤمنين وامام اشجعين اسد الله الغالب علي بن ابي طالب رضي الله عنه ، تصحيح و مراجعه: سيد جمال الدين هروى)
3 . سبط ابن جوزي مي نويسد :
«روايت شده است كه فاطمه بنت أسد ، در حالي كه باردار بود ، خانه خدا را طواف مي‌كرد ، درد زايمان او را فراگرفت ، در خانه كعبه به روي او باز شد ، پس داخل خانه كعبه شد و فرزندش را به دنيا آ‌ورد» . (سبط بن جوزي حنفي ، شمس الدين أبوالمظفر يوسف بن فرغلي بن عبد الله البغدادي ، تذكره الخواص ، ص 20 ، ناشر : مؤسسة أهل البيت ـ بيروت ، 1401هـ ـ 1981م ).
4 . مسعودي مي نويسد:
«محل تولد علي عليه السلام ، خانه كعبه است». (مسعودي ، أبو الحسن على بن الحسين بن على (متوفاي346هـ) ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 313؛ توجه به اين نکته هم لازم است که در شيعه يا سني بودن مسعودي بين علماء اختلاف است ولي در هر صورت او نيز قائل است که امام علي عليه السلام در کعبه به دنيا آمده است).
5. گنجي شافعي مي نويسد :
«امير مؤمنان عليه السلام شب جمعه سيزده رجب ، سال سوم بعد از واقعه عام الفيل در داخل خانه خدا به دنيا آمد . كسي پيش از آن حضرت و بعد از آن در داخل خانه كعبه به دنيا نيامده است و اين از فضائل اختصاصي آن حضرت است كه خداوند به جهت بزرگداشت مقامش به او عطا كرده است» . (گنجي الشافعي ، أبي عبد الله محمد بن يوسف بن محمد القرشي ، كفايه‌ الطالب في مناقب علي بن أبي طالب ، ص407 ، الباب السابع في مولده عليه السلام ، ناشر : دار أحياء تراث اهل البيت (ع) ، طهران ، الطبعه الثالثه ، 1404هـ ، 1362 ش) .
6. شبلنجى در نورالابصار از ابن صباغ نيز نقل مى‏كند كه:
حضرت على(ع) در مكه داخل بيت‏الحرام متولد شد و آن گاه مى‏گويد: «وَ لَمْ يُولَد فِى البَيتِ الحَرامِ قَبلَهُ أَحد سِواهُ»( نورالابصار، شبلنجى، ص 85، نشر دارالكتب العلمية، بيروت)


+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه پانزدهم مهر 1391 و ساعت 10:14 بعد از ظهر |

نگاه تحقیر آمیز وهابیت به زن
در مسلک وهابیت زن هیچ جایگاهی ندارد و حتی از کوچکترین حقوق یک انسان بی بهره است. وهابیت از زنان تنها برای استفاده شهوانی و تولید مثل استفاده می کنند.

از میان مهمترین پیامدهای شوم رواج تفکر متحجر وهابیت در کشورهای منطقه ، ظلمی است که به زنان و دختران می شود. نمونه های بارز نگاه تحقیر آمیز و دور از شأن و جایگاه انسانی سلفی ها به زنان را می توان در جای جای احکام جعلی و فتواهای غیرعقلانی آنان مشاهده کرد.

ما برای آشنایی شما با این فرقه ضاله تنها بعضی از فتواهای مفتیان وهابی در مورد زنان را خدمتتان ارائه می کنیم آنوقت خود خواهید دانست که زنان چه جایگاهی در نزد وهابیت دارند:

-رانندگی زنان حرام و رانندگان زن باید بمیرند.

-برداشتن ابرو حرام است!

-خوردن موز و خیار برای زنان حرام است.

-خرید موز و خیار برای زنان حرام است.

-مرد ها می توانند در محل کار خود با زنان نامحرم محرم شوند، در صورتی که از سینه آن زنان شیر بنوشند.

-مردها می توانند زنان خود را تنها با یک پیامک طلاق دهند.

-دختران مسلمان هرگز نمی توانند در نمایش ها نقش پسران را بازی کنند.

-خوابیدن زن در کنار دیوار به دلیل اینکه کلمه دیوار مذکر است حرام است.

-حضور هر دختري با پدرش در يک مکان خلوت حرام است.

-ديدن مردان در شبکه هاي ديني بر زنان حرام است!

-زیارت قبور برای زنان حرام است.

-زنان می توانند چند همسر داشته باشند.

-پوشیدن شلوار لی برای زنان حرام است.

-زنان حق شرکت در انتخابات و حق رای را ندارند.

-زنان حق داشتن محافظ شخصی و بادی گارد را ندارند زیرا این کار "خلو" غیر شرعی به حساب می آید و حرام است.

-زنان رقاصه می تواند بدون پوشش نماز بخواند.

-مسافرت زن بدون محرم حرام است.

-استفاده زنان از اینترنت حرام است مگر اینکه شخص محرمی کنارش بنشیند.

- شرکت زنان در تشییع جنازه حرام است.

و دهها فتوای مضحک و شرم آور دیگر...

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |

سیره و گفتار معصومین علیهم السلام بهترین گواه بر وجود خوشحالی و جشن در میلاد یکدیگر و عزاداری به هنگام شهادت یکدیگر بوده است و از آنجایی که خودشان نیز ما را سفارش به رعایت این دو مراسم در قبال خود نموده اند به این نتیجه می رسیم که اولا خود این بزرگواران در میلاد یکدیگر شاد و در شهادت یکدیگر عزادار بوده اند و ثانیا ما نیز باید در حفظ و گسترش اینگونه مراسمات تلاش کنیم. چنانچه امام صادق (ع) رئيس مكتب جعفري مي فرمايد «شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنو بماء و لايتنا يحزنون لحزننا و يفرحون لفرحنا» پيروان ما كه از طنيت ما ساخته شده اند و با آب ولايت ما خمير مايه آنهاسرشته شده است در حزن و اندوه ما ناراحتند و در شاديهاي ما شاد اند(الحكم الزاهرة ،ج 1، ص238، روايت 1277)

امیرالمومنین علی (علیه السلام) نیز می‌فرماید: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اطَّلَعَ إِلَی الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِیعَهً یَنْصُرُونَنَا وَ یَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَ یَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَ أَنْفُسَهُمْ فِینَا أُولَئِکَ مِنَّا وَ إِلَیْنَا» خداوند تبارک و تعالی به زمین نظر کرد و ما را برگزید و شیعیان ما را برای ما برگزید که ما را کمک کرده به سرور ما مسرور و به غم ما محزون هستند و اموال و جانشان را در راه ما نثار می‌کنند آنان از ما بوده و به سوی ما خواهند آمد. (بحار الانوار جلد44 ص278)

امام‌رضا(ع)  نیز به‌ ريان‌بن‌شبيب فرمود: اِن سَركَ اَن تَكُونَ مَعَنا فِي‌الدرَجاتِ العُلي مِنَ الجَنانِ فَاحزَن لِحُزنِنا وافرَحَ لِفَرحِنا.) وسائل‌الشيعه، ج‌10، ص‌393، حديث‌5، عيون‌اخبار الرضا، ج‌1، ص‌299.)اگر دوست‌داري‌در درجات‌عالي‌بهشت، همراه‌ما باشي، محزون‌باش‌به‌حزن‌ما و خوشحال‌باش‌براي‌شادي‌ما.

با این حساب نمی شود که آن بزرگواران ما را سفارش به این دو موضوع کنند اما خود در عمل آنرا رعایت نکنند. بلکه برعکس با نگاهی به سیره آن بزرگوران می بینیم که تا چه اندازه به این مهم توجه داشته اند چنانچه پيامبر اسلام (ص) در مرگ خديجه و ابوطالب، حمزه و جعفر، بي تابي و گريه كردند(تاريخ يعقوبي، ج1، ص390 به بعد)  وحضرت فاطمه زهرا (ع) در فراق پدر و علي در هجران زهرا (س) عزاداریهایی کردند که در تاریخ ماندگار شده است. این مطلب در سیره دیگر ائمه اطهار هم دیده می شودطبق روایت ابن شهر آشوب وقتی امام حسین علیه السلام از دفن جنازه برادر فارغ شد اشعاری به این مضمون در سوگ برادر بر زبان جاری فرمودند: «حالا که بدن مطهّر تو را با دست خود کفن کرده، در قبر گذاشتم از این بعد چگونه می توانم شاد باشم و خود را آراسته سازم یا از زینت ها و امکانات دنیا بهره گیرم؟ من از این به بعد همواره در سوگ تو اشک خواهم ریخت و اندوهم در فراق تو طولانی خواهد شد. غارت زده کسی نیست که مالش را به غارتت برده اند؛ بلکه غارت زده کسی است که مصیبت مرگ برادر را دیده باشد».

اینگونه عزاداریها در سیره بقیه ائمه هم وجود داشته که به جهت اختصار به همین موارد بسنده می کنیم.

از طرف دیگر در جشن میلاد معصومین نیز اینگونه شادیها و مراسمات وجود داشته است مثلا وقتی خبر ولادت امام مجتبی(ع) به گوش گرامی پیامبر اسلام رسید، شادی و خوشحالی رخسار مبارک آن حضرت را فرا گرفت، و مردم نیز شادی کنان می آمدند و به محضر مبارک پیامبر(ص) و علی و زهرا(علیهما السلام) تبریک می گفتند. (بحارالانوار، ج 43، ص 282.)

یا امام عسکری(ع) بعد از ولادت‌ با بركت‌ فرزند گراميش‌ حضرت مهدی (عج) دستور دادند كه‌ مقدار زيادي‌ نان‌ و گوشت‌ بخرند و ميان‌ فقيران‌ شهر سامرا تقسيم‌ كنند(كمال‌الدين، ج‌2، ص‌105.) خواص شيعيان‌ هم وقتي‌ از ولادت‌ آن‌ حضرت‌ با خبر شدند، سرتاسر وجودشان‌ را به‌ سبب‌ ولادت‌ آن‌ حضرت‌ سرور و شادي‌ فرا گرفت‌ و دسته‌ دسته‌ خدمت‌ امام‌ عسگري‌ مي‌رسيدند و ولادت‌ آن‌ بزرگوار را به‌ ايشان‌ تبريك‌ مي‌گفتند. شاعران‌ شعرهاي‌ بسياري‌ در اين‌ باره‌ مي‌سرودند و بدين‌ وسيله، سرور و خوشحالي‌ خود را آشكار مي‌كردند(زندگاني‌خاتم‌الاوصياء امام‌مهدي‌(عج)، باقر شريف‌قرشي ، ص‌32.)

با توجه به روایاتی که عرض شد به این نتیجه کلی می رسیم که هم معصومین علیهم السلام در میلاد یکدیگر شاد بودند و در شهادت یکدیگر عزادار و هم ما را سفارش فرموده اند که به این سیره و روش مقید بوده و آنرا زنده نگه داریم.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه سیزدهم مرداد 1391 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |

با توجه به جایگاه رفیع و ارزشمند مراسم عزادری امام حسین  بدیهی است بررسی آسیبها در این عرصه لازم  است٬ آسیبها در این عرصه دو قسم است یکی آسیب محتوایی ودیگری آسیب شکلی :

الف) آسیبهای محتوایی

۱- طرح یک جانبه سیمای معصومین

پیامبران وامامان دو جنبه دارند یکی جنبه ملکوتی که در این نگاه معصومند ٬علم غیب دارند ٬ولایت تکوینی دارند و...و دیگری جنبه ملکی وزمینی :قل انما انا بشر مثلکم .ما باید در مجالس اهل بیت هردو بعد را مطرح کنیم وتاکید بر بعد دوم داشته باشیم آنان الگوی زندگی اند .این است که سازنده است در حالیکه در این مراسم ها تنها جنبه قداست مطرح است و بس. اخیرا در برخی از مجالس مداحی سخن از چشم و ابروی اهل بیت است واینها سطح معارف دینی را پایین می آورد ٬عزاداری باید جهت روشنگرانه ٬افشاگرانه و هدایتگرانه داشته باشد.

۲-غلو

دیگر آسیب ٬طرح مسائل غلو آمیزدر عزاداری هاست٬حسین اللهی شدن !زینب اللهی شدن! واز این رهگذر خود را مقدس جلوه دادن . قر آن کریم در این مورد می فرماید «یا اهل الکتاب لا تغلوافی دینکم ولا تقولوا علی الله الا الحق » .(نساء ۱۷۱)

«یا اهل الکتاب لا تغلوافی دینکم »(مائده ۷۷)

۳- دروغ

هدف وسیله را توجیه نمی کند ترغیب شدن به برپایی مجلس عزاداری  امام حسین فلسفه صحیحی دارد وآن اینکه مردم با مکتب حسین آشنا شوند ٬عارف به مقام حسین شوند و فلسفه قیام را بدانند نه اینکه بیایند و نفهمیده بگریند.

۴ـمطالب ذلت آمیز

طرح مطالب ذلت آمیز  ٬تعبیر های چون زینب مضطر و...وامام زین العابدین بیمار و ...که ذلت از ساحت مقدس اهل بیت به دور است .که :«ولله العزة ولرسوله و للمومنین»

۵-طرح سست معارف اسلامی

ورود خواب در عرصه معارف و ملاقاتهای دروغین. اینها موجب سست شدن معارف اسلامی می شود.امام صادق می فرماید: «ان الله اعز ان یری  فی النوم»دین خدا عزیزتر از آن است که در خواب دیده شود .حجیت کلام معصوم در بیداری است نه در خواب ورویا. 

ب) آسیبهای شکلی

۱-استفاده از موسیقی مبتذل

متاسفانه امروزه برخی از مداحان بر اساس ریتم ترانه ها محتوا را می سازند که قطعا حرام است . قرآنی که می گوید حق ندارید  قر ان را با لحن اهل فسق بخوانید  قطعا اجازه نمی دهد از اهنگهای حرام در عزاداریها استفاده شود.

۲- مداحی همراه با شور و شعور

اگر شور به شعور پیوند نخورد ٬ماندگار نخواهد بود.اهل بیت مجالس محتوایی را دوست داشتند نه مجالسی که هویت و شعور و درک در آن نباشد. عزاداران باید ابتدا با مقام و منزلت و جایگاه سید الشهدا آشنا شده و سپس با معرفت برای آن حضرت عزاداریکنند.                               

3-پرهیز از عزاداریهای شنیع

عزاداریهایی مانند قمه زنی و ترغیب مردم بر آن به دون شک نه تنها به عزاداری سید الشهدا ضربه می زند بلکه اصل و اساس تشیع را نیز نابود خواهد کرد.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |

پیش از پاسخ به این سوال, باید در جواب از این شبهه گران بی غیرت و بی شرم گفت: چه عاملی باعث شده که شما برای اینکه لکه ننگ غاصبان خلافت در به شهادت رساندن تنها یادگار پیامبر اکرم(ص) را پاک کنید دست به چنین شبهه های شرم آوری بزنید؟ مگر حضرت صدیقه طاهره چه جرمی مرتکب شده است که باید اینگونه تاوان حملات ننگین شما قرار بگیرد؟ چگونه جواب رسول خدا را در روز قیامت خواهید داد وقتی از سرنوشت تنها یادگارش پس از خود از شما سوال کند؟ آیا اعترافات تاریخنویسان و راویان خود در مورد هتک حرمت حضرت زهرا توسط غاصبان خلافت را ندیده اید یا خود را به ندیدن می زنید؟

مى‌گویید فاطمه را شبانه دفن کرده‌اند، این به خاطر غیرت حضرت علی و وصیت حضرت فاطمه به اسماء بنت عمیس بود که نمى‌خواست جسدش را نامحرم ببیند!!؟   باید از شما بپرسیم مگر در تشییع جنازه حضرت زهرا(س) ، سلمان و ابوذر و ابن عباس و زبیر حضور نداشتند؟ آیا این افراد محرم حضرت زهرا بودند؟ پس چرا برای تشییع حضرت زهرا آمدند؟ آیا در تاریخ نیامده که به دستور حضرت زهرا تابوتی خاص را برای آنحضرت مهیا کردند که جسد در آن دیده نمی شد؟ حال حضور نا محرمان چه اشکالی داشته است وقتی اصلا جسد را نمی توانسته اند ببینند؟

پس واقعیت چیز دیگری است که تاب تحمل آن برای این شبهه گران بی انصاف و بی رحم مقدور نبوده و با بی شرمی هر چه تمام با تخریب حضرت صدیقه طاهره سعی در کتمان حقایق تاریخی داشته اند.

دفن شبانه، نماز بدون حضور و اطلاع خلیفه و همدستانش، قبر پنهان، اسرارى است که در درون خود پیام‌ دارند. درست است که فاطمه(س) این چنین خواست و این گونه وصیت کرد؛ ولى چه اتفاقى افتاده است که زهرا سلام الله علیها وصیت تاریخی‌اش را با این در خواست‌ها به پایان مى‌برد؟ 

با کنکاش در روایات فراوانى که در کتاب‌هاى شیعه و سنى ذکر شده در میابیم که تنها دلیل حضرت زهرا سلام الله علیها بر شبانه دفن شدن و... عدم حضور غاصبان خلافت و مسببان شهادتش در تشییع جنازه خویش بوده است که به اختصار به چند روایت را بسنده مى‌کنیم:

دفن شبانه، در روایات اهل سنت:

محمد بن اسماعیل بخارى مى‌نویسد: وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّى علیها.

فاطمه زهرا سلام الله علیها، شش ماه پس از رسول خدا (ص) زنده بود، زمانى که از دنیا رفت، شوهرش علی علیه السلام او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را با خبر نساخت.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح3998، کتاب المغازی، باب غزوة خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن قتیبه دینورى در تأویل مختلف الحدیث مى‌نویسد:

وقد طالبت فاطمة رضی الله عنها أبا بکر رضی الله عنه بمیراث أبیها رسول الله صلى الله علیه وسلم فلما لم یعطها إیاه حلفت لا تکلمه أبدا وأوصت أن تدفن لیلا لئلا یحضرها فدفنت لیلا.

فاطمه از ابوبکر میراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذیرفت، قسم خورد که دیگر با او (ابو بکر) سخن نگوید و وصیت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.

الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبة (متوفای276هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج 1، ص 300، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، 1393هـ، 1972م.

عبد الرزاق صنعانى مى‌نویسد:

عن بن جریج وعمرو بن دینار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمة بنت النبی صلى الله علیه وسلم دفنت باللیل قال فرَّ بِهَا علی من أبی بکر أن یصلی علیها کان بینهما شیء.

فاطمه دختر پیامبر شانه به خاک سپرده شد، تا ابوبکر بر وى نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

و در ادامه نیز مى‌گوید:

عبد الرزاق عن بن عیینة عن عمرو بن دینار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلک

از حسن بن محمد بن نیز همانند این روایت نقل شده است؛ مگر این که در این روایت قید شده است که خود فاطمه این چنین وصیت کرده بود.

الصنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام (متوفای211هـ)، المصنف، ج 3، ص 521، حدیث شماره 6554 و حدیث شماره: 6555، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، ناشر: المکتب الإسلامی - بیروت، الطبعة: الثانیة، 1403هـ.

و ابن بطال در شرح صحیح بخارى مى‌نویسد:

أجاز أکثر العلماء الدفن باللیل... ودفن علىُّ بن أبى طالب زوجته فاطمة لیلاً، فَرَّ بِهَا من أبى بکر أن یصلى علیها، کان بینهما شىء.

اکثر علما دفن جنازه را در شب اجازه داده‌اند. علی بن ابوطالب، همسرش فاطمه را شبانه دفن کرد تا ابوبکر به او نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

إبن بطال البکری القرطبی، أبو الحسن علی بن خلف بن عبد الملک (متوفای449هـ)، شرح صحیح البخاری، ج 3، ص 325، تحقیق: أبو تمیم یاسر بن إبراهیم، ناشر: مکتبة الرشد - السعودیة / الریاض، الطبعة: الثانیة، 1423هـ - 2003م.

ابن أبی‌الحدید به نقل از جاحظ (متوفاى 255) مى‌نویسد:

وظهرت الشکیة، واشتدت الموجدة، وقد بلغ ذلک من فاطمة ( علیها السلام ) أنها أوصت أن لا یصلی علیها أبوبکر.

شکایت و ناراحتى فاطمه به حدى رسید که وصیت کرد ابوبکر بر وى نماز نخواند.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 157، تحقیق محمد عبد الکریم النمری، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

و در جاى دیگر مى‌نویسد:

وأما إخفاء القبر، وکتمان الموت، وعدم الصلاة، وکل ما ذکره المرتضى فیه، فهو الذی یظهر ویقوی عندی، لأن الروایات به أکثر وأصح من غیرها، وکذلک القول فی موجدتها وغضبها.

مخفى کردن مرگ فاطمه (سلام الله علیها) و محل دفن او و نماز نخواندن ابوبکر و عمر و هر آن چه که سید مرتضى گفته است، مورد تأیید و قبول من است؛‌ زیرا روایات بر اثبات این موارد صحیح‌تر و بیشتر است و همچنین ناراحتى و خشم فاطمه بر شیخین نزد من از اقوال دیگر اعتبار بیشترى دارد. شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 170.

دفن شبانه در روایات شیعه:
هر چند که سبب وصیت صدیقه طاهره در میان شیعیان مشخص و اجماعى است؛ اما در عین حال به یک روایت و سخن اشاره مى‌کنیم.

مرحوم شیخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نویسد: عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِأَیِّ عِلَّةٍ دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (علیها السلام) بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا یُصَلِّیَ عَلَیْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].

علی بن ابوحمزه از امام صادق علیه السلام پرسید: چرا فاطمه را شب دفن کردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله علیها وصیت کرده بود تا در شب وى را دفن کنند تا ابوبکر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای381هـ)، علل الشرایع، ج‏1، ص185، تحقیق: تقدیم: السید محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة ومطبعتها - النجف الأشرف، 1385 - 1966 م .

مرحوم صاحب مدارک رضوان الله تعالى علیه مى‌گوید:

إنّ سبب خفاء قبرها ( علیها السلام ) ما رواه المخالف والمؤالف من أنها ( علیها السلام ) أوصت إلى أمیر المؤمنین ( علیه السلام ) أن یدفنها لیلا لئلا یصلی علیها من آذاها ومنعها میراثها من أبیها ( صلى الله علیه وآله وسلم ).

علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام الله علیها آن گونه که مخالف و موافق نقل کرده‌اند این است که آن حضرت به امیرمؤمنان علیه السلام سفارش کرد تا او را شبانه دفن کند تا آنان که او را اذیت کرده‌ و از ارث پدرش محروم کرده بودند بر وى نماز نخوانند.

الموسوی العاملی، السید محمد بن علی (متوفای1009هـ)، مدارک الأحکام فی شرح شرائع الاسلام، ج 8، ص279، نشر و تحقیق مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، الطبعة: الأولی، 1410هـ.

با توجه به مدارک موجود و اعتراف بزرگان اهل سنت،دلیل دفن شبانه آن حضرت وصیت آن حضرت بود که نمى‌خواست افرادى که بر او ستم کرده‌اند، بر جنازه‌اش نماز بخوانند و با این کار حقیقت مساله خلافت را مطرح کرد.

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |

در پاسخ به اين پرسش به چند نکته اشاره مي شود:
1 -
نخست شايسته است تمام سخن علي (ع) و مخاطبان آن ذکر شوند تا در فضاي کلي اين سخن قرار بگيريد. طلحه و زبير پس از بيعت با امام (ع) اعتراض کردند که چرا در امور کشور با آنان مشورت نکرده و از آنان کمک نگرفته است. حضرت علي (ع) در پاسخ به اين اعتراض چنين فرمودند: به اندک چيزي خشمناک شديد و خوبي هاي فراوان را از ياد برديد. ممکن است به من خبر دهيد که کدام حقي را از شما باز داشتم؟ يا کدام سهم را براي خود برداشته ام؟ و بر شما ستم کردم؟ و کدام شکايت حقي پيش من آورده شد که ضعف نشان دادم؟ و کدام فرمان الهي را آگاه نبوده و راه آن را به اشتباه پيموده ام؟ به خدا سوگند من به خلافت رغبتي نداشته و به ولايت بر شما علاقه اي نشان نمي دادم و اين شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و آن را بر من تحميل نموديد، روزي که خلافت به من رسيد در قرآن نظر دوختم، هر دستوري که داده و هر فرماني که فرموده پيروي کردم، به راه و رسم پيامبر اقتدا نمودم، پس هيچ نيازي به راي و حکم شما و ديگران ندارم...(خطبه 205).
چنانکه از فرازهاي مزبور بر مي آيد: افرادي همچون طلحه و زبير که خود را کانديداي خلافت بر مسلمين مي دانستند و به اين اميد با علي (ع) بيعت نمودند که بتوانند پست هاي حساس و کليدي را اشغال کنند و از مزاياي بيشتري برخوردار باشند، پس از خلافت علي (ع) شروع به کار شکني کردند و به ايشان اعتراض نمودند، گفتند چرا از ما در امر حکومت استفاده نمي شود؟ و چرا در مورد امور جامعه با ما مشورت نمي شود؟ آنها مي پنداشتند علي (ع) براي خلافت کيسه اي دوخته و مي خواهد همه ثروت ها و مزايا را به خودش اختصاص دهد و ديگران را از آن محروم کند. حضرت در پاسخ به اين تصور نادرست آنها فرمودند: گمان نکنيد که من نسبت به خلافت و مزايا و بهره هاي آن ( ثروت و قدرت آن ) رغبت و طمعي دارم حکومت در نظر من هدف و مطلوب غايي نيست بلکه من را از ابزار و وسيله اي براي زنده کردن حق و ميراندن باطل مي خواهم. چنانکه در نهج البلاغه طليعه خطبه 33 چنين آمده است: « ابن عباس مي گويد در سرزمين ذي قار خدمت امام(ع) رفتم که داشت کفش را پينه مي زد تا مرا ديد فرمود: قيمت اين کفش چقدر است؟ گفتم بهايي ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همين کفش بي ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اين که حقي را با آن بپا دارم يا باطلي را دفع نمايم
بنابراين خلافت دو جنبه دارد: 1- اينکه مسئوليت و وظيفه سنگين الهي است (جنبه الهي) چنانکه خداوند در مورد حضرت ابراهيم (ع) فرمود: « اني جاعلک للناس اماما » : من تو را امام مردم قرار دادم. ( بقره آيه 124 )
2-
اين که اين خلافت به لحاظ بعد مادي و دستيابي به منابع ثروت و قدرت يک جنبه مادي دارد. (جنبه مادي خلافت )
حضرت علي (ع) بر اساس شواهد و قرائني که در صدر کلامشان وجود دارد، بعد و جنبه دوم خلافت را نفي و انکار کردند و فرمودند من نسبت به بعد مادي و ثروت خلافت هيچ رغبتي ندارم. بنابراين چنين نگاه گزينشي و تقطيع فرازي از سخنان علي (ع) و برداشتي نادرست از آن، خارج از انصاف و روش عالمانه است.
چنانکه ازخطبه 92 نهج البلاغه استفاده مي شود، زماني که مردم پس از گذشت 25 سال از رحلت پيامبر سراغ علي(ع) مي آيند تا با او براي امر خلافت بيعت کنند، حضرت علي (ع) به دلايلي از پذيرفتن خلافت امتناع ورزيدند و آن را در بدو امر نپذيرفتند.
ابتدا سخن حضرت را مطرح وسپس به تحليل آن مي پردازيم. حضرت علي (ع) در خطبه 92 مي فرمايند: « مرا بگذاريد و ديگري را به دست آريد، زيرا ما به استقبال حوادث و اموري مي رويم که رنگارنگ و فتنه آميز است، و چهره هاي گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت ثابت و عقلها بر اين پيمان استوار نمي ماند، چهره افق حقيقت ( در دوران خلافت سه خليفه ) ابرهاي تيره فساد گرفته، و راه مستقيم حق ناشناخته ماند.آگاه باشيد اگر دعوت شما را بپذيرم بر اساس آنچه که مي دانم با شما رفتار مي کنم، و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نمي دهم، اگر من را رها کنيد چون يکي از شما ها هستم، که شايد شنواتر از شما نسبت به رئيس حکومت باشم، در حالي که من وزير و مشاورتان باشم بهتر است امير و رهبر شما گردم. »
امتناع ورزيدن علي (ع) با اينکه خود ايشان در مواضع متعددي از نهج البلاغه تاکيد و پافشاري بر احقاق حق پايمال شده خود دارند و خود را مظلوم معرفي مي کنند، در بر دارنده علل و دلايلي است.
خلافتي را که مردم به علي (ع) عرضه نمودند خلافتي بود که 25 سال از مسير اصلي خود منحرف شده بود. خلافتي بود که در آن عدالت و موازين الهي ناديده گرفته شده بود خلفاي گذشته بين عرب و عجم، مهاجر و انصار و ... تبعيض قائل مي شدند. حال آيا پذيرش چنين خلافتي که از خط مستقيم الهي خارج شده و برخي سود جويان به چرب و شيرين آن انس گرفته اند، بدون هيچ اتمام حجتي، صحيح بود؟ بطور يقين نادرست بود.
علي (ع) به دلايلي همچون:
الف) احتياط در برابر شتابزدگي انقلابيون
ب) احتياط برابر اغراض گوناگون طرفداران
ج) عدم آمادگي مردم نسبت به اصلاحات علوي
د) توجه دادن مردم به مشکلات آتي حکومت
ه) توجه دادن مردم به تيرگيهاي گذشته ( دگرگونيهاي زمان خلفاء )
و) توجه دادن مردم به عدم پايداري
ز) توجه دادن مردم به اينکه حکومت علي (ع) يک حکومت دين مدارانه است و هرگز بر اساس سيره خلفاي گذشته نخواهد بود.
علي )ع) مي دانست زمينه و بستري را که خلفاي گذشته فراهم نموده اند بگونه اي است که مردم تاب و توان عدالت او را نخواهد داشت، حضرت (ع) مي خواست با اين امتناع ورزيدن چند چيز را به مردم بفهماند:
1-
من طمع و رغبتي به زرق و برق ندارم.
2-
حکومتي که در دست خلفاي گذشته بود، به مقدار زيادي از خط مستقيم کتاب و سنت فاصله گرفته و منحرف شده است.
3-
شما مردم تاب و توان عدالت دقيق و شديد و اصلاحات من را نداريد.
4-
حکومت آينده من براساس سيره و روش خلفاي گذشته نخواهد بود، لذا بدانيد منافع و مزايايي که بطور ناشايست به برخي داده شده، متوقف مي شود و حتي آنچه در ملک آنها در آمده باز پس گرفته شده و به بيت المال برگردانده مي شود.
حضرت کارشکني افرادي مثل طلحه و زبير را با بينشي نافذ مي ديدند، و از اين رو در ابتدا از پذيرش خلافت امتناع ورزيدند و فرمودند اگر من وزير و مشاور شما باشم براي شما بهتر است از اينکه رهبر شما باشم، (زيرا شما تحمل عدالت و اصلاحات من را نداريد ).
اين سخن بسيار نادرستي است اگر بگوئيم علي (ع) از پذيرش خلافت و منصبي که خداوندبه وي داده است سر باز زده است، بلکه علي (ع) از پذيرش خلافتي انحرافي سر باز زد و در ابتدا براي اتمام حجت بر مردم آنرا نپذيرفت.شاهد بر اينکه علي (ع) از خلافت الهي رويگردان شدند اين است که خود حضرت در مواضع متعددي از نهج البلاغه سخن از احقاق حق پايمال شده خود به ميان مي آورند و خود را شايسته ترين انسانها به خلافت مي دانند. به عنوان نمونه به موارد ذيل مراجعه کنيد:
1-
ابتداي خطبه 3 موسوم به خطبه شقشقيه: « آگاه باشيد، به خدا سوگند ابوبکر جامه خلافت را بر تن کرد، در حالي که مي دانست جايگاه من در حکومت اسلامي، چون محور سنگ هاي آسياب است که بدون آن آسياب حرکت نمي کند.
2-
امام علي (ع) در خطبه دوم در مورد شان و جايگاه اهل بيت - که خود اولين آنهاست- مي فرمايد:
ويژگيهاي حق ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيت پيامبر نسبت به خلافت مسلمين و ميراث رسالت، به آنها تعلق دارد. هم اکنون ( که خلافت را به من سپرديد ) حق به اهل آن بازگشت، و دوباره به جايگاهي که از آن دور مانده بود، باز گردانده شد. »
3-
و نيز در خطبه 6 فرمودند: « سوگند به خدا من همواره از حق خويش محروم ماندم، و از هنگام وفات پيامبرتا امروز حق من را از من باز داشتند و به ديگري اختصاص دادند. »
4-
در خطبه 172 چنين آمده است: شخصي در روز شورا به من (علي) گفت: « اي فرزند ابوطالب نسبت به خلافت حريص مي باشي. در پاسخ به او گفتم: به خدا سوگند شما با اينکه از پيامبر اسلام دور تريد، حريص تر مي باشيد، اما من شايسته و نزديکتر به پيامبر اسلامم، مهمانا من تنها حق خود را مطالبه مي کنم که شما بين من و آن حائل شديد، و دست رد بر سينه ام زديد. »
5-
در خطبه 216 چنين مي فرمايند: « پس از ستايش پروردگار خداوند سبحان براي من، بر شما به جهت سر پرستي حکومت، حقي قرار داده و براي شما همانند حق من،حقي تعيين فرموده است.» بنابراين اگر علي (ع) نسبت به خلافت رغبتي نداشتند پس چرا در مواضع مختلفي حق خلافت را مختص به خود مي دانند و از آن دفاع مي کنند.
خلاصه اينکه: خلافت دو بعد دارد: الف- بعد الهي: که همان مشروعيت و نصب الهي است. يعني خلافت حقي است که خداوند ه هر کدام از بندگان که صلاح ببيند واگذار ميکند.
ب- بعد مقبوليت و شرايط تحقق حکومت و خلافت
علي(ع) بر اساس موارد متعددي که خود را نسبت به خلافت ذي حق مي دانستند هرگز از بعد الهي خلافت سر باز نزدند و از آن رويگردان نشدند. بلکه اعراض و رويگرداني علي(ع) در بعد مقبوليت و شرايط فعليت يافتن يک حکومت بوده است. علت عدم رغبت ايشان به خلافت نبود شرايط تحقق آن حکومت بود. مردم آمادگي پذيرش واقعي حکومت علي (ع) را نداشتند. ( به دلايلي که ذکر شد )

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

این سوال یکی از مسائل پیچیده صدر اسلام است. به جهت اینکه بسیاری از بزرگان اهل سنت و راویان و تاریخ نویسان پیرو مذهب خلفا در صدر اسلام خوش نداشتند شخصی را بالاتر از عایشه در بین همسران پیامبر (ص) معرفی کنند لذا دست به پاره ای روایات دروغین و استدلالات باطل زده اند،  اما از آنجایی که حق هیچگاه مخفی نمانده و نخواهد ماند دست بسیاری از آنان رو شده و خود در لابلای کلماتشان به مطالبی اعتراف کرده اند, ما برای روشن شدن مطلب به بررسی دقیق این موضوع می پردازیم:

برخى گفته اند: رسول خدا همسر باكره اى غير از عائشه نداشته است و در باره خديجه گفته اند: وى قبل از رسول خدا با دو نفر به نامهاى عتيق بن عبد الله مخزومى و ابوهاله تميمى ازدواج كرده بود و فرزندانى از آنان نيز داشته است.

اين سخن به اعتقاد برخى از بزرگان شيعه قابل قبول نيست؛ زيرا بخش زيادى از اين قبيل سخنان را طراحان سياست با هدف زدودن هاله قداست و پاكى از رحم بانوئى كه ظرف وجود كوثر قرآن، فاطمه زهرا است ساخته‌اند و لذا دقت در اين موضوع و نقد سخنان موجود در منابع تاريخى و حديثى شك و شبهه را از بين مى برد.

ابو القاسم اسماعيل بن محمد اصفهانى از دانشمندان اهل سنت تصريح مى‌كند كه حضرت خديجه سلام الله عليها، باكره بوده است، وی در کتابش می نویسد:

وكانت خديجة امرأة باكرة ذات شرف ومال كثير وتجارة تبعث بها إلى الشام فتكون عيرها كعامة عير قريش.

حضرت خديجه، زنى باكره، داراى اعتبار و مال بسيارى بود، كاروان تجارى‌اش را به سوى شام مى‌فرستاد و كاروان او به اندازه تمام كاروان قريش بود.

(الأصبهاني، أبو القاسم اسماعيل بن محمد بن الفضل التيمي (متوفاى535هـ)،دلائل النبوة، ج 1 ص 178، تحقيق: محمد محمد الحداد، ناشر: دار طيبة - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ).

ابوالقاسم كوفى از علماى شيعه، در اين باره استدلال جالبى كرده است كه توجه خواننده عزيز را به آن جلب مى‌كنيم. وى در كتاب الإستغاثه مى‌نويسد:

مورخان و محدثان شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق دارند كه كسى از بزرگان، اشراف، رؤسا و جوانمردان قريش باقى نماند؛‌ مگر اين كه از حضرت خديجه خواستگارى كرد و ازدواج با ايشان را آرزو مى‌كرد؛ اما خديجه كبرى دست رد بر سينه همه آن‌ها زد؛ ولى وقتى رسول خدا صلي الله عليه وآله با او ازدواج كرد، تمام زنان قريش از او فاصله گرفته و رفت و آمد با وى را ترك كردند و گفتند: تو پيشنهاد سران قريش را رد كردى و تن به همسرى كسى دادى كه فقير است و مال و ثروتى ندارد؟!

با اين حال چگونه اهل ‏فهم مى‏توانند بپذيرند که حضرت خديجه با يك اعرابى(شوهرهاي قبلي كه براي حضرت خدیجه نام برده اند) از قبيله بنى تميم ازدواج كرده باشد؛ اما خواستگارى بزرگان قريش را نپذيرفته باشد؟

آيا صاحبان فكر و انديشه نمى‌دانند كه اين مطلب از آشكارترين محالات و ناپسند‌ترين گفتارها است، وقتى براى اهل تحقيق اين مطلب ثابت شود، ثابت مى‌شود كه حضرت خديجه با كسى غير از رسول خدا صلى الله عليه وآله ازدواج نكرده است.

(الكوفي، أبو القاسم علي بن أحمد بن موسى ابن الإمام الجواد محمد بن علي (متوفاي352هـ)، كتاب الاستغاثة، ج1، ص70، طبق برنامه مكتبة اهل البيت عليهم السلام).

و نيز مى‌توان اين سؤال را از اهل تحقيق پرسيد كه اگر خديجه قبل از ازدواج با رسول خدا با يك نفر اعرابى از قبيله تميم ازدواج كرده بود، آيا موردى براى اين سرزنش‌ها پس از ازدواج با رسول خدا باقى مى‌ماند؟ و آيا ازدواج زنى بيوه و شوهر ديده به اين اندازه براى تمام مردم مكه مهم بود كه بر اساس همين نقل تمام همسران اشراف قريش با وى قطع رابطه كنند؟

اگر خديجه شايسته ملامت و سرزنش بود پس چرا (در صورت صحت) هنگام ازدواج با افرادی که در تاریخ ثبت شده که یکی  از آنها اعرابى بوده که شغل او گور کنی بوده و دیگری اعرابی که شغل او خارکنی بوده است که طبعا  هیچکدام  از هيچ امتيازى بر خوردار نبوده اند ملامت و سرزنش نشد؟

به هرحال به غیر از منابعی که ذکر کردیم علمای بسیار دیگری نیز تصریح کرده اند که حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر(ص) باکره بوده است که از جمله آنها این منابع هستند:

سید مرتضی در شافی؛ ابو جعفر در تخلیص؛و نیز مسائلی که در دو کتاب الانوار و البدع آمده است مبنی بر اینکه رقیه و کلثوم دختران هاله خواهر خدیجه بودند؛ بحارالانوار، ج16، ص18؛ مناقب ابن آشوب، ج1، ص159 ؛ الاستغاثه،، ج1، ص68؛ تبصره العوام، ص245؛انوارالنعمانیه، ج1، ص81؛ جعفر مرتضی العاملی در الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج 1، ص 121 و...

مطلب دیگری که در این باره باید به آن دقت کرد اختلاف در اسامی شوهرانی است که برای آن حضرت ذکر شده که  در آن چند ابهام وجود دارد که صحت آن را دچار خدشه و تردید می کند:

الف) آیا نام شوهر حضرت خدیجه ابوهاله نباش بن زراره است یا زراره بن نباش یا هند یا مالک؟ چون در تاریخ اختلاف زیادی در اسامی او وجود دارد، برخی او را ابو هاله بن زراره بن نباش دانسته و برخی ابوهاله نباش بن زراره دانسته اند و برخی ابوهاله مالک بن نباش تمیمی و بعضی هند دانسته اند!

ب) آیا ابتدا با ابوهاله ازدواج کرد یا با عتیق؟! (چون هر دو را گفته اند( و...

حال سوالی که پیش می آید این است که فرزندانی که در برخی منابع برای حضرت خدیجه ذکر شده است وضعیت آنها چگونه است؟

در پاسخ باید گفت هیچکدام از آنها فرزندان حضرت خدیجه نبوده اند.

توضیح مطلب:

طبق نقل مورخين، خديجه، خواهرى بنام هاله داشته است كه با مردى مخزومى ازدواج كرده بود و از وى فرزندى همنام مادرش يعنى هاله داشت سپس با مردى تميمى بنام ابوهند ازدواج كرد كه از وى نيز فرزندى بنام هند داشت، اين مرد تميمى همسر ديگرى و از آن همسر دو دختر به نامهاى رقيه و زينب داشت، مادر اين دو دختر از دنيا رفت و پس از وى پدر دو دختر از دنيا رفت، هند فرزند هاله به خانواده شوهرش سپرده شد و هاله با اين دو دختر كه از همسر ديگر شوهرش بودند به خانه خديجه آمدند و وى سرپرستى آنان را به عهده گرفت و پس از ازدواج با رسول خدا صلي الله عليه وآله اين دو دختر نزد خديجه و رسول خدا بودند و در دامن اين دو تربيت شدند و عنوان ربيبه رسول خدا را گرفتند و بر اساس رسم عرب ربيبه را مانند دختر تلقى مى كردند و به همين جهت آنان را دختران خديجه و رسول خدا مى‌دانستند.

از مطالب فوق روشن می شود که حضرت خدیجه تنها فرزندی که از خود به یادگار گذاشت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بوده و در تایید این سخن، روایتی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله که خطاب به امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:

يا على خداى تعالى سه گونه موهبت به تو عنايت فرموده است كه به من و هيچيك از مردم ، عنايت نفرموده است :

1-پدر زنى مانند من به تو ارزانى داشته است كه به من عنايت نكرده است ؛ 2. همسر پاكيزه گوهر راستگو و راست رو به تو مرحمت داشته كه به من عنايت نفرموده است ؛ 3 . حسن و حسينى از پشت تو به وجود آورده است كه چنان دو فرزندى از پشت من بوجود نياورده است ؛ آرى ! من از شمايم و شما از من مى‏باشد .

در اين روايت پيامبراکرم به صراحت مي‌گويد كه به احدي غير از علي عليه السلام پدر زني مثل من داده نشده است ، معلوم مي‌شود كه پيامبر دختر ديگري نداشته است و گرنه چنين سخني نمي‌فرمود .

 

سن حضرت خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر اکرم(ص)

درباره سن حضرت خدیجه در هنگام ازدواج با پیامبر اکرم نظرات مختلفی وجود دارد برخی مانند بیهقی (از علمای بزرگ اهل سنت) ایشان را 25 ساله می دانند.

بیهقی می گوید: «... بلغت خدیجة خمسا وستین سنة، ویقال: خمسین سنة، وهو أصح» ...بعضی می گویند: سن حضرت خدیجه (در هنگام وفات) 65 ساله بود و برخی دیگر گفته اند در آن وقت ایشان 50 ساله بوده است که قول صحیح هم همین است.( احمد بن الحسین بن علی بن موسی، البیهقی، دلائل النبوة، ج2، ص 71.)

وی سپس در جای دیگر می نویسد:«أن النبی تزوج بها وهو ابن خمس وعشرین سنة قبل أن یبعثه الله نبیا بخمس عشرة سنة».ازدواج رسول خدا  با حضرت خدیجه 15 سال قبل از بعثت بوده است.( همان، ص 72.)

بنابراین طبق قول بیهقی وقتی ایشان در زمان وفات یعنی سال دهم بعثت،50 ساله باشند و 15 سال قبل از بعثت هم ازدواج نموده باشند با این حساب سن حضرت خدیجه در زمان ازدواج با پیامبر اکرم  25 سال بوده است.

اما اکثر محققین و مورخین سن ایشان را در زمان ازدواج 28سال می دانند.

العکبری از بزرگان اهل سنت و نویسنده شذرات الذهب می گوید:

«و رجح کثیرون أنها ابنة ثمان وعشرین». بسیاری از مورخین قول 28 سال را برای حضرت خدیجه در زمان ازدواج با پیامبر اکرم - ترجیح داده اند.( عبد الحی بن أحمد بن محمد العکری الحنبلی، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج1، ص14، حوادث سال11.)

حاکم نیشابوری نیز فقط همین قول را برای ابن اسحاق (سیره نویس مشهور) نقل می کند.( محمد بن عبدالله الحاکم، النیسابوری، المستدرک على الصحیحین ،ج 3، ص200، ح4837.)

ابن عساکر و ذهبی و مرحوم إربلی به نقل از ابن عباس می گویند: خدیجه در زمان ازدواج با آن حضرت 28 ساله بود.( علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی، ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج3، ص 193؛ شمس الدین، ذهبی، سیرأعلام النبلاء، ج2، ص 111، ذیل ترجمه خدیجه ام المؤمنین، رقم 16؛ علی بن عیسى بن أبی الفتح، الأربلی، کشف الغمة، ج2، ص135، باب: فصل فی مناقب خدیجه)

مرحوم إربلی در جای دیگر به نقل از ابن حماد می فرماید: حضرت خدیجه در زمان ازدواج با آن حضرت 28 ساله بود.( علی بن عیسى بن أبی الفتح، الأربلی، کشف الغمة، ج2، ص133، باب: فصل فی مناقب خدیجة)

با این حساب روشن شد که بسیاری از مورخین و محدثین سن آن بزرگوار را حدود 25 تا 28 سال دانسته اند.

با این حساب تفاوت سنی بین پیامبر اکرم و حضرت خدیجه نبوده وهر دو حدود 25 سال داشته اند.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |

آنچه مسلم است این است که در كربلا از روز هفتم ماه محرم تا بعد از ظهر عاشورا، امام حسين(ع) و يارانش با مشكل آب مواجه شدند . منابع و مآخذ تاريخي و روايي به روشني اثبات مي كند كه نيروهاي عمربن سعد مأموريت يافتند كه حسين بن علي و يارانش را در مضيقه قرار بدهند و مانع آوردن آب به خيمه ها بشوند و نيروهايي را در اطراف فرات مستقر كردند تا اصحاب امام حسين(ع) نتوانند از فرات آب بياورند . در غير روز عاشورا امام و يارانش به سختي آب تهيه مي كردند ولي روز عاشورا مشكل آب بسيار جدي شد و حتي امام حسين(ع) وقتي كه خود را به آب رسانيد و خواست آب بخورد ، در همان لحظه حصين بن تميم به سوي آن حضرت تير پرتاب كرد و در نتيجه نتوانست آب بخوردو امام حسين و يارانش روز عاشورا همه با لب تشنه به شهادت رسيدند و اگر روايت و يا تاريخي بر خلاف اين باشد ، نمي توان آن را در برابر اين همه روايات كه مي گويند امام حسين و يارانش همه با لب تشنه شهيد شدند، پذيرفت. بلكه همه روايات مي گويد: امام حسين ويارانش با لب تشنه به شهادت رسيدند و اين منافات ندارد با اين مطلب كه امام حسين و يارانش در آن روز ها و حتي شب عاشورا آب تهيه كرده باشند.
البته در اين هم ترديدي نيست كه امام و ياران و خاندانش در آن روزها آب تهيه مي كردند. و چنين نبود كه در آن سه روز كسي آب نخورده باشد و اگر در آن سه روز و در آن هوايي گرم كسي سه روز اصلا آب نخورده مي ميرد و نمي تواند دوام بياورد ولي با اين حال روز عاشورا امام حسين و يارانش نتوانستند آب بخورند و همه تشنه به شهادت رسيدند.
براي مثال به برخي از مآخذ و منابع روايي و تاريخي اشاره مي كنيم:
1. امام سجاد عليه السلام فرمود: «و قد منع ابي من الماء الذي كان مطلقا للسباع و الوحوش» (بحارالانوار، ج 46، ص 109 س2 پدرم را از آبي كه براي درنده ها و حيوانات آزاد بود، منع كردند.
2. عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد نوشت: اي عمر بن سعد ! بين امام حسين و آب حايل شو، كار را بر او سخت بگير و نگذار حتي يك قطره آب بنوشند. وقتي كه اين نامه رسيد ، عمرو بن سعد ، عمر بن حجاج را با پانصدنفر سواره مأمور كرد تا مانع برداشتن آب از فرات شوند و از هفتم ماه محرم امام حسين و يارانش ديگر نتوانستند به راحتي آب به دست بياورند. (منتهي الامال ، ج 1، ص 625، چاپ هجرت و تاريخ طبري هشت جلدي ج 4، ص 311)
3. امام جعفر صادق(ع) فرمود: امام سجاد چهل سال براي پدرش امام حسين گريه كرد و هروقت براي او آب مي آوردند مي گريست و مي فرمود: پدرم را تشنه به شهادت رساندند. (بحارالانوار ، ج 45 ، ص 149، س 8)
4. وقتي كه حضرت ابوالفضل به ميدان مي رفت امام حسين فرمود: براي اين بچه ها كمي آب بياور. (همان، ص 41 ، س 13) اين مي رساند كه روز عاشورا حتي در خيمه ها براي بچه ها هم آب نبوده است.
5. علي اكبر پس از كمي جنگ به خيمه ها آمد و گفت: عطش مرا از پاي درآورده است. (همان، ص 43)
6. روز عاشورا امام حسين و ابوالفضل با هم براي آوردن آب به سوي فرات رفتند ولي نيروهاي عمر بن سعد مانع شدند و آنان نتوانستد آب بياورند (همان، ص 50، س 1).
7. امام حسين(ع) تلاش مي كرد آب به خيمه ها بياورد ولي شمر گفت: نمي گذارم آب برداري مگر اينكه كشته شوي. (همان، ص 51، س 18) اين مي فهماند كه امام روز عاشورا، تلاش مي كرد به خيمه ها آب بياورد و در خيمه ها مشكل آب وجود داشته است.
8. در روايتي آمده است كه امام حسين (ع) خود را به آب رسانيد ولي وقتي خواست بخورد ، حصين بن تميم با تير آن حضرت را مورد هدف قرار داد و نتوانست آب بخورد. (تاريخ طبري ، هشت جلدي، چاپ بيروت ، ج 4، ص 343 س 12) اين مي رساند كه دشمن مراقب بود كه آن حضرت آب نخورد تا زودتر از پاي درآيد.
9. يكي از نيروهاي عمر بن سعد گفت : اي حسين بن علي! آيا آب فرات را مي بيني به خدا سوگند نمي گذاريم يك قطره از آن بنوشي تا بميري. امام حسين دست به آسمان بلندكرد و گفت: خدايا! او را با تشنگي بكش. دعاي امام در حق او قبول شد و او تشنه شد ، از اسبش افتاد ومرد. (بحار ، ج 44، ص 317، س 9)
10. يزيد بن حصين از ياران امام حسين به نيروهاي عمر بن سعد گفت: اي مردم! اين آب فرات است ، سگها و خنزيرها از آن مي خورند و شما نمي گذاريد فرزند پيامبر از آن استفاده كند، آيا اين انسانيت است؟ گفتند: سوگند به خدا حسين بايد تشنه بميرد. (بحار ج 44، ص 318).
11. عبدالله بن حصين ازدي با صداي بلندگفت:اي حسين بن علي! آيا آب فرات را مي بيني كه همچون آسمان آبي صاف است ، به خدا سوگند يك قطره از آن خواهيد نوشيد تا از تشنگي بميريد. (بحار، ج 44، ص 389)
12. حر بن يزيد به نيروهاي عمربن سعد گفت: «...و شما امام حسين ، اصحاب ، زنان و كودكان او را از آب فرات منع كرديد در حالي كه از آن آب يهوديان ، مسيحيان ، زرتشتيان مي خورند و خوكها و سگهاي عراق در آن فرو مي روند. اي مردم! بدانيد كه تشنگي آنها را از پا درآورده است..» (تاريخ طبري، ج 4، ص 325)
در نتيجه دشمن به طور جدي مانع آوردن آب بود و آنان چون امام را در محاصره داشتند ، مي توانستند آن حضرت را از آب محروم كنند وچنين هم كردند ، توجه به اين داشته باشيم كه قصد دشمن اين بود كه امام ويارانش را بكشند و اثري هم از اين جنايت در تاريخ نماند.قلمها در دست آنها بود و هر جور مي خواستند مي كردند. حقايق را وارونه نشان مي دادند و تلاش مي كردند حادثه كربلا يك حادثه ساده قلمداد كنند بسياري از ستم هايي را كه در كربلا بر اهلبيت امام حسين(ع) رفت ننوشتند و نگفتند: جنايات بني اميه در كربلا بيش از اينهايي است كه الان در دسترس داريم.
آيت الله مطهري در حماسه حسيني آورده است كه مسأله تشنگي امام حسين(ع) از مسلمات است و يك مسأله يقيني و قطعي است (ج 2، ص 217) و با تهيه آب در شب عاشورا و غسل كردن و وضو گرفتن، اين مشكل بر طرف نشد و آنان در روز عاشورا تشنه به شهادت رسيدند.
نتيجه: هر چند امام و يارانش در روزهاي قبل از روز عاشورا آنهم به مقدار بسيار ناچيز و كم آب پيدا مي كردند ولي آنچه مسلم است اين است كه در روز عاشورا هيچ آبي در خيمه ها پيدا نمي شد و همه تشنه به شهادت رسيدند.
درباره اين مساله مي توانيد به مآخذ زير مراجعه كنيد:
1. بحارالانوار 2. منتهي الامال 3. تاريخ طبري ج 4، 4. احقاق الحق ج 11، 5. قصه كربلا نوشته علي نظري منفرد 6. تأملي در نهضت عاشورا نوشته رسول جعفريان 7. اعيان الشيعه8. المجالس السنيه 9. مقتل خوارزمي ج1، 10. الفتوح ج 5 ، 11. وقايع الايام خياباني 12. مقتل ابي مخنف

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |

در این زمینه اختلاف آراء شدیدی میان محققان و مورخان و انساب شناسان وجود دارد که نتیجه گیری را سخت کرده است اما با بررسی دقیق موضوع و اقوال وارد شده به این نتیجه می رسیم که حضرت علی اکبر از امام سجاد علیهما السلام بزرگتر بوده است.

توضیح بیشتر:

علی اکبر بین سالهای 33 تا 35 هـ ق از مادری بزرگوار به نام لیلی دختر ابن‏مرة بن مسعود ثقفی در شهر مدینه چشم به جهان گشود. دانشمندان و مورخان سن شریف او را مختلف نقل کرده‏اند که ما آنها را به سه دسته تقسیم می‏کنیم.
اول. ابن‏شهر آشوب در مناقب و طبرسی در اعلام الوری و شیخ مفید در ارشاد، هیجده یا نوزده ساله نوشته‏اند.
دوم. ابن‏نمای حلی در مثیر الاحزان، بیست و سه ساله آورده است.
سوم. ابن‏ادریس حلی در خاتمه‏ی کتاب حج سرائر (ص 655) می‏نویسد: علی اکبر درامارت عثمان به دنیا آمده است.
بنابراین عمر شریف آن حضرت بین بیست و پنج و بیست و هفت سال بوده است و مرحوم محدث قمی در نفس المهموم(نفس المهموم، ص 192)و مقرم در رساله‏ی علی‏اکبر و ذبیح الله محلاتی در فرسان الهیجاء و عماد اصفهانی در زندگانی علی اکبر این قول را به دلایل ذیل بر سایر اقوال ترجیح داده‏اند.
دلیل اول: اتفاق مورخان و نسب شناسان
مقرم می‏نویسد: علی اکبر در روز عاشورا نزدیک بیست و هفت سال داشته و مورخان و نسبت شناسان بزرگتر بودن او را از امام سجاد علیه‏السلام که در آن روز بیست و سه ساله بوده تأکید می‏کنند و بر آن اتفاق دارند(علی اکبر، ص 12)
محمد بن ادریس می‏نویسد: درباره‏ی سن و بزرگتر بودن علی اکبر از امام سجاد باید به خبرگان و نسب شناسان رجوع نمود مانند زبیر بن بکار، ابوالفرج اصفهانی، بلاذری، مزنی، صاحب کتاب لباب اخبار الخلفاء، عمری، صاحب کتاب زواجر و مواعظ، ابن‏قتیبه، در کتاب معارف، محمد بن جریر طبری، ابن‏ابی‏الازهر، ابوحنیفه‏ی دینوری و ابوعلی بن همام.
ابن‏ادریس می‏افزاید: همه‏ی این نویسندگان و دانشمندان و نسب شناسان بزرگ بر بزرگتر بودن علی اکبر از امام سجاد علیه‏السلام اتفاق نظر دارند و آنان در اظهار نظر دراین باره از دیگران آگاه‏ترند(سرائر، ج 1، مزار حج، ص 656-655)
دلیل دوم: تولد او در عصر عثمان
محمد بن ادریس حلی می‏نویسد: این علی بن الحسین (همان که مادرش لیلی) است در امارت عثمان به دنیا آمده است (همان)
محدث قمی نیز این نظر را تأیید می‏کند(نفس المهموم، ص 192)
مقرم در رساله‏ی خود می‏نویسد: علی اکبر در یازدهم ماه شعبان سال 33 هجری دو سال قبل از کشته شدن عثمان به دنیا آمد(علی اکبر، ص 12)
محلاتی، در فرسان الهیجاء از هدیة الزائر علامه‏ی نوری نقل می‏کند که علی اکبر بیست و پنج سال داشت.
دلیل سوم:
حضرت علی اکبر از جد بزرگوارش حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام روایت نقل می‏کند.( محدث قمی، نفس المهموم، ص 192)
توضیح اینکه اگر حضرت علی اکبر دو سال قبل از کشته شدن عثمان به دنیا آمده باشد، تقریبا هفت سال از زندگی پربارش در زمان حیات جدش امیرالمؤمنین بوده و با این حساب، نقل روایت می‏تواند صحیح و دال بر بیست و هفت سالگیش در کربلا باشد.
در مقابل این نظرات شیخ مفید امام سجاد (ع) را بزرگ تر از حضرت علی اکبر می داند .( ارشاد،ج 2،ص 137،شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه) نویسنده «البدع» و نویسنده «شرح الاخبار» نیز چنین نظری دارند.

نتیجه گیری:

همان طور که در بحث پیش بیان شد حضرت علی اکبر در سال 33 تا 35 ه ق، به دنیا آمده و از آنجایی که حضرت امام سجاد علیه‏السلام درسال 38 ه ق، به دنیا آمده است و بر این نظر اکثر بزرگان است و از مقایسه‏ی تاریخ تولد آن دو بزرگوار حقیقت روشن می‏شود که حضرت علی بن الحسین الاکبر از برادر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین بزرگتر بوده است. او در کربلا بین بیست و پنج و بیست و هفت سال داشته در حالی که سن حضرت سجاد علیه‏السلام را بین نوزده تا بیست و سه سال نوشته‏اند.
مقرم ضمن اینکه سن امام سجاد علیه‏السلام را در هنگام واقعه‏ی عاشورا بیست و سه سال می‏داند، می‏نویسد که مورخان ونسب شناسان بر بزرگتر بودن حضرت علی اکبر از امام سجاد علیه‏السلام اتفاق نظر دارند(مقرم ،علی اکبر، ص 12)
یعقوبی در تاریخ خود می‏نویسد: یکی از فرزندان امام حسین علیه‏السلام علی اکبر است که در طف (کربلا) شهید شد و مادرش لیلی دختر ابی‏مرة بن مسعود ثقفی است.( تاریخ یعقوبی، ج 2 ص 247-246)
ابوالفرج اصفهانی می‏نویسد:
ثم دعی یزید لعنه الله بعلی بن الحسین[علیه‏السلام ]فقال له مااسمک قال علی قال اللعین او لم یقتل الله علیا قال قد کان لی اخ اکبر منی یسمی علیا فقلتموه... (مقاتل الطالبین، ص 80)
یزید لعنة الله علیه علی بن الحسین امام زین العابدین[علیه‏السلام ]را طلبید، هنگامی که آمد، از او پرسید، اسمت چیست؟ امام سجاد فرمود: علی. یزید لعنة الله علیه گفت: آیا خداوند علی را در کربلا نکشت؟ امام فرمود: من برادر بزرگتری داشتم که نام او نیز علی بود و شما او را در کربلا شهید کردید...
این عبارت نص صریحی است بر اینکه علی بن الحسین شهید از امام سجاد علیه‏السلام بزرگتر بوده است و طبق نقل مشهور و صحیح، امام سجاد علی بن الحسین الاوسط است و علی بن الحسین الاصغر کودک شیرخواره امام حسین بوده است.

عمری که یکی از نسب شناسان بزرگ است در کتاب المجدی می‏نویسد: کسانی که بصیرت و شناخت کافی نسبت به فرزندان امام حسین علیه‏السلام و تاریخ زندگی آنان ندارند، گمان می‏کنند که علی بن الحسین الاصغر یعنی امام سجاد علیه‏السلام در کربلا کشته شده است (محمد به ادریس، سرائر، مزار حج، ص 655)
تستری می‏نویسد: امام سجاد علیه‏السلام در روز عاشورا تقریبا مردی بیست و دو ساله بود و علی اکبر از او بزرگتر بوده است، پس هیجده ساله بودن علی اکبر معقول نیست(قاموس الرجال، ج 6، ص 461)
در نتیجه حضرت علی اکبر علیه السلام از امام سجاد علیه السلام بزرگتر بوده است.

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |

متن حدیث و ترجمه آن:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی عَلا فی تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فی تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فی سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فی اَرْکانِهِ، وَاَحاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْماً وَ هُوَ فی مَکانِهِ وَ قَهَرَ جَمیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ،حَمیداً لَمْ یَزَلْ، مَحْموداً لایَزالُ (وَ مَجیداً لایَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعیداً وَ کُلُّ أَمْرٍ إِلَیْهِ یَعُودُ).بارِئُ الْمَسْمُوکاتِ وَداحِی الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضینَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائکَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلی جَمیعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلی جَمیعِ مَنْ أَنْشَأَهُ.یَلْحَظُ کُلَّ عَیْنٍ وَالْعُیُونُ لاتَراهُ

کَریمٌ حَلیمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ کُلَّ شَیءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَیْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا یَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلایُبادِرُ إِلَیْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَیْهِ اَلْمَکْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَیْهِ الْخَفِیّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِکُلِّ شَیءٍ، والغَلَبَةُ علی کُلِّ شَیءٍ والقُوَّةُ فی کُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلی کُلِّ شَئٍ وَلَیْسَ مِثْلَهُ شَیءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّیءِ حینَ لاشَیءَ دائمٌ حَی وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُالْحَکیمُ.جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِکَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطیفُ الْخَبیرُ. لایَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعایَنَةٍ، وَلایَجِدُ أَحَدٌ کَیْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِیَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلی نَفْسِهِ

وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله ألَّذی مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذی یَغْشَی الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذی یُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشیرٍ وَلامَعَهُ شَریکٌ فی تَقْدیرِهِ وَلایُعاوَنُ فی تَدْبیرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلی غَیْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَکَلُّفٍ وَلاَ احْتِیالٍ. أَنْشَأَها فَکانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ.فَهُوَالله الَّذی لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنیعَةِ، الْعَدْلُ الَّذی لایَجُوُر، وَالْأَکْرَمُ الَّذی تَرْجِعُ إِلَیْهِ الْأُمُورُ.وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله الَّذی تَواضَعَ کُلُّ شَیءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ کُلُّ شَیءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ کُلُّ شَیءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ کُلُّ شَیءٍ لِهَیْبَتِهِ. مَلِکُ الْاَمْلاکِ وَ مُفَلِّکُ الْأَفْلاکِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، کُلٌّ یَجْری لاَِجَلٍ مُسَمّی. یُکَوِّرُالَّلیْلَ عَلَی النَّهارِ وَیُکَوِّرُالنَّهارَ عَلَی الَّلیْلِ یَطْلُبُهُ حَثیثاً. قاصِمُ کُلِّ جَبّارٍ عَنیدٍ وَ مُهْلِکُ کُلِّ شَیْطانٍ مَریدٍ

لَمْ یَکُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ یَشاءُ فَیُمْضی، وَیُریدُ فَیَقْضی، وَیَعْلَمُ فَیُحْصی، وَیُمیتُ وَیُحْیی، وَیُفْقِرُ وَیُغْنی، وَیُضْحِکُ وَیُبْکی، (وَیُدْنی وَ یُقْصی) وَیَمْنَعُ وَ یُعْطی، لَهُ الْمُلْکُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.یُولِجُ الَّلیْلَ فِی النَّهارِ وَیُولِجُ النَّهارَ فی الَّلیْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزیزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجیبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِی الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذی لایُشْکِلُ عَلَیْهِ شَیءٌ، وَ لایُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخینَ وَلایُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّینَ.اَلْعاصِمُ لِلصّالِحینَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحینَ، وَ مَوْلَی الْمُؤْمِنینَ وَرَبُّ الْعالَمینَ. الَّذِی اسْتَحَقَّ مِنْ کُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ یَشْکُرَهُ وَیَحْمَدَهُ (عَلی کُلِّ حالٍ).

أَحْمَدُهُ کَثیراً وَأَشْکُرُهُ دائماً عَلَی السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائکَتِهِ وکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطیعُ وَأُبادِرُ إِلی کُلِّ مایَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً فی طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ الله الَّذی لایُؤْمَنُ مَکْرُهُ وَلایُخافُ جَورُهُ

وَأُقِرُّلَهُ عَلی نَفْسی بِالْعُبُودِیَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ، وَأُؤَدّی ما أَوْحی بِهِ إِلَی حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بی مِنْهُ قارِعَةٌ لایَدْفَعُها عَنّی أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حیلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ- لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ – لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنی أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَی (فی حَقِّ عَلِی) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لی تَبارَکَ وَتَعالَی الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَالله الْکافِی الْکَریمُ.

فَأَوْحی إِلَی: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ – فی عَلِی یَعْنی فِی الْخِلاَفَةِ لِعَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ – وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ).مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فی تَبْلیغِ ما أَنْزَلَ الله تَعالی إِلَی، وَ أَنَا أُبَیِّنُ لَکُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآیَةِ: إِنَّ جَبْرئیلَ هَبَطَ إِلَی مِراراً ثَلاثاً یَأْمُرُنی عَنِ السَّلامِ رَبّی – وَ هُوالسَّلامُ – أَنْ أَقُومَ فی هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ کُلَّ أَبْیَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِی بْنَ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی وَ خَلیفَتی (عَلی أُمَّتی) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدی، الَّذی مَحَلُّهُ مِنّی مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِی بَعْدی وَهُوَ وَلِیُّکُمْ بَعْدَالله وَ رَسُولِهِ.وَقَدْ أَنْزَلَ الله تَبارَکَ وَ تَعالی عَلَی بِذالِکَ آیَةً مِنْ کِتابِهِ (هِی): (إِنَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُواالَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)، وَ عَلِی بْنُ أَبی طالِبٍ الَّذی أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَهُوَ راکِعٌ یُریدُالله عَزَّوَجَلَّ فی کُلِّ حالٍ

وَسَأَلْتُ جَبْرَئیلَ أَنْ یَسْتَعْفِی لِی (السَّلامَ) عَنْ تَبْلیغِ ذالِکَ إِلیْکُمْ – أَیُّهَاالنّاسُ – لِعِلْمی بِقِلَّةِ الْمُتَّقینَ وَکَثْرَةِ الْمُنافِقینَ وَإِدغالِ اللّائمینَ وَ حِیَلِ الْمُسْتَهْزِئینَ بِالْإِسْلامِ، الَّذینَ وَصَفَهُمُ الله فی کِتابِهِ بِأَنَّهُمْ یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَیْسَ فی قُلوبِهِمْ، وَیَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَالله عَظیمٌ.وَکَثْرَةِ أَذاهُمْ لی غَیْرَ مَرَّةٍ حَتّی سَمَّونی أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّی کَذالِکَ لِکَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِیّی وَ إِقْبالی عَلَیْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّی) حَتّی أَنْزَلَ الله عَزَّوَجَلَّ فی ذالِکَ (وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذونَ النَّبِی وَ یَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ – (عَلَی الَّذینَ یَزْعُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) – خَیْرٍ لَکُمْ، یُؤْمِنُ بِالله وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ) الآیَةُ

وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّی الْقائلینَ بِذالِکَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّیْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَیْهِمْ بِأَعْیانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَیْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلکِنِّی وَالله فی أُمورِهمْ قَدْ تَکَرَّمْتُ. وَکُلُّ ذالِکَ لایَرْضَی الله مِنّی إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ الله إِلَی (فی حَقِّ عَلِی)، ثُمَّ تلا: (یا أَیُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ – فی حَقِّ عَلِی – وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ).

فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِکَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ الله قَدْ نَصَبَهُ لَکُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَی الْمُهاجِرینَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَی التّابِعینَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَی الْبادی وَالْحاضِرِ، وَ عَلَی الْعَجَمِی وَالْعَرَبی، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوکِ وَالصَّغیرِ وَالْکَبیرِ، وَ عَلَی الْأَبْیَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلی کُلِّ مُوَحِّدٍ.ماضٍ حُکْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَالله لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فی هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطیعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(الله) رَبِّکُمْ، فَإِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاکُمْ وَإِلاهُکُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُهُ الُْمخاطِبُ لَکُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدی عَلی وَلِیُّکُمْ وَ إِمامُکُمْ بِأَمْرِالله رَبِّکُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فی ذُرِّیَّتی مِنْ وُلْدِهِ إِلی یَوْمٍ تَلْقَوْنَ الله وَرَسولَهُ.

لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ الله وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ الله (عَلَیْکُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَالله عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِی الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَیْتُ بِما عَلَّمَنی رَبِّی مِنْ کِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَیْهِ.مَعاشِرَالنّاسِ، علی (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ الله فِی، وَ کُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فی إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ (الَّذی ذَکَرَهُ الله فی سُورَةِ یس: (وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ).مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ، فَهُوَالَّذی یَهدی إِلَی الْحَقِّ وَیَعْمَلُ بِهِ، وَیُزْهِقُ الْباطِلَ وَیَنْهی عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِی الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَالَّذی فَدی رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ یَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ.(أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعی. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ یَنامَ فی مَضْجَعی، فَفَعَلَ فادِیاً لی بِنَفْسِهِ).

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ الله، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ الله.مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ الله، وَلَنْ یَتُوبَ الله عَلی أَحَدٍ أَنْکَرَ وِلایَتَهُ وَلَنْ یَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَی الله أَنْ یَفْعَلَ ذالِکَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ یُعَذِّبَهُ عَذاباً نُکْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ.

مَعاشِرَالنّاسِ، بی – وَالله – بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالْمُرْسَلینَ، وَأَنَا – (وَالله) – خاتَمُ الْأَنْبِیاءِ وَالْمُرْسَلینَ والْحُجَّةُ عَلی جَمیعِ الَْمخْلوقینَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضینَ. فَمَنْ شَکَّ فی ذالِکَ فَقَدْ کَفَرَ کُفْرَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی وَ مَنْ شَکَّ فی شَیءٍ مِنْ قَوْلی هذا فَقَدْ شَکَّ فی کُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَی، وَمَنْ شَکَّ فی واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَکَّ فِی الْکُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاکُّ فینا فِی النّارِ.مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِی الله عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضیلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَی وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَی وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّی أَبَدَ الْآبِدینَ وَدَهْرَالدّاهِرینَ وَ عَلی کُلِّ حالٍ.

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدی مِنْ ذَکَرٍ و أُنْثی ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِی الْخَلْقُ.مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَی قَوْلی هذا وَلَمْ یُوافِقْهُ.أَلا إِنَّ جَبْرئیلَ خَبَّرنی عَنِ الله تَعالی بِذالِکَ وَیَقُولُ: «مَنْ عادی عَلِیّاً وَلَمْ یَتَوَلَّهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَتی وَ غَضَبی»، (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله – أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها – إِنَّ الله خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ).مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذی ذَکَرَ فی کِتابِهِ العَزیزِ، فَقالَ تعالی (مُخْبِراً عَمَّنْ یُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتا عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ الله).

مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَانْظُرُوا إِلی مُحْکَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ یُوضِحَ لَکُمْ تَفْسیرَهُ إِلاَّ الَّذی أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلی وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِیَدَی) وَ مُعْلِمُکُمْ: أَنَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِی بْنُ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَی.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَکْبَرُ، فَکُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی الْحَوْضَ.أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله فی خَلْقِهِ وَ حُکّامُهُ فی أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّیْتُ.أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَمیرَالْمُؤْمِنینَ» غَیْرَ أَخی هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدی لاَِحَدٍ غَیْرِهِ

ثم قال: «ایهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ؟ قالوا: الله و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلی مَوْلاهُ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِی أخی وَ وَصیی وَ واعی عِلْمی، وَ خَلیفَتی فی اُمَّتی عَلی مَنْ آمَنَ بی وَعَلی تَفْسیرِ کِتابِ الله عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعی إِلَیْهِ وَالْعامِلُ بِمایَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالی عَلی طاعَتِهِ وَالنّاهی عَنْ مَعْصِیَتِهِ. إِنَّهُ خَلیفَةُ رَسُولِ الله وَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ وَالْإمامُ الْهادی مِنَ الله، وَ قاتِلُ النّاکِثینَ وَالْقاسِطینَ وَالْمارِقینَ بِأَمْرِالله. یَقُولُ الله: (مایُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَی).بِأَمْرِکَ یارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْکَرَهُ وَاغْضِبْ عَلی مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

اللهمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَ الْآیَةَ فی عَلِی وَلِیِّکَ عِنْدَتَبْیینِ ذالِکَ وَنَصْبِکَ إِیّاهُ لِهذَا الْیَوْمِ: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً)، (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَالْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ). اللهمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ أَنِّی قَدْ بَلَّغْتُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَکْمَلَ الله عَزَّوَجَلَّ دینَکُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ یَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ یَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَی الله عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِکَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ) وَ فِی النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لایُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ یُنْظَرونَ).

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِی، أَنْصَرُکُمْ لی وَأَحَقُّکُمْ بی وَأَقْرَبُکُمْ إِلَی وَأَعَزُّکُمْ عَلَی، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِیانِ. وَ مانَزَلَتْ آیَةُ رِضاً (فی الْقُرْآنِ) إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذینَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَةُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ فی (هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَیْرَهُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دینِ الله وَالُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ الله، وَ هُوَالتَّقِی النَّقِی الْهادِی الْمَهْدِی. نَبِیُّکُمْ خَیْرُ نَبی وَ وَصِیُّکُمْ خَیْرُ وَصِی (وَبَنُوهُ خَیْرُالْأَوْصِیاءِ).مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّیَّةُ کُلِّ نَبِی مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِ (أَمیرِالْمُؤْمِنینَ) عَلِی.مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْلیسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُکُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُکُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَی الْأَرضِ بِخَطیئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُالله عَزَّوَجَلَّ، وَکَیْفَ بِکُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْکُمْ أَعْداءُالله،أَلا وَ إِنَّهُ لایُبْغِضُ عَلِیّاً إِلاّشَقِی، وَ لایُوالی عَلِیّاً إِلاَّ تَقِی، وَ لایُؤْمِنُ بِهِ إِلاّ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ.

وَ فی عَلِی – وَالله – نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْر: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ) (إِلاّ عَلیّاً الّذی آمَنَ وَ رَضِی بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ).مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ الله وَبَلَّغْتُکُمْ رِسالَتی وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبینُ.مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوالله حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).

مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (بالله ما عَنی بِهذِهِ الْآیَةِ إِلاَّ قَوْماً مِنْ أَصْحابی أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِئٍ عَلی مایَجِدُ لِعَلِی فی قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ).مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ مَسْلوکٌ فِی ثُمَّ فی عَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ، ثُمَّ فِی النَّسْلِ مِنْهُ إِلَی الْقائِمِ الْمَهْدِی الَّذی یَأْخُذُ بِحَقِّ الله وَ بِکُلِّ حَقّ هُوَ لَنا، لاَِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَی الْمُقَصِّرینَ وَالْمعُانِدینَ وَالُْمخالِفینَ وَالْخائِنینَ وَالْآثِمینَ وَالّظَالِمینَ وَالْغاصِبینَ مِنْ جَمیعِ الْعالَمینَ.

مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُکُمْ أَنّی رَسُولُ الله قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِی الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ؟ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْهان یَضُرَّالله شَیْئاً وَسَیَجْزِی الله الشّاکِرینَ (الصّابِرینَ). أَلاوَإِنَّ عَلِیّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّکْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ.مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَی بِإِسْلامِکُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَی الله فَیُحْبِطَ عَمَلَکُمْ وَیَسْخَطَ عَلَیْکُمْ وَ یَبْتَلِیَکُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّکُمْ لَبِا الْمِرْصادِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَیَکُونُ مِنْ بَعْدی أَئمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَیَوْمَ الْقِیامَةِ لایُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله وَأَنَا بَریئانِ مِنْهُمْ.مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْیاعَهُمْ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ. أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحیفَةِ، فَلْیَنْظُرْ أَحَدُکُمْ فی صَحیفَتِهِ!!مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّی أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (فی عَقِبی إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْلیغِهِهان حُجَّةً عَلی کُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلی کُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ یَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ یُولَدْ، فَلْیُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ. وَسَیَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدی مُلْکاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ الله الْغاصِبینَ الْمُغْتَصبینَ)، وَعِنْدَها سَیَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ یَفْرَغُ) وَیُرْسِلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَکُنْ لِیَذَرَکُمْ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمیزَالْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، وَ ما کانَ الله لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ.مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّ وَالله مُهْلِکُها بِتَکْذیبِها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ مُمَلِّکُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِی وَالله مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَکُمْ أَکْثَرُالْأَوَّلینَ، وَالله لَقَدْ أَهْلَکَ الْأَوَّلینَ، وَهُوَ مُهْلِکُ الْآخِرینَ.

قالَ الله تَعالی: (أَلَمْ نُهْلِکِ الْأَوَّلینَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرینَ، کذالِکَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمینَ، وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ).مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله قَدْ أَمَرَنی وَنَهانی، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِیّاً وَنَهَیْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُی لَدَیْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْیِهِ تَرشُدُوا، (وَصیرُوا إِلی مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِکُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبیلِهِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَکُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدی)، یَهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ.ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحیمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمینَ…» إِلی آخِرِها،

وَقالَ: فِی نَزَلَتْ وَفیهِمْ (وَالله) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِیَّاهُمْ خَصَّتْ، أُولئکَ أَوْلِیاءُالله الَّذینَ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغالِبُونَ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُالْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّیاطینِ یوحی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً. أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ ذَکَرَهُمُ الله فی کِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً یُؤمِنُونَ بِالله وَالْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّالله وَ رَسُولَهُ وَلَوْکانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشیرَتَهُمْ، أُولئِکَ کَتَبَ فی قُلوبِهِمُ الْإیمانَ) إِلی آخِرالآیَةِ.

أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذینَ وَصَفَهُمُ الله عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ).(أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَرْتابوا).أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنینَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِکَةُ بِالتَّسْلیمِ یَقُولونَ: سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدینَ.أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ یُرْزَقونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَصْلَونَ سَعیراً.أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهیقاً وَ هِی تَفورُ وَ یَرَوْنَ لَهازَفیراً.أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ الله فیهِمْ: (کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها) الآیة.أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (کُلَّما أُلْقِی فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ یَأتِکُمْ نَذیرٌ، قالوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ الله مِنْ شَیءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فی ضَلالٍ کَبیرٍ) إِلی قَوله: (أَلافَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعیرِ). أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبیرٌ.

مَعاشِرَالنَاسِ، شَتّانَ مابَیْنَ السَّعیرِ وَالْأَجْرِ الْکَبیرِ.(مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ الله وَلَعَنَهُ، وَ وَلِیُّنا (کُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ الله وَ أَحَبَّهُ.مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّی (أَنَا) النَّذیرُ و عَلِی الْبَشیرُ.(مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّی مُنْذِرٌ وَ عَلِی هادٍ.مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّی نَبی وَ عَلِی وَصِیّی.(مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّی رَسولٌ وَ عَلِی الْإِمامُ وَالْوَصِی مِنْ بَعْدی، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّی والِدُهُمْ وَهُمْ یَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ).

أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِی.أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَی الدِّینِ.أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ.أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها.أَلا إِنَّهُ غالِبُ کُلِّ قَبیلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْکِ وَهادیها.أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِکُ بِکُلِّ ثارٍ لاَِوْلِیاءِالله.أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدینِ الله.

أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَمیقٍ.

أَلا إِنَّهُ یَسِمُ کُلَّ ذی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ کُلَّ ذی جَهْلٍ بِجَهْلِهِ.

أَلا إِنَّهُ خِیَرَةُالله وَ مُخْتارُهُ.

أَلا إِنَّهُ وارِثُ کُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحیطُ بِکُلِّ فَهْمٍ.

أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَیِّدُ لاَِمْرِ آیاتِهِ.

أَلا إِنَّهُ الرَّشیدُ السَّدیدُ.

أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ.

أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَیْنَ یَدَیْهِ.

أَلا إِنَّهُ الْباقی حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ.

أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَیْهِ.

أَلاوَإِنَّهُ وَلِی الله فی أَرْضِهِ، وَحَکَمُهُ فی خَلْقِهِ، وَأَمینُهُ فی سِرِّهِ وَ علانِیَتِهِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنّی قَدْبَیَّنْتُ لَکُمْ وَأَفْهَمْتُکُمْ، وَ هذا عَلِی یُفْهِمُکُمْ بَعْدی. أَلاوَإِنِّی عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتی أَدْعُوکُمْ إِلی مُصافَقَتی عَلی بَیْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدی. أَلاوَإِنَّی قَدْ بایَعْتُ الله وَ عَلِی قَدْ بایَعَنی. وَأَنَا آخِذُکُمْ بِالْبَیْعَةِ لَهُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ. (إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ الله، یَدُالله فَوْقَ أَیْدیهِمْ. فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ الله فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً).

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائرِالله، (فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما) الآیَة.مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَیْتَ، فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَیْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتَرُوا وَ افْتَقَرُوا.مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَالله لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلی وَقْتِهِ ذالِکَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَیْهِمْ وَالله لایُضیعُ أَجْرَالُْمحْسِنینَ.مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَیْتَ بِکَمالِ الدّینِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلاعٍ.مَعاشِرَالنّاسِ، أَقیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ کَما أَمَرَکُمُ الله عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَیْکُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِیتُمْ فَعَلِی وَلِیُّکُمْ وَمُبَیِّنٌ لَکُمْ، الَّذی نَصَبَهُ الله عَزَّوَجَلَّ لَکُمْ بَعْدی أَمینَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ مِنْ ذُرِّیَّتی یُخْبِرونَکُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَیُبَیِّنُونَ لَکُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.

أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَکْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِیَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَی عَنِ الْحَرامِ فی مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَیْعَةَ مِنْکُمْ وَالصَّفْقَةَ لَکُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ فی عَلِی أمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالأَوْصِیاءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذینَ هُمْ مِنِّی وَمِنْهُ إمامَةٌ فیهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدی إِلی یَوْمٍ یَلْقَی الله الَّذی یُقَدِّرُ وَ یَقْضی.مَعاشِرَالنّاسِ، وَ کُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُکُمْ عَلَیْهِ وَکُلُّ حَرامٍ نَهَیْتُکُمْ عَنْهُ فَإِنِّی لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِکَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْکُرُوا ذالِکَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَیِّرُوهُ. أَلا وَ إِنِّی اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ

أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلی قَوْلی وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّی وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّی. وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْی عَنْ مُنْکَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ.مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ یُعَرِّفُکُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُکُمْ إِنَّهُمْ مِنِّی وَمِنْهُ، حَیْثُ یَقُولُ الله فی کِتابِهِ: (وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فی عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما».مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوی، التَّقْوی، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ کَما قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیءٌ عَظیمٌ). اُذْکُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازینَ وَالُْمحاسَبَةَ بَیْنَ یَدَی رَبِّ الْعالَمینَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثیبَ عَلَیْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَیْسَ لَهُ فِی الجِنانِ نَصیبٌ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّکُمْ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونی بِکَفٍّ واحِدٍ فی وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِی الله عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِکُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِی أَمیرِالْمُؤْمنینَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّی وَ مِنْهُ، عَلی ما أَعْلَمْتُکُمْ أَنَّ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِهِ.فَقُولُوا بِأَجْمَعِکُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطیعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّکَ فی أَمْرِ إِمامِنا عَلِی أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبایِعُکَ عَلی ذالِکَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَیْدینا. علی ذالِکَ نَحْیی وَ عَلَیْهِ نَموتُ وَ عَلَیْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَیِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُکُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْمیثاقَ.

وَعَظْتَنا بِوَعْظِ الله فی عَلِی أَمیرِالْمؤْمِنینَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذینَ ذَکَرْتَ مِنْ ذُرِّیتِکَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ الله بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْمیثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا، مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَیْدینا. مَنْ أَدْرَکَها بِیَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغی بِذالِکَ بَدَلاً وَلایَرَی الله مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّی ذالِکَ عَنْکَ الّدانی والقاصی مِنْ اَوْلادِنا واَهالینا، وَ نُشْهِدُالله بِذالِکَ وَ کَفی بِالله شَهیداً وَأَنْتَ عَلَیْنا بِهِ شَهیدٌ».مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ الله یَعْلَمُ کُلَّ صَوْتٍ وَ خافِیَةَ کُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدی فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها)، وَمَنْ بایَعَ فَإِنَّما یُبایِعُ الله، (یَدُالله فَوْقَ أَیْدیهِمْ).مَعاشِرَالنّاسِ، فَبایِعُوا الله وَ بایِعُونی وَبایِعُوا عَلِیّاً أَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ) کَلِمَةً باقِیَةً.

یُهْلِکُ الله مَنْ غَدَرَ وَ یَرْحَمُ مَنْ وَ فی، (وَ مَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ الله فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً).مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذی قُلْتُ لَکُمْ وَسَلِّمُوا عَلی عَلی بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنینَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصیرُ)، وَ قُولوا: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِی لَوْلا أَنْ هَدانَا الله) الآیة.مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلی بْنِ أَبی طالِبٍ عِنْدَالله عَزَّوَجَلَّ – وَ قَدْ أَنْزَلَهافِی الْقُرْآنِ – أَکْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِیَها فی مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَکُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذینَ ذَکرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً.

مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلی مُبایَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْلیمِ عَلَیْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنینَ أُولئکَ هُمُ الْفائزُونَ فی جَنّاتِ النَّعیمِ.مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما یَرْضَی الله بِهِ عَنْکُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَلَنْ یَضُرَّالله شَیْئاً.اللهمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنینَ (بِما أَدَّیْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَی (الْجاحِدینَ) الْکافِرینَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ.(موارد داخل پرانتز تفاوت نسخ می باشد.)

بخش اول: حمد و ثنای الهی

ستایش خدای را سزاست که در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگان نزدیک است؛ سلطنتش پرجلال و در ارکان آفرینش اش بزرگ است. بى آنکه مکان گیرد و جابه جا شود، بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.

همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگی او را پایانی نیست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامی امور به سوی اوست.

اوست آفریننده آسمان ها و گستراننده زمین ها و حکمران آن ها. دور و منزه از خصایص آفریده هاست و در منزه بودن خود نیز از تقدیس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزونی بخش آفریده ها و نعمت ده ایجاد شده هاست.

به یک نیم نگاه دیده ها را ببیند و دیده ها هرگز او را نبینند.

کریم و بردبار و شکیباست. رحمت اش جهان شمول و عطایش منّت گذار. در انتقام بی شتاب و در کیفر سزاواران عذاب، صبور و شکیباست. بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا. پوشیده ها بر او آشکار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگیری و چیرگی بر هر هستی. نیروی آفریدگان از او و توانایی بر هر پدیده ویژه اوست. او را همانندی نیست و هموست ایجادگر هر موجود در تاریکستان لاشیء. جاودانه و زنده و عدل گستر. جز او خداوندی نباشد و اوست ارجمند و حکیم.

دیده ها را بر او راهی نیست و اوست دریابنده دیده ها. بر پنهانی ها آگاه و بر کارها داناست. کسی از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگی او از نهان و آشکار دست نیابد مگر، او – عزّوجلّ – خود، راه نماید و بشناساند.

و گواهی می دهم که او «الله» است. همو که تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است. بی مشاور، فرمانش را اجرا، بی شریک تقدیرش را امضا و بی یاور سامان دهی فرماید. صورت آفرینش او را الگویی نبوده و آفریدگان را بدون یاور و رنج و چاره جویی، هستی بخشیده است. جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است.

پس اوست «الله» که معبودی به جز او نیست. همو که صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگری است که ستم روا نمی دارد و کریمی که کارهابه او بازمی گردد.

و گواهی می دهم که او «الله» است که آفریدگان در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانایی اش تسلیم و به هیبت و بزرگی اش فروتن اند. پادشاه هستی ها و چرخاننده سپهرها و رام کننده آفتاب و ماه که هریک تا اَجَل معین جریان یابند. او پردۀ شب را به روز و پردۀ روز را – که شتابان در پی شب است – به شب پیچد. اوست شکنندۀ هر ستمگر سرکش و نابودکنندۀ هر شیطان رانده شده.

 نه او را ناسازی باشد و نه برایش انباز و مانندی. یکتا و بی نیاز، نه زاده و نه زاییده شده، او را همتایی نبوده، خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده کند و حکم نماید. بداند و بشمارد. بمیراند و زنده کند. نیازمند و بی نیاز گرداند. بخنداند و بگریاند. نزدیک آورد و دور برد. بازدارد و عطا کند. او راست پادشاهی و ستایش. به دست توانی اوست تمام نیکی. و هموست بر هر چیز توانا

شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودی جز او نیست؛ گران مایه و آمرزنده؛ اجابت کنندۀ دعا و افزایندۀ عطا، بر شمارندۀ نفَس ها؛ پروردگار پری و انسان. چیزی بر او مشکل ننماید، فریاد فریادکنندگان او را آزرده نکند و اصرارِ اصرارکنندگان او را به ستوه نیاورد

نیکوکاران را نگاهدار، رستگاران را یار، مؤمنان را صاحب اختیار و جهانیان را پروردگار است؛ آن که در همه احوال سزاوار سپاس و ستایش آفریدگان است.

او را ستایش فراوان و سپاس جاودانه می گویم بر شادی و رنج و بر آسایش و سختی و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هایش ایمان داشته، فرمان او را گردن می گذارم و اطاعت می کنم؛ و به سوی خشنودی او می شتابم و به حکم او تسلیمم؛ چرا که به فرمانبری او شائق و از کیفر او ترسانم. زیرا او خدایی است که کسی از مکرش در امان نبوده و از بی عدالتیش ترسان نباشد (زیرا او را ستمی نیست).

بخش اول: فرمان الهی برای مطلبی مهم

و اکنون به عبودیت خویش و پروردگاری او گواهی می دهم. و وظیفه خود را در آن چه وحی شده انجام می دهم مباد که از سوی او عذابی فرود آید که کسی یاری دورساختن آن از من نباشد. هر چند توانش بسیار و دوستی اش (با من) خالص باشد.

- معبودی جز او نیست – چرا که اعلام فرموده که اگر آن چه (درباره ی علی) نازل کرده به مردم نرسانم، وظیفه رسالتش را انجام نداده ام؛ و خداوند تبارک و تعالی امنیت از [آزار] مردم را برایم تضمین کرده و البته که او بسنده و بخشنده است.

 پس آنگاه خداوند چنین وحی ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. ای فرستادۀ ما! آن چه از سوی پروردگارت دربارۀ علی و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ کن، وگرنه رسالت خداوندی را به انجام نرسانده ای؛ و او تو را از آسیب مردمان نگاه می دارد.»

هان مردمان! آنچه بر من فرود آمده، در تبلیغ آن کوتاهی نکرده ام و حال برایتان سبب نزول آیه را بیان می کنم: همانا جبرئیل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوی سلام، پروردگارم – که تنها او سلام است – فرمانی آورد که در این مکان به پا خیزم و به هر سفید و سیاهی اعلام کنم که علی بن ابی طالب برادر، وصی و جانشین من در میان امّت و امام پس از من بوده. جایگاه او نسبت به من به سان هارون نسبت به موسی است، لیکن پیامبری پس از من نخواهد بود او (علی)، صاحب اختیارتان پس از خدا و رسول است؛

و پروردگارم آیه ای بر من نازل فرموده که: «همانا ولی، صاحب اختیار و سرپرست شما، خدا و پیامبر او و ایمانیانی هستند که نماز به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند.» و هر آینه علی بن ابی طالب نماز به پا داشته و در رکوع زکات پرداخته و پیوسته خداخواه است.

 و من از جبرئیل درخواستم که از خداوند سلام اجازه کند و مرا از این مأموریت معاف فرماید. زیرا کمی پرهیزگاران و فزونی منافقان و دسیسۀ ملامت گران و مکر مسخره کنندگان اسلام را می دانم؛ همانان که خداوند در کتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را می گویند که در دل هایشان نیست و آن را اندک و آسان می شمارند حال آن که نزد خداوند بس بزرگ است.»

و نیز از آن روی که منافقان بارها مرا آزار رسانیده تا بدانجا که مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور ]نامیده اند، به خاطر همراهی افزون علی با من و رویکرد من به او و تمایل و پذیرش او از من، تا بدانجا که خداوند در این موضوع آیه ای فرو فرستاده: « و از آنانند کسانی که پیامبر خدا را می آزارند و می گویند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آری سخن شنو است. – بر علیه آنان که گمان می کنند او تنها سخن می شنود – لیکن به خیر شماست، او (پیامبر صلی الله علیه و آله) به خدا ایمان دارد و مؤمنان را تصدیق می کند و راستگو می انگارد.»

و اگر می خواستم نام گویندگان چنین سخنی را بر زبان آورم و یا به آنان اشارت کنم و یا مردمان را به سویشان هدایت کنم [که آنان را شناسایی کنند] می توانستم. لیکن سوگند به خدا در کارشان کرامت نموده لب فروبستم. با این حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر این که آن چه در حق علی عیه السّلام فرو فرستاده به گوش شما برسانم. سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله چنین خواند: «ی پیامبر ما! آن چه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده – در حقّ علی – ابلاغ کن؛ وگرنه کار رسالتش را انجام نداده ای. و البته خداوند تو را از آسیب مردمان نگاه می دارد.»

بخش سوم: اعلان رسمی ولایت و امامت دوازده امام علیهم السلام

هان مردمان! بدانید این آیه دربارۀ اوست. ژرفی آن را فهم کنید و بدانید که خداوند او را برایتان صاحب اختیار و امام قرار داده، پیروی او را بر مهاجران و انصار و آنان که به نیکی از ایشان پیروی می کنند و بر صحرانشینان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و بر هر یکتاپرست لازم شمرده است.

 [هشدار که] اجرای فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. ناسازگارش رانده، پیرو و باورکننده اش در مهر و شفقت است. هر آینه خداوند، او و شنوایان سخن او و پیروان راهش را آمرزیده است.

هان مردمان! آخرین بار است که در این اجتماع به پا ایستاده ام. پس بشنوید و فرمان حق را گردن گذارید؛ چرا که خداوند عزّوجلّ صاحب اختیار و ولی و معبود شماست؛ و پس از خداوند ولی شما، فرستاده و پیامبر اوست که اکنون در برابر شماست و با شما سخن می گوید. و پس از من به فرمان پروردگار، علی ولی و صاحب اختیار و امام شماست. آن گاه امامت در فرزندان من از نسل علی خواهد بود. این قانون تا برپایی رستاخیز که خدا و رسول او را دیدار کنید دوام دارد.

روا نیست، مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند؛ و ناروا نیست مگر آن چه آنان ناروا دانند. خداوند عزوجل، هم روا و هم ناروا را برای من بیان فرموده و آن چه پروردگارم از کتاب خویش و حلال و حرامش به من آموخته در اختیار علی نهاده ام.

هان مردمان! او را برتر بدانید. چرا که هیچ دانشی نیست مگر اینکه خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آن را در جان پیشوای پرهیزکاران، علی، ضبط کرده ام. او (علی) پیشوای روشنگر است که خداوند او را در سورۀ یاسین یاد کرده که: «و دانش هر چیز را در امام روشنگر برشمرده ایم…»

هان مردمان! از علی رو برنتابید. و از امامتش نگریزید. و از سرپرستی اش رو برنگردانید. او [شما را] به درستی و راستی خوانده و [خود نیز] بدان عمل نماید. او نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد. در راه خدا نکوهش نکوهش گران او را از کار باز ندارد. او نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فدای رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست که همراه رسول خدا عبادت خداوند می کرد و جز او کسی چنین نبود.

اولین نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کند.

هان مردمان! او رابرتر دانید، که خداوند او را برگزیده؛ و پیشوایی او را بپذیرید، که خداوند او را برپا کرده است.

هان مردمان! او از سوی خدا امام است و هرگز خداوند توبه منکر او را نپذیرد و او را نیامرزد. این است روش قطعی خداوند درباره ناسازگار علی و هرآینه او را به عذاب دردناک پایدار کیفر کند. از مخالفت او بهراسید و گرنه در آتشی درخواهید شد که آتش گیرۀ آن مردمانند؛ و سنگ، که برای حق ستیزان آماده شده است..

هان مردمان! به خدا سوگند که پیامبران پیشین به ظهورم مژده داده اند و اکنون من فرجام پیامبران و برهان بر آفریدگان آسمانیان و زمینیانم. آن کس که راستی و درستی مرا باور نکند به کفر جاهلی درآمده و تردید در سخنان امروزم همسنگ تردید در تمامی محتوای رسالت من است، و شک و ناباوری در امامت یکی از امامان، به سان شک و ناباوری در تمامی آنان است. و هرآینه جایگاه ناباوران ما آتش دوزخ خواهد بود

هان مردمان! خداوند عزّوجلّ از روی منّت و احسان خویش این برتری را به من پیشکش کرد و البته که خدایی جز او نیست. آگاه باشید: تمامی ستایش ها در همه روزگاران و در هر حال و مقام ویژۀ اوست.

 هان مردمان! عل را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید.

دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!

هان! بدانید جبرئیل از سوی خداوند خبرم داد: «هر آن که با علی بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!» البته بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده. [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی بپرهیزید. مباد که گام هایتان پس از استواری درلغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است.

هان مردمان! همانا او هم جوار و همسایه خداوند است که در نبشته ی عزیز خود او را یاد کرده و دربارۀ ستیزندگان با او فرموده: «تا آنکه مبادا کسی در روز رستخیز بگوید: افسوس که دربارۀ همجوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم…»

 هان مردمان! در قرآن اندیشه کنید و ژرفی آیات آن را دریابید و بر محکماتش نظر کنید و از متشابهاتش پیروی ننمایید. پس به خدا سوگند که باطن ها و تفسیر آن را آشکار نمی کند مگر همین که دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام می دارم که: هر آن که من سرپرست اویم، این علی سرپرست اوست. و او علی بن ابی طالب است؛ برادر و وصی من که سرپرستی و ولایت او حکمی است از سوی خدا که بر من فرستاده شده است.

 هان مردمان! همانا علی و پاکان از فرزندانم از نسل او، یادگار گران سنگ کوچک ترند و قرآن یادگار گران سنگ بزرگ تر. هر یک از این دو از دیگر همراه خود خبر می دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.

هان! بدانید که آنان امانتداران خداوند در میان آفریدگان و حاکمان او در زمین اویند.

هشدار که من وظیفه ی خود را ادا کردم. هشدار که من آن چه بر عهده ام بود ابلاغ کردم و به گوشتان رساندم و روشن نمودم. بدانید که این سخن خدا بود و من از سوی او سخن گفتم. هشدار که هرگز به جز این برادرم کسی نباید امیرالمؤمنین خوانده شود. هشدار که پس از من امارت مؤمنان بری کسی جز او روا نباشد.

 سپس فرمود: مردمان! کیست سزاوارتر از شما به شما؟ گفتند خداوند و پیامبر او! سپس فرمود آگاه باشید! آن که من سرپرست اویم، پس این علی سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را که سرپرستی او را بپذیرد و دشمن بدار هر آن که او را دشمن دارد و یاری کن یار او را؛ و تنها گذار آن را که او را تنها بگذارد.

 بخش چهارم: بلند کردن امیرالمومنینعلیه السلام بدست رسول خداصلی الله علیه و آله

هان مردمان! این علی است برادر و وصی و نگاهبان دانش من. و هموست جانشین من در میان امّت و بر گروندگان به من و بر تفسیر کتاب خدا که مردمان را به سوی او بخواند و به آن چه موجب خشنودی اوست عمل کند و با دشمنانش ستیز نماید. او پشتیبان فرمانبرداری خداوند و بازدارنده از نافرمانی او باشد. همانا اوست جانشین رسول الله و فرمانروای ایمانیان و پیشوای هدایتگر از سوی خدا و کسی که به فرمان خدا با پیمان شکنان، رویگردانان از راستی و درستی و به دررفتگان از دین پیکار کند. خداوند فرماید: «فرمان من دگرگون نخواهدشد.»

پروردگارا! اکنون به فرمان تو چنین می گویم: خداوندا! دوستداران او را دوست دار. و دشمنان او را دشمن دار. پشتیبانان او را پشتیبانی کن. یارانش را یاری نما. خودداری کنندگان از یاری اش را به خود رها کن. ناباورانش را از مهرت بران و بر آنان خشم خود را فرود آور.

 معبودا! تو خود در هنگام برپاداشتن او و بیان ولایتش نازل فرمودی که: «امروز آیین شما را به کمال، و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم، و اسلام را به عنوان دین شما پسندیدم.» «و آن که به جز اسلام دینی را بجوید، از او پذیرفته نبوده، در جهان دیگر در شمار زیانکاران خواهد بود.» خداوندا، تو را گواه می گیرم که پیام تو را به مردمان رساندم.

بخش پنجم: تاکید بر توجه امت به مسئله امامت

هان مردمان! خداوند عزّوجلّ دین را با امامت علی تکمیل فرمود. اینک آنان که از او و جانشینانش از فرزندان من و از نسل او – تا برپایی رستاخیز و عرضه ی بر خدا – پیروی نکنند، در دو جهان کرده هایشان بیهوده بوده در آتش دوزخ ابدی خواهند بود، به گونه ی که نه از عذابشان کاسته و نه برایشان فرصتی خواهد بود.

هان مردمان! این علی یاورترین، سزاوارترین و نزدیک ترین و عزیزترین شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنودیم. آیه رضایتی در قرآن نیست مگر این که درباره ی اوست. و خدا هرگاه ایمان آوردگان را خطابی نموده به او آغاز کرده [و او اولین شخص مورد نظر خدی متعال بوده است ] . و آیه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او. و خداوند در سوره ی «هل أتی علی الإنسان» گواهی بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بری او، و آن را در حق غیر او نازل نکرده و به آن جز او را نستوده است.

 هان مردمان! او یاور دین خدا و دفاع کننده ی از رسول اوست. او پرهیزکار پاکیزه و رهنمی ارشاد شده [به دست خود خدا] است. پیامبرتان برترین پیامبر، وصی او برترین وصی و فرزندان او برترین اوصیایند.

هان مردمان! فرزندان هرپیامبر از نسل اویند و فرزندان من از صلب و نسل امیرالمؤمنین علی است.

هان مردمان! به راستی که شیطانِ اغواگر، آدم را با رشک از بهشت رانده مبادا شما به علی رشک ورزید که کرده هایتان نابود و گام هایتان لغزان خواهدشد. آدم به خاطر یک اشتباه به زمین هبوط کرد و حال آن که برگزیده ی خدی عزّوجلّ بود. پس چگونه خواهید بود شما و حال آن که شما شمایید و دشمنان خدا نیز از میان شمایند.

آگاه باشید! که با علی نمی ستیزد مگر بی سعادت. و سرپرستی او را نمی پذیرد مگر رستگار پرهیزگار. و به او نمی گرود مگر ایمان دار بی آلایش.

 و سوگند به خدا که سوره ی والعصر درباره ی اوست: «به نام خداوند همه مهر مهر ورز. قسم به زمان که انسان در زیان است.» مگر علی که ایمان آورده و به درستی و شکیبایی آراسته است.

هان مردمان! خدا را گواه گرفتم و پیام او را به شما رسانیدم. و بر فرستاده وظیفه ی جز بیان و ابلاغ روشن نباشد!

هان مردمان! تقوا پیشه کنید همان گونه که بایسته است. و نمیرید جز با شرفِ اسلام.

بخش ششم: اشاره به کارشکنی های منافقین

هان مردمان! «به خدا و رسول و نور همراهش ایمان آورید پیش از آن که چهره ها را تباه و باژگونه کنیم یا چونان اصحاب روز شنبه [یهودیانی که بر خدا نیرنگ آوردند] رانده شوید.«به خدا سوگند که مقصود خداوند از این آیه گروهی از صحابه اند که آنان را با نام و نَسَب می شناسم لیکن به پرده پوشی کارشان مأمورم. آنک هر کس پایه کار خویش را مهر و یا خشم علی در دل قرار دهد [و بداند که ارزش عمل او وابسته به آن است.] .

مردمان! نور از سوی خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان علی بن ابی طالب، آن گاه در نسل او تا قائم مهدی – که حق خدا و ما را می ستاند – جی گرفته. چرا که خداوند عزّوجل ما را بر کوتاهی کنندگان، ستیزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنهکاران و ستمکاران و غاصبان از تمامی جهانیان دلیل و راهنما و حجت آورده است.

 هان مردمان! هشدارتان می دهم: همانا من رسول خدایم. پیش از من نیز رسولانی آمده و سپری گشته اند. آیا اگر من بمیرم یا کشته شوم، به جاهلیت عقب گرد می کنید؟ آن که به قهقرا برگردد، هرگز خدا را زیانی نخواهد رسانید و خداوند سپاسگزاران شکیباگر را پاداش خواهد داد. بدانید که علی و پس از او فرزندان من از نسل او، داری کمال شکیبایی و سپاسگزاری اند.

هان مردمان! اسلامتان را بر من منت نگذارید؛ که اعمال شما را بیهوده و تباه خواهد کرد و خداوند بر شما خشم خواهد گرفت و سپس شما را به شعله ی از آتش و مس گداخته گرفتار خواهد نمود. همانا پروردگار شما در کمین گاه است.

 مردمان! به زودی پس از من پیشوایانی خواهند بود که شما را به سوی آتش می خوانند و در روز رستاخیز تنها وبدون یاور خواهند ماند.

هان مردمان! خداوند و من از آنان بیزاریم.

هان مردمان! آنان و یاران و پیروانشان در بدترین جی جهنم، جایگاه متکبّران خواهند بود. بدانید آنان اصحاب صحیفه اند. اکنون هر کس در صحیفه ی خود نظر کند.

هان مردمان! اینک جانشینی خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جی می گذارم در نسل خود تا برپایی روز رستاخیز. و حال، مأموریت تبلیغی خود را انجام می دهم تا برهان بر هر شاهد و غایب و بر آنان که زاده شده یا نشده اند و بر تمامی مردمان باشد. پس بایسته است این سخن را حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا برپایی رستاخیز برسانند.

آگاه باشید! به زودی پس از من امامت را با پادشاهی جابه جا نموده. آن را غصب کرده و به تصرف خویش درآورند.

هان! نفرین و خشم خدا بر غاصبان و چپاول گران! و البته در آن هنگام خداوند آتش عذاب – شعله هی آتش و مس گداخته – بر سر شما جن و انس خواهد ریخت. آن جاست که دیگر یاری نخواهید شد.

هان مردمان! هر آینه خداوند عزوجل شما را به حالتان رها نخواهد کرد تا ناپاک را ازپاک جدا کند. و خداوند نمی خواهد شما را بر غیب آگاه گرداند.

هان مردمان! هیچ سرزمینی نیست مگر این که خداوند به خاطر تکذیب اهل آن [حق را] ، آنان را پیش از روز رستاخیز نابود خواهد فرمود و به امام مهدی خواهد سپرد. و هر آینه خداوند وعده ی خود را انجام خواهد داد.

هان مردمان! پیش از شما، شمار فزونی از گذشتگان گمراه شدند و خداوند آنان را نابود کرد. و همو نابودکننده ی آیندگان است.

او خود در کتابش آورده: «آیا پیشینیان را تباه نکردیم و به دنبال آنان آیندگان را گرفتار نساختیم؟ با مجرمان این چنین کنیم. وی بر ناباوران!»

هان مردمان! همانا خداوند امر و نهی خود را به من فرموده و من نیز به دستور او دانش آن را نزد علی نهادم. پس فرمان او را بشنوید و گردن نهید و پیرویش نمایید و از آنچه بازتان دارد خودداری کنید تا راه یابید. به سوی هدف او حرکت کنید. راه هی گونه گون شما را از راه او بازندارد!

بخش هفتم: پیروان اهل بیت علیهم السلام و دشمنان ایشان

هان مردمان! صراط مستقیم خداوند منم که شما را به پیروی آن امر فرموده. و پس از من علی است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان راه راستند که به درستی و راستی راهنمایند و به آن حکم و دعوت کنند

سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله قرائت فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدللّه ربّ العالمین الرّحمن الرّحیم» – تا آخر سوره.

هان! به خدا سوگند این سوره درباره ی من نازل شده و شامل امامان می باشد و به آنان اختصاص دارد. آنان اولیی خدایند که ترس و اندوهی برایشان نیست، آگاه باشید: البته حزب خدا چیره و غالب خواهد بود. هشدار که: ستیزندگان با امامان، گمراه و همکاران شیاطین اند. بری گمراهی مردمان، سخنان بیهوده و پوچ را به یکدیگر می رسانند. بدانید که خداوند از دوستان امامان در کتاب خود چنین یاد کرده: «[ی پیامبر ما] نمی یابی ایمانیان به خدا و روز بازپسین، که ستیزه گران خدا و رسول را دوست ندارند، گرچه آنان پدران، برادران و خویشانشان باشند. آنان [که چنین اند] خداوند ایمان را در دل هایشان نبشته است.» – تا آخر آیه.

 هان! دوستداران امامان ایمانیان اند که قرآن چنان توصیف فرموده: «آنان که ایمان آورده و باور خود را به شرک نیالوده اند، در امان و در راه راست هستند.»

هشدار! یاران پیشوایان کسانی هستند که به باور رسیده و از تردید و انکار دور خواهند بود.

هشدار! اولیی امامان آنانند که با آرامش و سلام به بهشت درخواهند شد و فرشتگان با سلام آنان را پذیرفته، خواهند گفت: «درود بر شما که پاک شده اید. اینک داخل شوید که در بهشت، جاودانه خواهید بود.»

هان! بهشت پاداش اولیی آنان است و در آن بی حساب روزی داده خواهند شد.

هان! دشمنان آنان آن کسانی اند که در آتش درآیند. و همانا ناله ی افروزش جهنم

را می شنوند در حالی که شعله هی آتش زبانه می کشد و زفیر (صدی بازدم) جهنم را نیز درمی یابند.

هان! خداوند درباره ی ستیزگران با آنان فرموده: «هرگاه امتی داخل جهنم شود همتی خود را نفرین کند.»

هشدار! که دشمنان امامان همانانند که خداوند درباره ی آنان فرموده: «هر گروهی از آنان داخل جهنم شود نگاهبانان می پرسند: مگر برایتان ترساننده ی نیامد؟! می گویند: چرا ترساننده آمد لیکن تکذیب کردیم و گفتیم: خداوند وحی نفرستاده و شما نیستید مگر در گمراهی بزرگ!» تا آن جا که فرماید: «هان! نابود باد دوزخیان!»

هان! یاران امامان در نهان، از پروردگار خویش ترسانند، آمرزش و پاداش بزرگ بری آنان خواهد بود.

هان مردمان! چه بسیارراه است میان آتش و پاداش بزرگ!

 هان مردمان! خداوند ستیزه جویان ما را ناستوده و نفرین فرموده و دوستان ما را ستوده و دوست دارد.

هان مردمان! بدانید که همانا من انذارگرم و علی مژده دهنده.

هان! که من بیم دهنده ام و علی راهنما.

هان مردمان! بدانید که من پیامبرم و علی وصی من است.

هان مردمان! بدانید که همانا من فرستاده و علی امام و وصی پس از من است. و امامان پس از او فرزندان اویند.

آگاه باشید! من والد آنانم ولی ایشان از نسل علی خواهند بود.

 بخش هشتم: حضرت مهدی عجل الله فرجه الشریف

آگاه باشید! همانا آخرین امام، قائم مهدی از ماست. هان! او بر تمامی ادیان چیره خواهد بود.

هشدار! که اوست انتقام گیرنده از ستمکاران.

هشدار! که اوست فاتح دژها و منهدم کننده ی آنها.

هشدار! که اوست چیره بر تمامی قبایل مشرکان و راهنمی آنان.

هشدار! که او خونخواه تمام اولیی خداست.

آگاه باشید! اوست یاور دین خدا.

هشدار! که از دریایی ژرف پیمانه هایی افزون گیرد.

هشدار! که او به هر ارزشمندی به اندازه ی ارزش او، و به هر نادان و بی ارزشی به اندازه ی نادانی اش نیکی کند.

هشدار! که او نیکو و برگزیده ی خداوند است.

هشدار! که او وارث دانش ها و حاکم بر ادراک هاست.

هان! بدانید که او از سوی پروردگارش سخن می گوید و آیات و نشانه هی او را برپا کند. بدانید همانا اوست بالیده و استوار.

بیدار باشید! هموست که [اختیار امور جهانیان و آیین آنان ] به او واگذار شده است.

آگاه باشید! که تمامی گذشتگان ظهور او را پیشگویی کرده اند.

آگاه باشید! که اوست حجّت پایدار و پس از او حجّتی نخواهد بود. درستی و راستی و نور و روشنایی تنها نزد اوست.

هان! کسی بر او پیروز نخواهد شد و ستیزنده ی او یاری نخواهد گشت.

آگاه باشید که او ولی خدا در زمین، داور او در میان مردم و امانتدار امور آشکار و نهان است.

بخش نهم: مطرح کردن بیعت

هان مردمان! من پیام خدا را برایتان آشکار کرده تفهیم نمودم. و این علی است که پس از من شما را آگاه می کند. اینک شما را می خوانم که پس از پایان خطبه با من و سپس با علی دست دهید تا با او بیعت کرده به امامت او اقرار نمایید. آگاه باشید من با خداوند و علی با من پیمان بسته و من اکنون از سوی خدی عزّوجل بری امامت او پیمان می گیرم. «[ی پیامبر ]آنان که با تو بیعت کنند هر آینه با خدا بیعت کرده اند. دست خدا بالی دستان آنان است. و هر کس بیعت شکند، بر زیان خود شکسته، و آن کس که بر پیمان خداوند استوار و باوفا باشد، خداوند به او پاداش بزرگی خواهد داد.

بخش دهم: حلال و حرام، واجبات و محرمات

هان مردمان! همانا حج و عمره از شعائر و آداب و رسوم خدایی است. پس زائران خانه ی خدا و عمره کنندگان بر صفا و مروه بسیار طواف کنند.

هان مردمان! در خانه ی خدا حج گزارید؛ که هیچ خاندانی داخل آن نشد مگر بی نیاز شد و مژده گرفت، و کسی از آن روی برنگردانید مگر بی بهره و نیازمند گردید.

هان مردمان! مؤمنی در موقف (عرفات، مشعر، منا) نمانَد مگر این که خدا گناهان گذشته ی او را بیامرزد و بایسته است که پس از پایان اعمال حج [با پرونده ی پاک ] کار خود را از سر گیرد.

هان مردمان! حاجیان دستگیری شده اند و هزینه هی سفرشان جبران می شود و جایگزین آن به آنان خواهد رسید. و البته خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد کرد.

هان مردمان! خانه ی خدا را با دین کامل و دانش ژرفی آن دیدار کنید و از زیارتگاهها جز با توبه و بازایستادن [از گناهان ] برنگردید.

هان مردمان! نماز را به پا دارید و زکات بپردازید همان سان که خداوند عزّوجل امر فرموده. پس اگر زمان بر شما دراز شد و کوتاهی کردید یا از یاد بردید، علی صاحب اختیار و تبیین کننده ی بر شماست. خداوند عزّوجل او راپس از من امانتدار خویش در میان آفریدگانش نهاده. همانا او از من و من از اویم. و او و فرزندان من از جانشینان او، پرسش هی شما راپاسخ دهند و آن چه را نمی دانید به شما می آموزند.

هان! روا و ناروا بیش از آن است که من شمارش کنم و بشناسانم و در این جا یکباره به روا فرمان دهم و از ناروا بازدارم. از این روی مأمورم از شما بیعت بگیرم که دست در دست من نهید در مورد پذیرش آن چه از سوی خداوند آورده ام دربارۀ علی امیرالمؤمنین و اوصیای پس از او که آنان از من و اویند. و این امامت به وراثت پایدار است و فرجام امامان، مهدی است و استواری امامت تا روزی است که او با خداوند قدر و قضا دیدار کند.

هان مردمان! شما را به هرگونه روا و ناروا راهنمایی کردم و از آن هرگز برنمی گردم. بدانید و آگاه باشید! آن ها را یاد کنید و نگه دارید و یکدیگر را به آن توصیه نمایید و در آن [احکام خدا ]دگرگونی راه ندهید. هشدار که دوباره می گویم: بیدار باشید! نماز را به پا دارید. و زکات بپردازید. و امر به معروف کنید و از منکر بازدارید.

 و بدانید که ریشه ی امر به معروف این است که به گفته ی من [درباره ی امامت ] برسید و سخن مرا به دیگران برسانید و غایبان را به پذیرش فرمان من توصیه کنید و آنان را از ناسازگاری سخنان من بازدارید؛ همانا سخن من فرمان خدا و من است و هیچ امر به معروف و نهی از منکری جز با امام معصوم تحقق و کمال نمی یابد.

هان مردمان! قرآن بر شما روشن می کند که امامان پس از علی فرزندان اویند و من به شما شناساندم که آنان از او و از من اند. چرا که خداوند در کتاب خود می گوید: «امامت را فرمانی پایدار در نسل او قرار داد…» و من نیز گفته ام که: «مادام که به قرآن و امامان تمسک کنید، گمراه نخواهید شد.»

هان مردمان! تقوا را، تقوا را رعایت کرده از سختی رستخیز بهراسید همان گونه که خداوند عزّوجل فرمود: «البته زمین لرزه ی روز رستاخیز حادثه ی بزرگ است…»

مرگ، قیامت، و حساب و میزان و محاسبه ی در برابر پروردگار جهانیان و پاداش کیفر را یاد کنید. آن که نیکی آورد، پاداش گیرد. و آن که بدی کرد، بهره ی از بهشت نخواهد برد.

بخش یازدهم: بیعت گرفتن رسمی

هان مردمان! شما بیش از آنید که در یک زمان با یک دست من بیعت نمایید. از این روی خداوند عزّوجل به من دستور داده که از زبان شما اقرار بگیرم و پیمان ولایت علی امیرالمؤمنین را محکم کنم و نیز بر امامان پس از او که از نسل من و اویند؛ همان گونه که اعلام کردم که ذرّیّه من از نسل اوست.

پس همگان بگویید:

«البتّه که سخنان تو را شنیده پیروی می کنیم و از آن ها خشنودیم و بر آن گردن گذار و بر آن چه از سوی پروردگارمان در امامت اماممان علی امیرالمؤمنین و امامان دیگر – از صلب او – به ما ابلاغ کردی، با تو پیمان می بندیم با دل و جان و زبان و دست هایمان. با این پیمان زنده ایم و با آن خواهیم مرد و با آن اعتقاد برانگیخته می شویم. و هرگز آن را دگرگون نکرده شکّ و انکار نخواهیم داشت و از عهد و پیمان خود برنمی گردیم.

 [ی رسول خدا] ما را به فرمان خدا پند دادی درباره ی علی امیرالمؤمنین و امامان از نسل خود و او، که حسن و حسین و آنان که خداوند پس از آنان برپا کرده است. پس عهد و پیمان از ما گرفته شد از دل و جان و زبان و روح و دستانمان. هر کس توانست با دست وگرنه با زبان پیمان بست. و هرگز پیمانمان را دگرگون نخواهیم کرد و خداوند از ما شکست عهد نبیند. و نیز فرمان تو را به نزدیک و دور از فرزندان و خویشان خود خواهیم رسانید و خداوند را بر آن گواه خواهیم گرفت. و هر آینه خداوند بر گواهی کافی است و تو نیز بر ما گواه باش.»

هان مردمان! چه می گویید؟ همانا خداوند هر صدایی را می شنود و آن را که از دل ها می گذرد می داند. «هر آن کس هدایت پذیرفت، به خیر خویش پذیرفته. و آن که گمراه شد، به زیان خود رفته.» و هر کس بیعت کند، هر آینه با خداوند پیمان بسته؛ که «دست خدا بالی دستان آن هاست.»

هان مردمان! اینک با خداوند بیعت کنید و با من پیمان بندید و با علی امیرالمؤمنین و حسن و حسین و امامان پس از آنان از نسل آنان که نشانه ی پایدارند در دنیا و آخرت.

 خداوند مکّاران را تباه می کند و به باوفایان مهر می ورزد. «هر که پیمان شکند»

جز این نیست که به زیان خود گام برداشته، و هر که بر عهدی که با خدا بسته پابرجا ماند، به زودی خدا او را پاداش بزرگی خواهد داد.»

هان مردمان! آن چه بر شما برگفتم بگویید و به علی با لقب امیرالمؤمنین سلام کنید و بگویید: «شنیدیم و فرمان می بریم پروردگارا، آمرزشت خواهیم و بازگشت به سوی تو است.» و نیز بگویید: «تمام سپاس و ستایش خدایی راست که ما را به این راهنمایی فرمود وگرنه راه نمی یافتیم» – تا آخر آیه.

هان مردمان! هر آینه برتری هی علی بن ابی طالب نزد خداوند عزّوجل – که در قرآن نازل فرموده – بیش از آن است که من یکباره برشمارم. پس هر کس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت او را تصدیق و تأیید کنید.

هان مردمان! آن کس که از خدا و رسولش و علی و امامانی که نام بردم پیروی کند، به رستگاری بزرگی دست یافته است.

هان مردمان! سبقت جویان به بیعت و پیمان و سرپرستی او و سلام بر او با لقب امیرالمؤمنین، رستگارانند و در بهشت هی پربهره خواهند بود.

هان مردمان! آن چه خدا را خشنود کند بگویید. پس اگر شما و تمامی زمینیان کفران ورزند، خدا را زیانی نخواهد رسانید.

پروردگارا، آنان را که به آن چه ادا کردم و فرمان دادم ایمان آوردند، بیامرز. و بر منکران کافر خشم گیر! و الحمدللّه ربّ العالمین

البته توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه در متن حدیث غدیر اختلافات کوچکی وجود دارد که به برخی از آنها در پرانتزها و گیومه ها  اشاره شده است.
منابع اهل سنت
1. احمدبن محمد طبري متوفاي 275 ه.ق. در كتاب {فضائل اميرالمؤمنين} به نقل سيدبن طاووس در كتاب {اليقين} صفحه 113- 125.
2. محمدبن جرير بن يزيد بن خالد يبري آملي متوفاي سال 310 ه.ق. صاحب تفسير‌قرآن و تاريخ معروف به {تاريخ الاصم و الملوك} در كتاب {الولاية} به روايت از زيد بن ارقم، به نقل زين‌الدين نباطي بياضي، در {صراز المستقيم} ج1: صفحه 301 – 304.
3. علي بن محمد بن محمد واسطي شافعي، معروف به ابن المغازلي متوفاي سال 483 ه.ق. در كتاب {مناقب علي بن ابيطالب} چاپ تهران 1394 ه.ق. صفحه 16 – 18، در ذكر حديث غدير به سند خود، از زيدبن ارقم قسمتي از آغاز خطبه را بيان كرده، و از پايان خطبه اين عبارت را آورده: الا و انها لم تهلك امه قبلكم حتي نديي (قتدني) باهوائها و نظاهي علي نبوتها، و تقتل من قام بالقسط. ثم اخذ بيد علي بن ابي طالب عليه السلام فرفعها ثم قال: من كنت مولاه . . . الي آخر خطبه
منابع شيعه
1. حافظ و واعظ شهيد محمد بن فنال نيشابوري،‌معروف به {ابن الفارسي} متوفاي سال 508 ه.ق. در كتاب {روضة الواعظين} صفحه 91 – 101 چاپ نجف اشرف 1353 ه.ق. تمام خطبه را به نقل از امام محمد باقر عليه السلام آورده است.
2. عالم ثقه و محدث فقيه احمد بن علي بن ابي طالب در كتاب {الاحتجاج علي اهل اللجاج} جلد1:‌صفحه 58 – 67 چاپ بيروت 1401 ه.ق.
3. جمال الدين مرتضي ابي عبدالله محمد بن حسين بن حسن رازي در {نزهة الكرام و بستان العوام} جلد1: صفحه 188 – 200. چاپ تهران 1402 ه.ق.
4. علي بن يوسف بن المطهر – برادر علامه حلي متولد سال 635 ه.ق متوفاي 710 ه.ق. در كتاب {العدد القويه لدفع المخاوف اليوميهج (خ).
5. رضي الدين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفربن طاووس حسيني متوفاي 664/ 668 ه.ق در كتاب {اليقين في امرة اميرالمؤمنين} صفحه 113 – 125 چاپ نجف اشرف 1369 ه.ق.
6. زين الدين ابو محمد علي بن يونس عاملي نباطي بياضي. متوفاي 877 ه.ق. در كتاب {الصراط المستقيم الي مستحقي التقديم} جلد1: صفحه 301 – 304 چاپ تهران 1384 ه.ق.
7. ملامحسن فيض كاشاني متوفاي سال 1091 ه.ق. در كتاب {علم اليقين}‌جلد2: صفحه 640 – 648، چاپ تهران 1400 ه.ق.
8. و در كتاب {نفسير صافي} جلد1: صفحه 460 – 471 چاپ تهران 1374 ه.ق.
9. سيد هاشم بن سليمان بي اسماعيل حسيني بحراني، متوفاي سال 1107 يا 1109 ه.ق. در كتاب {غاية المرام} صفحه 98 – 99، چاپ تهران 1271 ه.ق.
10. و در كتاب {البرهان في تفسير القرآن}‌ جلد1: صفحه 436 – 443 چاپ تهران 1375 ه.ق.
11. مولي محمد باقر مجلسي متوفاي 1111 ه.ق. در كتاب {بحار الانوار} جلد37: صفحه 201 تا 217 چاپ تهران 1380ه.ق.
12. علامه شيخ مهدي سماوي در كتاب {الامامة في ضوء الكتاب و السنة} جلد3: صفحه 174 – 191، چاپ كويت 1399 ه.ق.
13. علم الهدي علي بن الحسين حسيني خراساني در كتاب {نهج الخطابة} صفحه 104- 155، چاپ تهران

+ نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |

ابتدا ذکر یک مقدمه: مجموعه رفتارهاي امامان(ع) در برابر حاکمان و خلفا را مي توان در دو کليد واژه خلاصه کرد: 1. صبر، 2. قيام؛ که هر دو با انگيزش و تلاش براي اصلاح امت انجام مي گرفته است. با اين تفاوت که اقدام براي قيام تنها در زماني اتفاق مي افتاد که احتمال پيروزي باشد و يا حداقل از نابودي اسم و رسم پيامبر(ص) جلوگيري شود.
اما با واقع بيني در تاريخ دوره امامان(ع) امکان پيروزي بر دشمنان بسيار دور از واقعيت بود چنان که قيام هاي متعدد علويان به شکست انجاميد. بنابراين تنها در موردي که شدت دشمني به اندازه اي بود که بيم محو حتي نام پيامبر(ص) بود قيام انجام مي گرفت که حداقل اصل اسلام به نسل هاي بعد برسد. چنين واقعه اي تنها در زمان امام حسين(ع) اتفاق افتاد که يزيد براي ريشه کني اصل اسلام توطئه کرد و به طور آشکار اعلام کرد.
اما ديگر حاکمان بني اميه و بني عباس حداقل ظاهري را حفظ مي کردند بنابراين امامان از روش صبر و اصلاح امت تلاش هايي داشتند که اين مقدار تلاش نيز براي حاکمان بني اميه و بني عباس گران مي آمد و از طريق مسموميت، امامان(ع) را به شهادت مي رساندند).جهت آگاهي بيشتر ر.ک: امامان شيعه و جنبش هاي مکتبي، محمد تقي مدرسي، ترجمه آژير، ص 143 ، چاپ سوم، 1372، بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي)
پس از روشن شدن اين مقدمه، اکنون به پاسخ اين پرسش مي پردازيم که چرا امام صادق(ع) با وجود اینهمه شاگرد قيام مسلحانه نکردند، آیا از میان اینهمه شاگرد افراد با ایمان و وفادار به تعداد کافی پیدا نمی شد؟  
در جواب می گوییم: يکي از دلايل عدم قيام مسلحانه از سوي حضرت امام صادق(ع) اين است که آن حضرت نيروي کافي براي قيام مسلحانه نداشت و اگر امام صادق(ع) قدرت نظامي داشت به طور قطع قيام مسلحانه مي کرد. در زمان حضرت امام صادق(ع) تعدادي از علويان قيام مسلحانه کردند و هيچ کدام پيروز نشدند چون قدرت نظامي کافي در اختيار نداشتند و حضرت امام صادق(ع) به اينها تذکر داده بود که شما پيروز نخواهيد شد ولي آنان براساس محاسبات خودشان اقدام کردند و شکست خوردند. حضرت امام صادق(ع(  شرايط و اوضاع آن زمان را بهتر از ديگران تشخيص مي دادند و براي همين به قيام مسلحانه دست نزدند.
براي نمونه به يک روايت در اين زمينه اشاره مي کنيم: مأمون رقي مي گويد: در محضر سرور و مولايم امام صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراساني داخل شد، بر امام سلام کرد و نشست. سپس گفت: اي فرزند پيامبر! رحمت و رأفت از آن شماست و شما خاندان امامت هستيد، چه چيزي مانع اقدام شما براي گرفتن حکومت اسلامي مي شود در حالي که شما همين الان از پيروان خود يکصد هزار شمشيرزن مي تواني داشته باشي و آنان پيشاپيش تو شمشير مي زنند. امام صادق(ع) به آن مرد خراساني فرمود: خدا حقت را حفظ بکند بنشين. سپس امام صادق(ع) به حنيفه گفت: اي حنيفه تنور را آتش بزن. حنيفه تنور را آتش زد و تنور يکپارچه آتش شد و اطراف تنور از شدت گرما سفيد شد. امام صادق(ع) به آن مرد خراساني فرمود: بلند شو و خود را به تنور بينداز و در وسط آتش بنشين. خراساني گفت: سرور و مولايم! مرا با آتش معذب مکن و مرا از اين امر معاف بدار، خداوند تو را معاف بدارد. امام به او فرمود: تو را از اين کار معاف کردم. در اين حال هارون مکي به محضر امام صادق(ع) رسيد و کفشش هم در دستش بود و بر امام سلام کرد. امام به هارون مکي فرمود: کفشت را به زمين بينداز و برو در داخل تنور در ميان آتش بنشين. هارون مکي کفش خود را زمين انداخت و در ميان تنور نشست. امام شروع کرد به گفتگو با آن مرد خراساني و از اوضاع و احوال خراسان سؤال مي کرد. پس از آن به مرد خراساني فرمود: بلند شو و نگاه بکن و ببين در تنور چه خبر است. مرد خراساني به تنور نگاه کرد و ديد که هارون مکي چهار زانو در ميان آتش نشسته است. پس از آن هارون مکي از تنور بيرون آمد و بر ما سلام کرد و نشست. امام به مرد خراساني فرمود: در خراسان چند نفر مانند اين فرد پيدا مي شوند؟ خراساني گفت: به خدا قسم حتي يک نفر هم مانند اين فرد پيدا نمي شود. پس از آن امام صادق(ع) فرمود: ما در زماني که پنج نفر ياور نداريم دست به قيام مسلحانه نمي زنيم. ما بهتر از ديگران وقت خروج و قيام مسلحانه را مي دانيم )بحارالانوار، ج 47، چاپ بيروت، ص 123، ح 172، باب 27 ؛ سفينه البحار، ماده هرن ؛منتهي الامال، ج 2، ص 267، چاپ هجرت(
اين حديث مي رساند که امام صادق(ع) براي قيام مسلحانه، نيروهاي جان بر کف و مخلص نداشت و کسانی که خود را یار و یا شاگرد حضرت می دانستند حتی تا این حد حرف شنوی از امام خود نداشتند حال چگونه ممکن است امامی که نيروي رزمي مخلص و فداکار ندارد قيام مسلحانه بکند. نيروهاي فداکار وجان بر کف را نمي توان با چند کلمه موعظه و يا حرف به وجود آورد. اين مردم هستند که اگر به اين مرتبه از ايمان و فهم و شعور سياسي برسند، خودشان داوطلبانه خود را در اختيار امام قرار می دهند.

اين تنها امام صادق(ع) نيست که به خاطر نبودن نيروي فداکار کافي دست به قيام مسلحانه نزد بلکه امامان ديگر نيز چنين بودند.

 امام صادق(ع) به خاطر نبودن ياران فداکار و جان بر کف دست به شمشير نبرد ولي با اين حال امام صادق(ع) و امامان ديگر همواره در برابر خلفا موضع گيري مي کردند و با آنان مبارزه مي کردند. چنين نبود که امام صادق(ع) کاري به کار خلفا نداشته باشد بلکه بر ضد آنان کارهايي مي کرد و سخناني مي گفت وحتي عوامل خود را در ارکان حکومت عباسي نفوذ مي داد تا آنان نتوانند هرگونه خواستند عمل بکنند. براي نمونه به يک مورد اشاره مي کنيم:
پس از آن که محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن(ع) معروف به نفس زکيه و ابراهيم برادر همين محمد کشته شدند، منصور خليفه عباسي شخصي به نام شيبه بن غفال را والي مدينه کرد. وقتي شيبه به مدينه آمد روز جمعه بالاي منبر سخنراني کرد و گفت: علي بن ابي طالب وحدت مسلمانان را بر هم زد، با مؤمنان جنگيد و براي خود حکومت مي خواست. خاندان او حکومت را به او ندادند و خداوند او را از حکومت محروم کرد و با غصه از بين برد. اين سيدهايي که قيام کردند و کشته شدند، از فرزندان او هستند و در فساد کردن و به هم ريختن اوضاع کشور اسلامي تابع او هستند. اينها بدون اين که شايستگي داشته باشند، حکومت را مي خواهند. به خاطر همين در همه جا کشته مي شوند و به خون خود آغشته مي گردند. پس از سخنان اين والي کسي از شنوندگان جرأت پاسخگويي نيافت. در اين ميان يک نفر بلند شد و گفت: ما اهل خير و برکت هستيم اين تو و منصور هستید که به هر زشتي سزاوارتريد. آنگاه رو به مردم کرد و گفت: اي مردم آيا مي دانيد در قيامت ميزان چه کسي از همه خالي تر و از همه زيان ديده تر است؟! کسي که آخرت خود را به دنيايش بفروشد و اين کس همين والي است. والي از مسجد بيرون رفت و حرفي نزد.
راوي حديث مي گويد: من از مردم پرسيدم که اين چه کسي بود که در برابر والي منصور چنين گفت: گفتند: امام صادق(ع) است (بحارالانوار، ج 47، ص 165، ح 5، به نقل از امالي شيخ مفيد).
براساس آنچه گذشت معلوم شد که يکي از دلايلي که موجب شد امام صادق(ع) دست به قيام مسلحانه نزند اين است که آن حضرت نيروي کافي و افراد با ایمان و مطیع براي قيام مسلحانه نداشت، و آن کسانی که دور حضرت را گرفته بودند فاقد وفادار واقعی به آن حضرت نبودند.

+ نوشته شده توسط سید مهدی در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 10:16 بعد از ظهر |

عزاداری و گریه در میان اهل سنت و در منابع آنان به وفور دیده می شود و این مطلبی نیست که آنان بتوانند آن را انکار کنند چراکه حتی در قرآن کریم و سیره نبوی و سیره اصحاب به کرات ما مشاهده می کنیم که انبیا و اولیای الهی و بالاخص شخص نبی مکرم اسلام و اصحاب آن حضرت عزاداری و گریه می کرده اند و هیچ منعی هم از ناحیه آنان صادر نشده است اما متاسفانه برخی از اهل سنت با استناد به برخی روایات ضعیف در صدد نهی و منع از آن برآمده اند که در این پاسخ همه این مطالب را بررسی و جواب خواهیم داد.

مقدمه

گريه کردن ريشه در فطرت انسان دارد ، قرآن کريم گريه را شيوه انبيا الهي مي داند ، روايات زياد بر توصيه و سيره رسول اکرم در باره گريه موجود است. که به برخی از اين مباحث مي پردازيم:  
1) گريه در فطرت
گريه کردن و عزاداری کردن بر گذشتگان و همچنين سوگوارى، امرى برخاسته از احساس پاك و فطرت سليم هر انسان است. وجنبه فطرى و ذاتى دارد. عكس العمل هاى روحى و روانى بشر در هنگام مواجهه وبرخورد با پيش آمدهاى شادى آور و يا اندوهگين در طول تاريخ بر کسي پوشيده نيست. هنگام روبرو شدن با پديده اى غير منتظره احساسات درونى تحريك و عكس العمل متناسب از او ديده مى شود.
اين حالت در برابر حوادث تلخ به مصائب ورنجها تعبير مى شود و انسان عكس العمل خود را با اشك وگريه وافسوس ابراز مى دارد.
  همان گونه كه در برابر حوادث و صحنه هاى خوش وخوشحال كننده، حالت درونى خود را باشادى وخوشى اظهار مى كند .
  مادرى كه فرزند و يا يكى از عزيزانش را از دست داده وقطرات اشكش حكايت از رنج درونى و روحى او دارد، در مرگ عزيزش بى تابى مى كند نمونه اى روشن از احساسات فطرى مادرانه است، كه نه تنها مذمّت وسرزنش نمى شود ؛ بلكه تحسين برانگيز و غرورآفرين نيز مى باشد .
 بنابراين ،گريه و نوحه سرايي خواستگاه اصلى آن فطرت و نهاد انسان ها است،ونفى آن به معناى نفى فطريّات خواهد بود .
2) گريه در قرآن
قرآن کريم گريه را شيوه ديرينه انبياي الهي مي‏شمارد؛ آنجا که يعقوب براي يوسف سرشک غم ريخت، يادآور مي‏شود(يوسف/76؛ محمد بن حسن ، تفسير التبيان، ج‏6، ص‏184.) و گريه نوح را بيان مي‏کند.( هود/2؛ به نقل احمد بن  ابي سعد  ميبدي ، تفسير کشف الاسرار، ج‏4، ص‏382.)نیز برخي از مفسران  گريه يوسف را بر قبر مادر بيان کرده‏اند و نسبت‏ به اين صفت پسنديده و عاطفي از صالحان و مؤمنان سخن گفته‏اند.( يوسف/20؛ تفسير کشف الاسرار، ج‏5، ص‏32)

3) گريه در توصيه پيامبر(ص)
‏ رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفى( ص) چنين امرى را سزاوار و شايسته دانسته ، بر گريه كردن توصيه مى‏فرمود. درمنابع اهل سنت روايات زيادی در این رابطه آمده است.
 ‏ اسامه بن زيد مى‏گويد : ‏ روزى فرزند دختر پيامبر درگذشت ، دخترآن حضرت ، اين واقعه را به پدر خبر داد. رسول خدا (ص) به همراه سعد بن عباده ، معاذ بن جبل ، ابى بن كعب ، زيد بن ثابت و جمعى از ياران به منزل دختر غم ديده خويش رفت ، پيامبر مهربان كودك را در بغل گرفت و بشدت گريست و اشكان مبارك سرازير گشت ؛ سعد با مشاهده گريه پيامبر ، با تعجب پرسيد:
 چرا گريه مى‏كنيد؟! ‏ رسول خدا ( ص ) در پاسخ چنين فرمود :
‏ " رحمة يجعلها فى قلوب عباده ، انما يرحم اللَّه من عبادة الرحماء ؛ ترحم بر اين كودك است كه خداوند در دل بندگان خود رحمت قرار مى‏دهد،وخداوند بندگان رحيم خود را مورد رحمت قرار مى‏دهد."( احمد بن شعيب ،‌سنن النسائى ، ج 4 ، ص 22 ؛ محمد بن اسماعيل بخارى صحيح بخارى ، ج 1، ص 223 .)

نیز پس از پايان نبرد احد رسول اكرم (ص) راهى شهر مدينه شد ، در آن هنگام زنان انصار در سوگ شهداى خويش مى‏گريستند. پيامبر با شنيدن صداي عزاداران، از شهادت و غربت عمويش حمزه ياد كرد و فرمود:
" و لكن حمزة لا بواكى له(ابن عبدالبرّ ، قرطبى، الاستيعاب ، ج 1 ، ص 275.) ؛ اما عمويم حمزة گريه كننده‏اى ندارد."
‏ پيامبر پس از اندكى استراحت ، صداى ناله زنان انصار را شنيدند كه براى حمزه مى‏گريستند. ابن عبدالبر مى‏گويد : تا به امروز زنان انصار پيش از گريه بر مردگان خويش ، نخست بر حمزه مى‏گريند.( ابن عبدالبرّ ، قرطبى، الاستيعاب ، ج 1 ، ص 275 ؛ مسند احمد ، ج 2 ، ص 40.)
 ‏ همچنين پس از كشته شدن جعفر پسر ابى طالب در نبرد موته ، پيامبر به خانه او رفت و با حضور خويش تسلى دل خاندان او گرديد ، آن حضرت به هنگام خروج چنين فرمود: " على مثل جعفر فلتبك البواكى ؛ سزاوار است بر مثل جعفر گريستن ، پس گريه كنندگان بر همچون جعفر بگريند . "( احمد بن يحيى،  بلاذرى  ، انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 298 .  )
‏ روزى رسول خدا ( ص ) در تشييع جنازه يكى از مسلمانان حضور يافتند و عمر نيز به همراه ايشان حركت كرد . عمر تا صداى گريه زنان را شنيد برآشفت و آنان را از گريستن نهى كرد! رسول خدا ( ص ) رو به عمر كرده ، چنين فرمود:
‏ " يا عمر! دعهُنَّ ، فان العين دامعة و النفس مصابة و العهد قريب(ابوعبداللَّه ، مستدرك حاكم ، ج 1 ، ص 381 ؛ مسند احمد ، ج 2 ، ص 323 ، كنز العمال ، ج 15 ، ص 621) ؛ اى عمر! كارى به آنان نداشته باش ، بگذار بگريند ، همانا كه چشم گريان است و نفس، مصيبت زده است و پيوند با تازه درگذشته بسيار نزديك ."
‏4)  گريه و عزاداری در سيره رسول‏الله (ص)

‏ گريه در غم و اندوه از دست رفته را مى‏توان در  سيره و حيات پيامبر اكرم ( ص ) ديد ؛ مورخان گونه‏هاى مختلفى از گريستن آن حضرت را در فقدان خويشان و ياران عزيزش روايت كرده‏اند ؛ از جمله مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد :
‏ 1 - گريه بر عبدالمطلب

‏ پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب ، حضرت محمد ( ص ) بر جد عزيزش گريست ؛ ام ايمن مى‏گويد : ‏ " أَنا رأيت رسول اللَّه يمشى تحت سريره و هو يبكى(سبط ابن الجوزى ،‌تذكرة الخواص ، ص 7.)؛ من پيامبر را ديدم كه در پى جنازه عبدالمطلب راه مى‏رفت در حاليكه مى‏گريست."
‏2 - گريه بر ابوطالب

‏ درگذشت حضرت ابوطالب ، عموى با ايمان و حامى عزيز پيامبر ، نيز بر آن حضرت بسيار گران آمد ، حضرت على (ع) مى‏فرمايد : ‏چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پيامبر دادم ، ايشان گريست و آنگاه فرمود : ‏ " اذهب فاغسله و كفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه(ابن سعد  ،الطبقات الكبرى ،  ج 1 ، ص 123 .) ؛ او را غسل دهيد و كفن كنيد و به خاك بسپاريد، خداوند او را بيامرزد و مورد رحمت خويش قرار دهد. "
3- گريه بر آمنه

مسلم در صحيحش از نبی مکرم (ص)  روايت کرده است: " زار قبر امّه فبكى و ابكى من حوله؛ پيغمبر اكرم، قبر مادرش آمنه را، زيارت كرد و گريه كرد، و تمام كسانى كه در اطراف رسول اللَّه بودند، گريستند. "( ابوعبداللَّه، المستدرك، ج 1 ، ص 357 ؛ ابن شبّه ، تاريخ المدينة ، ج 1 ، ص 118 .)
‏ ‏4 - گريه بر ابراهيم
‏ ابراهيم تنها پسرى بود كه در مدينه نصيب رسول‏خدا ( ص ) شد ، اما در يك سالگى درگذشت و پدر را در غم فقدان خويش به سوگ نشاند. پيامبر اكرم (ص) در ماتم فرزندش گريه نمود، و در برابر پرسش ياران كه از علت گريه پيامبر بر مرده جويا شده بودند، چنين پاسخ فرمود:‏" تدمع العينان و يحزن القلب و لانقول مايسخط الربّ ؛ اشك چشم جارى مى‏شود و دل غمگين مى‏گردد ، ولى سخنى كه خدا را به سخط و غضب آورد بر لب نمى‏آورم . "( ابن عبدربه اندلسى ،‌العقد الفريد ، ج 3 ، ص 19 .)
‏5 - گريه بر فاطمه بنت اسد
‏ فاطمه بنت اسد ، همسر حضرت ابوطالب و مادر حضرت على ( ع ) ، در نزد پيامبر بسيار محبوب بود ، همو در سرپرستى رسول‏خدا ( ص ) بسيار اهتمام ورزيد . چون فاطمه در سال سوم هجرى درگذشت ، پيامبر كه او را همچون مادر خويش مى‏دانست از رحلت‏اش بسيار اندوهناك شد و گريست، مورخان مى‏گويند : " صلّى عليها و تمرغ فى قبرها و بكى ؛ پيامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابيد و بر او گريست ."( محب الدين طبرى ،‌ ذخائر العقبى ، ص 56 .)
‏6 - گريه بر حمزه
‏ حمزه فرزند عبدالمطلب ، از چهره‏هاى برجسته و قهرمان اسلام بود كه در نبرد احد به شهادت رسيد . رسول خدا ( ص ) در شهادت عموى خويش بسيار غمگين شد و او را سيدالشهداء ناميد و در فراقش گريست : ‏ " لمّا رأى النبى حمزة قتيلا ، بكى فلمّا راى ما مثّل به شهق ؛ پيامبر چون پيكر خونين حمزه را يافت گريست و چون از مثله كردن او آگاهى يافت با صداى بلند گريه سر داد."( برهان الدين حلبى ،السيرة الحلبية ، ج 2 ، ص 247 .)
‏ 7- گريه بر ياران
‏ فقدان برخى ياران پيامبر(ص) ، قلب او را مى‏آزرد و اشك مباركش را جارى مى‏ساخت ؛ رسول خدا در حالى كه بر مرگ عثمان بن مظعون مى‏گريست ، بر پيكر بى جان او بوسه زد. " ان النبى قبّل عثمان بن مظعون و هو ميت و هو يبكى. " (المستدرك على الصحيحين ، ج 1 ، ص 261 ؛ السنن الكبرى ، ج 3 ، ص 407 .)
‏5) عمل کرد اصحاب
‏ در ميان ياران و اصحاب پيامبر،گريه و سوگوارى بر اموات امرى رايج بود ، در تاريخ نمونه‏هاى بسيارى از سوگوارى اصحاب را ثبت كرده‏اند ؛ به عنوان مثال مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد :
‏ گريه امير المؤمنين عليه السّلام‌ براي محمد بن ابي بكر
صاحب كتاب تذكره الخواص مي‌نويسد: "بلغ عليا قتل محمد بن أبي بكر فبكي وتأسف عليه ولعن قاتله(تذکره الخواص، ص 102) ؛ خبر كشته شدن محمد بن أبي بكر به امير المؤمنين عليه السّلام‌ رسيد آن حضرت با شنيدن اين خبر گريست و متأسف گرديد و قاتلينش را مورد لعن قرار داد. "

به گفته سعيد بن مسيب ، به هنگام فوت رسول گرامى اسلام ، شهر مكه از شدت ناله و گريه مردم به لرزه درآمد."لما قبض النبى(ص) ارتجت مكة بصوت. "( ابوعبداللَّه فاكهى ، اخبار مكة ، ج 3 ، ص 80 .)
‏ عايشه مى‏گويد :
 ‏ " پس از فوت رسول‏خدا (ص)برخواستم و ( در سوگ پيامبر ) به همراه ساير زنان بر صورت و سينه مى‏زديم." : و قمتُ التدم اضرب صدرى مع النساء و اضرب وجهى  .( ابن هشام ، السيرة النبوية ، ج 4 ، ص 305 .)

شبیه این روایت را احمدبن حنبل در مسندش اینگونه ذکر می کند:

حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا یعقوب قال ثنا أبی عن إسحاق قال حدثنی یحیى بن عباد بن عبد الله بن الزبیر عن أبیه عباد قال سمعت عائشة تقول مات رسول الله صلى الله علیه وسلم بین سحری ونحرى وفى دولتی لم أظلم فیه أحدا فمن سفهی وحداثة سنى ان رسول الله صلى الله علیه وسلم قبض وهو فی حجری ثم وضعت رأسه على وسادة وقمت ألتدم مع النساء واضرب وجهی
احمد بن حنبل در مسند از عایشه نقل میکند که وقتی پیامبر ازدنیا رفت سر پیامبر در دامن من بود من از روی نادانی و سفاهت سر پیامبر را بر بالش نهاده  بلند شدم و با دیگر زنان شروع کردم به سر  و سینه زدن.. (مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 6 - ص 274)
در روایتی دیگر حاكم در مستدرك نقل می کند:
عن أبي وائل قال قيل لعمر بن الخطاب رضي الله عنه أن نسوه من بني المغيره قد اجتمعن في دار خالد بن الوليد يبكين وإنا نكره أن يؤذينك فلو نهيتهن فقال عمر ما عليهن أن يهرقن من دموعهن سجلا أو سجلين ما لم يكن لقع ولا لقلقه يعني باللقع اللطم وباللقلقه الصراخ
به عمر بن خطاب گفته شد: زناني از بني مغيره در خانه خالد بن وليد اجتماع كرده‌اند و گريه مي‌كنند و از اين اكراه داريم كه موجب اذيت تو گردد اگر ممكن است آن‌ها را از اين كار نهي كن. عمر گفت: چه اشكالي دارد چند قطره اشك بريزند البته مادامي كه به ضربه به خود و فرياد نينجامد.( المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص336.)

6)چرا گروهي از اهل سنت مخالف منش پيامبر(ص) در عزاداری عمل می کنند:
‏ متاسفانه گروهى از عالمان اهل سنت ، سوگوارى و گريه بر اموات وگذشتگان را تحريم كرده و بر خلاف توصيه و روش نبى اسلام و شيوه اصحاب عمل کرده اند . بدون شك با تامل به مستندات گفته‏هایى که در منابع اهل سنت وجود دارد، تحريم و ممنوعيت عزادارى افسانه‏اى بيش نخواهد بود .آنان تعدادی روايات را در ممنوعيت گريه و عزادارى برشمرده‏اند؛ از جمله :
‏ 1-  به پيامبر اين سخن را نسبت داده‏اند كه مرده به جهت گريه و شيون بازماندگان در قبر عذاب مى‏شود : ‏ " الميّت يعذب فى قبره بما نيح عليه(محمد بن اسماعيل بخارى ، صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 223  ؛ مسلم بن الحجاج قشيرى  ؛ صحيح مسلم ، ج 3 ، ص44 .)؛ ميت  به جهت گريه بازماندگان در قبر عذاب مي شود " و " ان الميّت ليعذب ببكاء اهله عليه(همان .) ؛ ميت به جهت گريه اهل  او  عذاب مي شود ."
‏ 2-  به روايت سعيد بن مسيب ، عايشه به هنگام فوت پدرش ابوبكر ، مجلس سوگوارى برپا نمود . چون خبر آن به عمر رسيد ، وى دستور داد تا از آن جلوگيرى كنند . اما عايشه از دستور خليفه سرپيچى كرد . در واكنش ، عمر ، هشام بن وليد را مامور ساخت تا نزد عايشه رفته و با زور شلاق از نوحه و گريه عزاداران جلوگيرى نمايد . زنان چون از ماموريت هشام آگاه شدند ، مجلس را ترك كرده و پراكنده شدند . آنگاه عمر اين سخن را خطاب به آنان گفت :
‏ "تردن ان يعذب ابوبكر ببكائكن! ان الميت يعذب ببكاء اهله عليه؛ مى‏خواهيد با گريه خود ابوبكر را عذاب كنيد! همانا مرده با گريه نزديكان خويش عذاب مى‏شود. "( صحيح الترمذى ، رقم الحديث  1002 .)
‏ 3-  اين سخن نيز از عايشه نقل شده است كه گفت :
‏ با رسيدن خبر شهادت جعفر بن ابى طالب ، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه ، آثار حزن و اندوه در سيماى پيامبر اكرم نمايان شد . من از گوشه‏اى او را كه نشسته بود نظاره مى‏كردم . در آن حال مردى به حضور ايشان رسيد و گفت :
‏ اى رسول خدا! زنان بر جعفر گريه مى‏كنند!
‏ پيامبر در واكنش به او فرمود : ‏ " فارجع اليهن فاسكتهن ، فان ابين فاحث فى وجوههن التراب ؛ برگرد و آنان را ساكت ساز ، اگر آرام نشدند خاك بر صورتشان بپاش!."( ابن ابى شيبة ، المصنف ، ج 3 ، ص 265 .)
‏ 4-  از نصر ابن ابى عاصم نقل است كه : شبى عمر صداى نوحه عزاى زنى را از يكى از خانه‏هاى مدينه شنيد ، بى درنگ وارد خانه شد و زنان را پراكند و زن نوحه سرا را با تازيانه خود مضروب كرد ، به گونه‏اى كه روسرى او از سرش افتاد. همراهان خليفه با مشاهده اين صحنه به او گفتند : اى خليفه! موهاى زن نمايان شد. عمر در پاسخ چنين گفت : ‏ " أَجل ، فلا حرمة لها ؛ ولش کن ، اين زن احترام ندارد. "( متقى هندى ، كنزالعمال ، ج 15 ، ص731.)
‏ بررسی و ردّ روايات
روايات فوق را که گروهي اهل سنت  بدان استناد نموده اند؛ داراي اشکالات است که بايد بررسي نماييم :
‏ 1-نووى يكي از علما اهل سنت مى‏گويد :
‏ " روايات فوق از نظر عايشه پذيرفته نشده ، او به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه مى‏دهد . زيرا خليفه دوم و پسرش عبداللَّه اين روايات را به صورت صحيح از پيامبر نگرفته‏اند . چنانكه ابن عباس نيز مى‏گويد : اين روايات سخن خليفه است نه سخن پيامبر (ص) "( محيى الدين نووى،  شرح النووى ، ج 5 ، ص 308 .)
‏ 2 - روايتى كه به جلوگيرى پيامبر از گريه منسوبان جعفر بن ابى طالب اشاره داشت نيز عارى از واقعيت است ؛ زيرا : ‏
 اولا ؛ اين روايت با روايات ديگرى كه از ترغيب پيامبر اكرم بر گريه كردن حكايت داشت ،( قبلا يادآوري نموديم ) در تعارض است .
‏ دوما؛ در سند روايت فوق ، شخصى بنام " محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار " وجود دارد ، كه در نزد محدثان اهل سنت و علماى علم رجال آن طايفه مورد اعتنا نيست و آنان روايات ذكر شده توسط او را " ضعيف " و " جعلى " مى‏دانند عن ابن نمير:" انه يحدث عن المجهولين احاديث باطلة ؛ او احاديث باطله را ازافراد مجهول نقل مي کرده است." عن احمد : "كان ابن اسحاق يدلّس .؛ ابن اسحاق فريب کار بوده است "
  عن ابى عبداللَّه : "كان لايبالى عن من يحكى . و عنه ايضا : ليس بحجة ." باکي نداشته ،از هر کسي نقل حديث  نموده ، هم چنين بيان نموده است که حجيت ندارد ."
 عن يحيى بن معين : " ...ضعيف . و عنه ايضا : سقيم ليس بالقوى . و عن النسائى : ليس بالقوى(ابن حجر عسقلانى ،‌ تهذيب الكمال ، ج 16 ، ص 80 -70 .)؛ احاديث او ضعيف وسقيم است  قوي نيست ."
‏  ‏ 3 - روايت ذكر شده از " نصر بن ابى عاصم " نيز دستخوش ضعف بوده و بدان نمى‏توان استناد كرد :
  ‏ سند آن روايت ضعيف است ، زيرا در ميان راويان فردى بنام " ابراهيم بن محمد بن ابى يحيى " به چشم مى‏خورد و عالمان نامدار اهل سنت او را دروغگو ، جعل كننده حديث و شخصى غير قابل اعتماد دانسته‏اند . قال احمد : " قال بشر بن المفضل : سألت فقهاء اهل المدينة عنه ، فكلهم يقولون : كذّاب . و قال النسائى : ليس بثقة و لايكتب حديثه؛( ابن حجر ، همان ، ج 1، ص 420.) بشر ابن مفضل گفته است درباره (نصر بن ابي عاصم)  از فقهاي مدينه سوال نمودم همه آنان گفتند دروغگوست ، نسائي گفته است که او ثقه نيست  حديث او را ننوشته ام."

نتيجه  :
به هر حال عزاداري وگريه هم در سیره پیامبر و هم در سیره اصحاب و هم در آیات قرآن وجود دارد و به این مطلب بسیاری از منابع و بزرگان اهل سنت اعتراف دارند.

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه پنجم شهریور 1390 و ساعت 11:51 قبل از ظهر |

همانطور که می دانید اهل سنت به چهار شاخه اصلی حنفی، حنبلی، شافعی و مالکی تقسیم می شوند که به مرور زمان برخی از این شاخه ها به دهها زیر شاخه تقسیم شده و هر کدام برای خود به مسلکی جداگانه با عقایدی خاص تبدیل شدند.

وهابیت نیز یکی از فرقه هایی است که خود را منتسب به حنبلیها می دانند بدین معنی که وهابیت بسیاری از اعتقادات خود را از احمد بن حنبل و آراء و عقاید وی گرفته اند. با این حال بسیاری از علمای حنبلی نیز وهابیت را فرقه ای جدا از خود قلمداد کرده و از نزدیکی به آن خود را مبرا کرده اند. به طور مثال ذهبى متوفّاى 774، دانشمند بلند آوازه اهل سنّت كه خود همانند ابن تيميّه(موسس اصلی فرقه ضاله وهابیت) حنبلى مذهب بود و در علم حديث و رجال سرآمد عصر خويش بود، در نامه‏اى خطاب به وى مى‏نويسد:
اى بى‏چاره! آنان كه از تو متابعت مى‏كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند ... نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغ‏گو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح و فاقد فهم هستند. اگر سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن و با مقياس عدالت بسنج.
تا آن جا كه مى‏نويسد:
گمان نمى‏كنم تو سخن مرا قبول كنى! و به نصيحت‏هاى من گوش فرا دهى! تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى‏كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد؟ به خدا سوگند، در ميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوانند، چنان كه در ميان دوستان تو افراد آلوده، دروغ‏گو، نادان و بى‏عار زياد به چشم مى‏خورند.( الإعلان بالتوبيخ، ص 77 و تكملة السيف الصقيل، ص 218.)

یا پدر محمد بن عبدالوهاب که وهابیت از طرف وی جان تازه ای گرفت و در حقیقت وی وهابیت را به طور رسمی تاسیس کرد، در مورد فرزندش این گونه اعتقاد داشت که وی گمراه است و مردم را از ارتباط با وى برحذر مى‏داشت. (الدرر السنيّة فى الردّ على الوهّابيّه، ص 42)

با این وجود روشن است که وقتی خود علمای اهل سنت و بالاخص مذهب حنبلی خودشان را از رهبران این فرقه این طور دور می کنند بدین معنی است که حتی اهل سنت نیز این فرقه ضاله را قبول نداشته و آن را رد کرده اند.

به هر حال برای اینکه کاملا با نظر تمام علمای اهل سنت نسبت به این فرقه آشنا شویم باید بگوییم که در یک جمع بندی کلی می توان گفت که جامعه اهل سنت نسبت به ابن‌تيميه، که موسس این فرقه ضاله است سه نظريه دارند:(با توجه به این نظرات می توان فرق اساسی بین اهل سنت و این فرقه را به دست آورد)

1. معتقدند كه ابن‌تيميه، مشبّهه بود.

اهل سنت، مشبّهه را كافر مي‌دانند. يعني كسي كه خدا را به مخلوق تشبيه كند. ابن‌تيميه صراحت دارد كه خداي عالم، داراي دست و پا و چشم و صورت است. مانند ابو يعلي كه گفته بود خداي عالم همه چيز دارد و فقط دو چيز ندارد: ريش و عورت. (رک: وهابيت از منظر عقل و شرع)

2. عده‌اي مي‌گويند كه زنديق و ملحد و بي‌دين است. چون نسبت به نبي مكرم (صلي الله عليه و سلم) جسارت كرده و مي‌گويد وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت:

مات فات.

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) هيچ خاصيت و فائده‌اي ندارد و حتي براي خودش هم دفعِ ضرري ندارد.

يعني همان حرفي است كه حجاج گفت:

عصاي من، ارزشش از پيامبر بالاتر است، چون با اين عصا مي‌توانم يك مار يا عقربي را بكشم، ولي وجود پيامبر از كشتن مار و عقرب هم عاجز است.

3. عده‌اي هم مي‌گويند كه ابن‌تيميه منافق است. چون نسبت به اميرالمؤمنين جسارت كرده است. ابن‌تيميه مي‌گويد كه علي بن أبي طالب در 17 جا اشتباه كرد و خلاف قرآن فتوا داده است و در تمام جنگ‌هايي كه داشت، براي رسيدن به رياست جنگيد و از مصاديق اين آيه شريفه است:

تِلْكَ الدَّارُ الْآَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (سوره قصص/آيه83)

آيا بغض از اين بالاتر؟ در صحيح مسلم آمده است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:

لا يحبه إلا مؤمن و لا يبغضه إلا منافق.(صحيح مسلم، ج1، ص60)

ابن‌تيميه نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام)، به قدري وقيحانه برخورد كرده است كه مثلا مي‌گويد:شيعه هم نمي‌تواند ثابت كند كه علي مسلمان بوده است.

يا:علي، علمي نداشت و شاگرد مكتب ابوبكر بوده و اگر چيزي هم ياد گرفته، از ابوبكر ياد گرفته است.

يا:جناب عثمان، حافظ قرآن بود و بعضي از شب‌ها، تمام قرآن را در يك شب مي‌خواند، ولي معلوم نيست كه علي بن أبي طالب،‌ همه قرآن را بلد بود يا خير.

یا در مورد صدیقه طاهره می گوید: و في فاطمة شعبة من النفاق.

(التنبيه و الرد لحسن السقاف، ص7 ـ كلمة الرائد لمحمد زكي الدين ابراهيم، ج2، ص546 )

شما کدام سنی را می شناسید که چنین اعتقاداتی داشته باشد و این خود به خوبی روشن می کند که این فرقه ضاله تا چه اندازه با اهل سنت فرق می کند.

در پایان به کلامی از مولوی عبدالرحیم رضوی که یکی از علمای کنونی اهل سنت است اشاره می کنیم تا خودتان از زبان یک سنی به ماهیت اهل سنت پی ببرید:

وی می گوید: تفاوت نظري و فکري اين فرقه با اهل سنت زياد است. وهابيون در همه عقايد اسلامي با اهل سنت و بالجمله با مسلمانان تفاوت و اختلاف زيادي دارند؛ براي مثال زماني که وهابيت را انگليس در بلاد حرمين شريفين راه‌ انداخت، آنها بيشتر علماي حرمين را که اهل سنت بودند، به شهادت رساندند و همه آثار ديني و فرهنگي مسلمانان را و از جمله بارگاه‌هاي ملکوتي جنت البقيع را که مقبره‌ها و عمارتهايي داشتند و حتي خود ضريح حضراي حضرت رسول (ص) را هم خواستند تخريب نمايند که موفق نشدند. تاريخ گواه است که آنها خون همه امت اسلامي را مباح مي‌دانستند به جز پيروان خود. آنها در راه کفر و عليه اسلام قيام کردند تا علماي اهل سنت واقعي، فرهنگ ديني و اعتقادي مسلمانان را از بين ببرند که امروز اعتقادات سوء آنها بر همگان شناخته شده است؛ بنابراين در طرحي جديد تصميم گرفتند اين فرقه را با نام‌هاي ديگري به ميدان بياورند که متاسفانه در کشور‌هاي اسلامي و در بين مسلمانان نفوذ کردند.
 مساله‌اي که امروز جاي تاسف زيادي دارد، اين است که بعضي از مسلمانان گول اين راه کار جديد را خوردند که در برخي موارد موجب تخريب چهره واقعي اهل سنت شده است. توصيه بنده به مسلمانان اين است که اين گروه ضاله را که تفاوت فکري و نظري و مقادير زيادي با عقايد اسلامي قديمي دارد مي‌توان شناخت پس همواره تلاش کنند که در دام اين شياطين نيفتند؛ زيرا آنها در اقوام و قبيله‌ها و همه کشورهاي اسلامي نفوذ کرده‌اند…

+ نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه دوم مرداد 1390 و ساعت 8:39 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان